_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۲۸ ـ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲

  No. 628 - Friday 12 April 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

جواد مجابی

دوشعر

 

۱) فروردینگان

 

به روز و شب گره خورده بودم

می بردندم روزها با خود و

شب ها در خود.

دیری‌ست وانهاده‌اند مرا روز و شب.

سیگارم را پُک نزده

می گذارم دودی رقصان باشد

و زهر خوش‌گُوارَش رد خود بگوارد.

می‌روند پیش رویم و

می‌آیند باز

نمی‌گذارم ساعاتم را به یغما برند.

دیگران را برگزیده‌اند

آنان را نزدم مقداری نیست

و این به قصد تلافی نیست.

خلوت را حصاری کرده‌ام

که تهی را در بر می‌گیرد

موسیقی‌ی سکوت و شکلی خالی که در آن هر خیالی پیداست.

می توانستم نباشم ده سال پیش

مرگم عشوه‌یی داد

باز آفتاب و باران و کتاب و یاران با من ماندند

از آن می کوشم چون ده سال پیش نباشم.

جا مانده‌ام به ناچار

از بازی‌های روزگار

باری همین است کار و بار.

 

۲۰ فروردین ۱۳۸۸ ـ کوی نویسندگان

 

۲) یک قصّه‌ی ناتمام یلدایی

 

دیو خانه را گرفته بود، خانه بود و سایه رانده بود تا سقف و خال‌های دیو روشنای پشتِ بام را کدر نموده بود و شاخ‌ها تنوره می‌کشید تا به ابر و سایه می‌رسید تا به انتهای صبر.

 

باعبان هفتواد که پنداشت کرم کوچک از باغچه فراتر نمی‌گذرد، در خوابش گذشته بود از آسمان هوش و از کرت قرن‌ها طاقت. به جای هفتواد چه می‌نامیم این‌جا را حالا؟

 

ابلهی چراغ نیمه‌مرده پیشاروی آفتاب برافراشت در گمان شدیم قصّه‌یی‌ست، قصّه‌  زنده ماند زمستان را تا از پوست پیر ابلهان برآید پیشاروی خلق که در خواب شان چراغ برکند.

 

دیو و کرم و ابله و شما مردمان دانا؟

 

سطرهای بالا یا بهتر بگویم آن فضا، دوباره قصّه‌یی شده در یلدایی دیگر و بازهم .  .  .

 یلدای ۱۳۸۲ ـ تهران


 

سهراب رحیمی

دو شعر

 

۱

صدای تو گُلی‌ست
که مرا از بهار عُبور می‌دهد،
از ميانِ شعر و شعور
و چشم‌هات
آوازی که پوست را می‌لَرزانَد.

 

۲

جز من که تو را هر روز صدا می زنم

در خواب و بیداری

کسی تو را به نام نمی خواند.

 

می خواهم

پناهنده شوم به موهای آشفته‌ات

به لبخندت.

 

ساعت را کوک می کنم.

و چون هایکویی

بی قرار تو می‌مانم

در این روز سرد؛ در این زمستان

 

ساقی قهرمان

من در را می بندم تو در را ببند

 

 

در زمستان اتفاق می افتد

سرما

تن را

به جست و جوی تابستان می‌کشاند

پیدا می‌کنیم

پیدا می‌کنیم

در گرماگرم ِ هُرم هماغوشی عرق می‌ریزیم و می‌ریزیم مثل برگ خزان روی دامن پاییز

زرد  می‌شویم

 

 

زرد سفید می‌شود

 

برف پهن می‌شود تا چشم کار می‌کند

 

چشم خسته می شود

 

برمی‌گردیم چشم می‌دوزیم

 

زرد، سفید که می‌شود، به تابستانی آن‌سوی آغاز پاییز آن‌سوی آغاز زمستان، چشم می‌دوزیم

 

 

سرما آغاز شده آغاز می‌شود آغاز می‌‌کنیم به لرزیدن

 

 

چیزی مثل تابستان

دوباره می‌کشاند ما را کشان کشان به زمستان

یخ می‌زنیم

 

 

این زمستان، در زمستان اتفاق می‌افتد

 

 

نه دستهایت نه گونه‌هایت نه سینه‌ات نه صدای‌ات نه هیچ هیچ هیچ

ما از این سربالایی بالا نخواهیم رفت باهم        با هم فرو نخواهیم غلتید

 

 

 

یک بار برف باریده

 

 

 

پستان‌ها شکل پستان‌هایی که از پستان بودن خسته‌اند

از آن یکی پستان همخانه هم خسته‌اند

از سر به جانب بالا داشتن هم خسته‌اند

از دستهای گرم کاسه ای هم خسته‌اند

و دوست دارند خم شوند رو به جانب زانوها سر روی زانوها بگذارند و کش بیایند و ملس باشند

 

 

پستان که خسته باشد من مرده ام شش بار و تازه  شاید بیشتر

و بیشتر از همه از این می‌ترسم که از تو می‌ترسم

 

 

ما با هم از هیچ دره‌یی  هیچ هیچ  از هیچ دره‌یی هیچ

و این زمستان و پستان که دراز می‌شود روی ران ها و خم می‌شود از سر زانو و از لای دو زانو سر می‌کشد درون دهانی گرم

من را به من می‌دوزد و شیر نمی‌دهد شیر می‌نوشد و این زمستان با من زمستان نخواهد بود

۲۰۰۴


 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۲۸ ـ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲

  No. 628 - Friday 12 April 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

عبید

خواجه نظام‌الدین (نجم‌الدین) عبیداله زاکانیی قزوینی

[سده هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

چو شقه‌ی شبِ عنبر نثار بگشايند

درِ سراچه‌ی نيلي حصار بگشايند

سپهر را تتق زرنگار بربندند

ز پيش پرده‌ی گوهر نگار بگشايند

به زخم تيغ مقيمان خطه‌ی خاور

ولايت از سپه زنگبار بگشايند

شکوفه‌ها که در آن لحظه چشم باز کنند

زبان به شکر نسيم بهار بگشايند

چو غنچه‌ها کمر حسن بر ميان بندند

هزار نعره ز جان هزار بگشايند

چو بيدها به در آرند تيغ‌ها ز غلاف

چه خون که از جگر لاله زار بگشايند

به ذوق روزه‌ی يک˙ساله شاهدان چمن

به جرعه‌هاي مي‌ی خوش‌گوار بگشايند

به لطف خون ز رگ ارغوان و شاهدِ گل

به نوک نشتر سر تيز خار بگشايند

ميان باغ خجالت کشند لاله و گل

اگر نقاب ز رخسار يار بگشايند

هواي باغ و شميم گل و نسيم بهار

گره ز طبع من دل˙فکار بگشايند

مجاهزان طبيعت به دست باد صبا

هزار نافه‌ی مشگ تتار بگشايند

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .


  

ابنِ یمین

امیرفخرالدین محمود طغرایی‌ی مستوفی‌ی بیهقی‌ی فریومذی

[سده هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

بگذشت  سال‌ها که در این دُرج زرنگار

نه یک شبه فزود و نه زو یک گهر بکاست

گر شد نهان به زیر پر زاغ تیره شب

باز سپید روز مپندار در فناست

جایی اگر ز غیبت او تیره شده جهان

جای دگر ز پرتوش آفاق پُر ضیاست

وَر دی به زیر خرقه فرو رفت زاهدی

این می پرست اوست که امروز در قباست

هردم سر از دریچه‌ی دیگر برون کند

گه آب و گاه آتش و گه خاک و گه هواست

گاهی فرشته گاه پری گاه آدمی‌ست

گه دیو زشت پیکر و گه حور خوش لقاست

هر دم چو نو عروس کند جلوه‌یی دگر

گه بر زمین سَهیّ و گهی بر فلک سُهاست

چیزی که هست هست، نه کم می‌شود نه بیش

و آن خود که نیست نیست چو سیمرغ و کیمیاست

 

سیّد عَضُد

سیّد عَضُدالدّین صراف یزدی

[سده هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

از باد صبا زلف تو چون در شکن افتد

فرباد و فغان در دل هر مرد و زن افتد

بر هم شکند رونق بازار به یک بار

گر طره‌ی شب˙‌رنگ تو اندر شکن افتد

خون در شکم نافه شود مشک در آن دم

که‌ز چین دو زلف‌ات خبری در خُتن افتد

هم زرد برآید گل و هم سرخ برآید

از شرم تو گر بوی تو اندر چمن افتد

در فصل بهار آن‌که رخ ِ خوبِ تو بیند

کی با گل و با لاله و با نسترن افتد

جان با دل سرگشته همی گفت که دل‌˙دار

کی با تو محبت زده‌ی ممتحن افتد

دل گفت که هم بر من آشفته ببخشد

یک روز چو با حال پریشان من افتد

صد جان بدهد در رخِ وصل‌ات عضد ای دوست

در عشق تو گر کار به جان باختن افتد


 

جلالِ عَضُد

سیّد جلال‌الدین یزدی

ــ پسر سید عضد‌الدین  ــ

[سده هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

هر آن نفس که نه با دوست می‌زنی باد است

خنک دلی که به دیدار دوستان شاد است

مگر تو حور بهشتی بدین لطافت و حسن

که این جمال نه در حد آدمی‌زاد است

من آن نی‌ام که به سختی ز یار بر گردم

که ترک صحبت شیرین نه کار فرهاد است

کسی که عیب هوایی کند که نه در سرِ ماست

مگر هوای کسی در سرش نیافتاد است

ز پند خلق زیادت همی شود سوزم

که نزد آتش ما پند دوستان باد است

تو سست عهدی آن یار بی وفا بنگر

 که جان ز ما ستد و دل به دیگری داد است

کسی که دل به تو بست از جفای دهر برست

که هر که بنده‌ی توست از دو عالم آزاد است

جلال وقت غنیمت شمار و صحبت یار

بنای عمر ببین تا چه سست بنیاد است


 
           
       

بالای صفحه