_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۳۱ ـ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲

  No. 631 - Friday 3 May2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر


لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

سید علی صالحی

آمده بالا سایه‌روشن راه . . .

 

 امشب آسمان خیلی صاف است

سنگ˙ریزه های روشن آن بالا

رمه‌های بی شمار نور

شب ، شمیمه ، ماه

عبور عطر کلماتی شبیه زن ، مغازله ، من . . .

ماه ، سینه ریز گم˙شده‌ی کدام دختر غمگین است ؟

آمده بالا سایه روشن راه

تمام دامنه‌ها پیداست

هوا . . . . .

عجیب میل مگوی باران دارد

اما ابری نیست

بالا دست باد، بالا دست برهنه‌ی باد

باید منزل کسی باشد

مرمر لغزان پشت پشه بند

از این پهلو به آن پهلو . . .!

 

.  .  .  .

 

حواس بی قرار مرا ببین

ما گم شده‌ایم این جا

این جا دور است ، نابهنگام است

ما تنهاییم ، می ترسیم

او که تا نیمه راه با ما بود گفته بود:

باید آن سوی این دامنه

رد کم رنگ راهی باشد

آبادی‌ی کوچکی کنار راه

سلسله‌ی کهن‌سال صنوبرانی بلند

 

من داشتم خواب می دیدم

ماه مرمر محله‌ی مادری

و باد ، و برهنه‌گی

 

دارد صبح می شود ...

من سنجاقک شب˙گردی

همین گوشه کنار بوته ها دیدم

این علامت خوبی از احتمال آب و آواز آدمی است

تو که تا تحمل این همه تشنه‌گی آمدی

این یکی دو پاییز مانده به رگبار گریه نیز . . .

بادیه های بسیاری تو دیدهای

دردت به جانم ، نخواب خواهیم رسید

 

راه های بی‌عبور

شب های بی‌چراغ

نی‌˙ناله‌های بلند

و هوای رو به آن دامنه تا دریا

که پر از کلماتی شبیه اسامی‌ی آشنا با ما بود

 

.  .  .  .

 

هی مرمر لغزان پشت پشه بند !

 

 









 

 

شهاب مقربین

دو شعر

 

۱) از پسِ اين همه برف . . .

 

از پسِ اين همه برف

كه در دلم باريد

بوي تو می‌آید

 

گل كاشتی بهار!

 

 

۲) اگر دري ميان ما بود . . .

 

اگر دري ميان ما بود

مي‌كوفتم

درهم مي‌كوفتم

 

اگر ميان ما ديواري بود

بالا مي‌رفتم  پايين مي‌آمدم

فرو مي‌ريختم

 

اگر كوه بود     دريا بود

پا  مي‌گذاشتم

بر نقشه‌ي جهان و

نقشه‌یي ديگر مي‌كشيدم

 

اما ميان ما هيچ نيست

هيچ

 

و  تنها با هيچ

هيچ كاري نمي‌شود كرد

 

                                                     ۱۸ خرداد ۱۳۹۰


 

ناهید کبیری

در فرصت چای و کلمه و کلاغ

 

فنجان‌ها خالی شدند

چای را نوشیدیم

کلمه‌ها با تفاله‌های سیاه

در دایره‌ی چینی‌ی فنجان

خشکیدند

و قار و قار کلاغی از پشت شاخه‌های دل‌تنگی

لختی‌ی سکوت را شکافت

از پنجره به آسمان جمعه نگاه کردم

غروب

سنگین بود . . .

 

صدای باز و بسته‌شدن در وُ

صندلی خالی‌ات

روبه‌روی من


 

شعری از

کبرا سعیدی (شعرزاد)

 

به دنبال صحرا دریاست

و می‌‌دانم

شروع دریا از خانه‌‌ی توست

موهایم بلند است

به بلندای یال

امّا به بلندای شب‌هایی که بی راکب

اسب‌های وحشی را می‌تاختم نیست

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۳۱ ـ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲

  No. 631 - Friday 3 May2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

حافظ شیراز

خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی

[سده‌ی هشتم ‌قمری/ ۱۴ میلادی]

 

روشن از پرتو رويت نظری نيست که نيست

منت خاک درت بر بصری نيست که نيست

ناظر روی تو صاحب نظران‌اند آری

سر گيسوی تو در هيچ سری نيست که نيست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب

خجل از کرده خود پرده دری نيست که نيست

تا به دامن ننشيند ز نسيم‌ات گردی

سيل خيز از نظرم ره‌گذری نيست که نيست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند

با صبا گفت و شنيدم سحری نيست که نيست

من از اين طالع شوريده برنجم ور نه

بهره مند از سر کوي‌ات دگری نيست که نيست

از حيای لب شيرين تو ای چشمه‌ی نوش

غرق آب و عرق اکنون شکری نيست که نيست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست

زير صد منت او خاک دری نيست که نيست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست

ور نه از ضعف در آن جا اثری نيست که نيست

شير در باديه‌ی عشق تو روباه شود

آه از اين راه که در وی خطری نيست که نيست

مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نيست که نيست

غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نيست که نيست

 


 

برهان بلخی

برهان‌الدین مظفر بلخی

( از شاعران پارسی‌گوی هند)

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

هر مو بود زبان ز برای کلام عشق

گوش است هر مسام۱ برای پیام عشق

ما چون ز جسم خود به رهِ دوست خاستیم

در گوش ما رسید ز هر سو سلام عشق

در عشق باختیم دل و جان ولی هنوز

شرمنده می‌شویم که گیریم نام عشق

در یک قدم ز هر دو جهان پاک بگذرند

مردان برآورند به همت چو گام عشق

بوم هوا خرابه‌ی شهوت کند مقر

عنقای همت است که پَرّد به بام عشق

ز اقبال شاه عشق گذاشتیم از دو کوَن

آزادِ هر دو کوَن بباید غلام عشق

در بحر کوَن عشق چو انداخت دام را

معدود جانِ چند فتاده به دام عشق

برهان چو هستی‌ی تو نهنگِ عدم ببرد

می  نوش چون نهنگان دریا به کام عشق

 

۱. مسام: سوراخ‌های بن هر موی . سوراخ‌ها و منفذهای بدن ، چون رستنگاه‌های موی ، و آن را میتوان جمع سُم ّ دانست به معنای سوراخ.

 

جنید شیراز

شیخ‌الاسلام معین‌الدین ابوالقاسم جنید عُمَری‌ی شیرازی

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

شوریده حال را خبر عاقلان مپرس

آن را که غرق گشت خبر از کران مپرس

از ما بپرس هرچه توانی ز نیک و بد

الّا حدیث توبه و تقوا کـ از آن مپرس

رویش ببین و از مه تابان مکن حدیث

لعل‌اش ببوس و از شکرستان نشان مپرس

با زلف او حکایت مشک ختن مگوی

با لطف او روایت آب روان مپرس

عقل از درون پرده چه داند حدیث عشق

حال حریم پادشه از پاسبان مپرس

اسرار عشق او که ندانند هرکسی

گر اهل دانشی ز سَرِ امتحان مپرس

می‌پرسی‌ام که چیست تمنای تو ز من

چون واقفی چه حاجت شرح و بیان مپرس

پیر ستم کشیده شناسد حدیث من

شرح جفا و جور جهان از جوان مپرس

آن بود آه سینه که راه نفس گرفت

در دل غمی که می‌گذرانم نهان مپرس

بگذار خویش را چو به وصل‌اش رسی جنید

ره یافتی به کوی یقین از گمان مپرس


 

جهان

جهان ملک خاتون اینجو

دختر جلال‌الدین مسعود شاه اینجو

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

بشکست چشم مست تو جانا خمار ما

بربود زلف شست تو از دل قرار ما

از آه بي دلان که برآرند صبحدم

آشفته گشت زلف تو چون روزگار ما

دايم خيال قدّ تو در ديده‌ی من است

زيرا که جاي سرو بود در کنار ما

از پا در آمدم ز غم روي آن صنم

نگرفت دست دل، شبکي آن نگار ما

ديدم بسي جهان و بگشتم به عشق او

کس نيست در جهان وفا همچو يار ما

گفتم شکار زلف تو گشتم ستمگرا

گفتا که هست خلق جهاني شکار ما

گفتم وفا و مهر نداري چرا، بگو !

مست فراغتي تو ز احوال زار ما

کارم خراب از غم و بارم بدل زعشق

روزي نظر فکن تو در اين کار و بار ما

 


 

 

 
           
       

بالای صفحه