_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۳۰ ـ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

  No. 630 - Friday 26 April 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

ضیا موحد

دوشعر

 

۱)  بامدادی

 

وه

چه فروتن است

                  و

                        چه زیبا

بانوی بامدادی.

 

 

وقتی پرنده‌گان

منقار پرترنم‌شان را

تا شاخه‌های نور فرا می‌برند.

و آفتاب

            می‌تازد،

بر جلگه‌‌ی برهنهی خواب‌آلود،

و تیغِ تابناک‌اش را

در درِّه‌های خرم پر خواهش و بنفشه

                                    فرو می‌برد.

 

وه

چه فروتن است

                  و

                        چه زیبا

بانوی بامدادی.

بهار ۱۳۶۳

 

 

۲) غراب‌های سپید

 

به حکم استقرا

غراب

سیاه است

چنین ارسطو در ارغنون نوشت:

1 Μετά την εκτέλεση του

 

و پور سینا

در منطقِ شفا آورد

که:

الغرابُ اسود

 

و در قرون وسطـا

توماس اکویناس یک روز دید

به روی سنگ سیاهِ سر در کلیسای او

نوشته اند

که:

negro es corvus

 

و این چنین بود و بود

که ناگهان خبر آوردند

غراب‌های سفیدی هم پیدا شده است

و دیده‌اند

که روی کنگره‌های خرابِ قصری ویران

غراب‌های سفید

نشسته‌اند کنار غراب‌های سیاه

غراب‌های سفیدی با همان قواره و قد و قارقار و غیره و غیره.

 

و شیخ ما

 ـ که مزارش غرق نور رحمت حق باد

چو این شنفت

تبسمی فرمود و گفت :

نه!

غراب

به هفت دریا هم پر اگر بشوید

سیاه است

غراب

سفیدهم اگر باشد

همان سیاه است

همان سیاهِ سیاهِ سیاه!

اسفند ۱۳۶۶

 

1. mḕlảs estin ho kỏrảks

 

محمد شمس لنگرودی

آسان است برای من

 

آسان است برای من

که خیابان‌ها را تا کنم

و در چمدانی بگذارم

که صدای باران را به جز تو کسی نشنود

آسان است

به درخت انار بگویم

انارش را خود به خانه‌ی من آورد

آسان است

آفتاب را

سه شبانه روز، بی‌آب و دانه رها کنم

و روز ضعیف شده را ببینم

که عصا زنان از آسمان خزر بالا می‌رود

آسان است

که چهچه‌ی گنجشک را ببافم

و پیراهن خواب‌ات کنم

آسان است برای من

به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه‌ی اوّلش برگردد

برای من آسان است

به نرمی‌ی آب‌ها سخن بگویم و دل صخره را بشکافم

آسان است ناممکن‌ها را ممکن شوم

و زمین در گوشم بگوید: (بس کن رفیق)

امّا

آسان نیست معنی‌ی مرگ را بدانم

وقتی تو به زند‌ه‌گی آری گفته‌ای

 


 

 

فرزانه قوامی

چندشنبه هاي بي تو

 

شاعرم!

اين را از گودي چشم هام نمي فهمي؟

سفيدي‌ی ناخن هايم

كوچكي‌ی آسمانم

و برش‌هاي دوري كه به فردا مي‌زنم

 

پاييز بي شعرهاي من

در ورق‌هايي دور

بي پنچ شنبه‌هاي تو پياده مي‌گذشتم

كوچكي‌ی آسمانم راهي به فردا نمي‌شناخت

وگرنه آمدن را از دوردست هاي تو مي‌گريستم

 

خوب مي‌شوم

اين دوستت دارم دوباره مي‌خواهد

اين ميز براي آرايش من كافي نيست

فردا از رخت هايم جدا مي‌شوم

مي‌خواهم

لب‌هايم از هميشه شاعرتر باشد

خواهي ديد

دوباره از خوب       پر

گونه‌هايم

از اين روزها كه بهتر است  دوباره ...

پر مي‌شوم

از ترس        به دل دل ماندن

و چشم‌هايم كه زل زده‌اند

به چندشنبه‌هاي بي تو

فراري كه قرار است فردا

از رخت هايم

و لب هايم كه از هميشه شاعرتر

 

 

خرداد ۱۳۸۴

 





 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۳۰ ـ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

  No. 630 - Friday 26 April 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

جلال طیب

مولانا جلال‌الدین احمد طیب خوافی

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

 

پیام ما که گزارد سلام ما که رساند؟

چو هیچ کس نشناسم که ره به کوی تو داند؟

چو باز می‌نتوانم به کوی دوست رسیدن

حدیث چشم بر آبم به گوش او که رساند؟

گَرَم تو در نگشایی دَرَم که باز گشاید؟

وَرَم تو دوست نباشی ز دشمنم که رهاند؟

به ناز خفته چه داند میان خیمه چو لیلی

که خسته عاشق مجنون چه گونه شب گذراند؟

من آن نی‌ام که سر از خطّ آن نگار بپیچم

گَرَم به روز و شب او چون قلم به سر بدواند

چو سرّ عشق بدانی تو این حدیث بیابی

که سر نماند و در سر هوای دوست بماند

جلال خویشتن‌ام خوان که تا رسم به جلالت

گَرَم تو نام نگویی کَسَم به هیچ نخواند

 

 


 

میر

میرکرمانی

[سده‌ی هشتم هجری‌قمری / ۱۴ میلادی]

 

ای ساقی‌ی گل‌رخ بیا جام می‌ی گلگون بده

وی عاشق صادق برو تقوا و زهد از سر بنه

عشق بتان و زاهدی هرگز نباشد متفقّ

یا دل به مه‌رویان مده یا ترک مستوری بده

از نام و نیک و ننگ بد حاصل نگردد کام دل

آری ز کار عاشقان جز باده نگشاید گره

مخمور دُرد عشق را سازد شراب وصل تو

رنجور درد عشق را سودی ندارد سیب و به

آوازه‌ی خوی تو چون معروف شد در بحر و بر

و افسانه‌ی سودای من مشهور در هر شهر و ده

بر جان میر خسته دل هر لحظه تیر غم خورد

تا آبروی عاشق کش‌ات دارد کمان کین به زه

 


 

 

مظفر خوافی‌

مولانا شهاب الدین میر مظفر خوافی‌ی هروی

[سده‌ی هشتم ‌قمری / ۱۴ میلادی]

 

ای بر سمن از مشک به عمدا زده خالی

مسکین دل من گشته ز حال تو به حالی

از حال من خسته بتر در دو جهان نیست

یا نیست دل‌آشوب‌تر از خال تو خالی

قد و دهن و زلف تو و جعد تو دیدم

هر یک ز یکی حرف پذیرفته مثالی

از سیم الفی دیدم و از بسّد۱ میمی

وز مشک سیه جیمی و از غالیه دالی

گفتم که تو خورشیدی و آن بود حقیقت

گفتی که تو چون ماهی و آن بود محالی

مه بدر نماید چو ز خورشید بود دور

من کـ از تو شوم دور نمایم چو هلالی

ای از بر من دور همانا خبرت نیست

کز مویه چو مویی شدم از ناله چو نالی

در خواب خیال تو به نزدیک من آید

گویم که مرا هست مگر با تو وصالی

بیدار شوم چون تو نباشی به وصال‌ات

عشق تو مرا باز نداند ز خیالی

یک‌روز به سالی نکنی یاد کسی را

کـ از هجر تو روزی‌ش گذشته‌ست به سالی

روزی بود آخر که دل و جان بفروزم

ز آن‌روی که شهری بفروزد به جمالی

از قبضه‌ی هجر تو شود رسته دل من

وز روضه‌ی وصل تو شود رسته نهالی

فرخنده بود روز به شب˙گیر بر آن کس

کـ از  روی تو و رای  ملک بر زده فالی

 

۱. بسّد: مرجان


  

معین جوینی

مولانا معین‌الدین جوینی

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

چشم بگشای که دیدار خدا جلوه نمود

دیده شو یک‌سر و در بند درِ گفت و شنود

آن دلی کـ از ظلمات بشری یافت خلاص

عکس انوار خدای است درو هرچه نمود

باده صاف است مپندار که رنگین شده است

آن ز همرنگی‌ی جام است که شد سرخ و کبود

موج دریای قدم شبنم امکان بر دست

شد نهان غیب و شهادت همه در بهر وجود

عشق بی پرده همی باخت معین با رخ دوست

پیش از آن کـ از من و ما نام و نشان هیچ نبود

 

 
           
       

بالای صفحه