_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۲۲ ـ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱

  No. 622 - Friday 1 March 2013

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

رضا براهنی

دوشعر

 

۱)  دهان

 

چیز غریبی کنار آینه مانده‌ست بهت زده

شکل دهانی که خواسته‌ست به فریاد

خواب شگفت‌آوری قدیمی و متلاطم را بازبگوید

عجز زبان بسته‌گی، ولی

مانع فریاد شده‌ست

 

کی رسد آن روز و روزگار که فریاد را بشنویم؟

این همه را بشنویم؟

 

۶ اردیبهشت ۱۳۶۹ ـ تهران

 

 

 

۲)  درونی

(غزل شکسته‌ی بی‌قرار)

 

 

“L’ignition du feu toujours inte’rieur”

«روشن کردن آتشی پیوسته درونی» ـ مالارمه

 

 

 

در حسرت آن چشم‌های یاس‌افشان برصورتم      می‌سوزم

کی تکرار می‌کنی؟ می‌پرسم     می‌پرسم کی تکرار می‌کنی؟     می‌سوزم

بر روی لب‌های‌ات وقتی که اندام‌ات، چون سایه‌بان به روی سرم می‌ماند

آن چیست؟ آن که می‌گویی چیست بر روی لب‌های‌ات؟        می‌سوزم

انگار کاخ‌های قدیمی را دست شتابزده‌ی پاییز عریان و رنگین کرد

در آرزوی خفتن     پهلو به پهلوی تو     بر روی آن گلیم رنگی‌ی کهنه     می‌سوزم

آن‌قدر در کنار درت ماندم، تا کج شد آفتابم از لب بام‌ات

من گرچه رفته بودم از خود، ماندم، چون سایه‌ی گداخته ماندم  می‌سوزم

افسانه‌ی هزارویک‌شب ما غوغای درهم رسوایی‌ست

غولی شدم ز کوزه برون، گولم بزن که حقیقت را      می‌سوزم

مردم چه سر به زیر روان‌اند     از کوچه‌های خاکی‌ی خون‌آلود

دیدم دوروی سکه عالم را، آن «مهدی»‌ی مکرر دوران را

دست‌اش «کتیبه» بود و مکرر بود، می‌سوزم       می‌سوزم

از این جهان نمک‌نشناس، یک نیم گز سپیده و آزادی، خواست

با هر قدم هزار گز از نیم گز مهجور ماند     حالا من‌ام که دراین سودا     می‌سوزم

آیینه‌یی شدم به کوچه‌ی دنیاکه بگذرند، آن عکس‌های رنگ به رنگ از برابرم

رفت آن دفیله‌ی مفتونی،تاریک ماندم و خالی      می سوزم

فال ورق درخت جدیدی را در شیب باغچه‌ها می‌کاشت

بادی وزید و نظم ورق‌ها را، آشفته کرد     ویرانه‌یی برجای مانده‌ام   می‌سوزم

می‌بینی‌ام طناب به گردن، در باغ چشم‌های تو می‌گردم

در حسرت یک حلقه‌ی نفس‌گیر، از تَنگِ بازوان تو     می سوزم

هرگز خیال خواستنم پایان نیافت     وقت جداشدنم گفتم:

این وصل‌ها همه ناقص بود، در انتظار وصلت کامل     می‌سوزم

پرده تکان نمی‌خورد اکنون، همسایه رفته، جهان خفته

با آرزوی یک شب یکّه، در زیر چلچراغِ چرخ‌زدن در تو     می‌سوزم

پولاد آب˙دیده می گذرد از خلال گوی تو، ماه      آه می‌کشد

خورشید تب زده‌ام آن زیر ، بر روی آن گلیم رنگی‌ی کهنه     می‌سوزم

 

 

۱۵ بهمن ۱۳۷۲ ـ تهران

 


 

 

پوپک مجابی

دو شعر

 

سنگ من  (۱)

 

شلنگ انداز مي رفتم بر كناره ي دريا

سنگي جهيد

از زير كفشم

به من گفت :

مرا با خود ببر

به خشكي .

پري دريايي بود، آرزومند ديدار دنيايي ديگر.

سفيد و شفاف

مثلثي بلند

در دستم آرميد

و به شهر آمد.

 

 

سنگ من (۲)

 

در شهر

دور از آبي‌ی جلابخش

كه الماسي مي‌ساخت از يك تكه سنگ

دور از آفتابي كه مي درخشاندش

ره◦آورد من

خشك و تاريك

روي پاتختي

خاك خورد.

 يك روز

كه جارو مي‌زديم

نمي دانم

دست من به‌اش خورد

يا

چه شد

كه ديگر نديدم‌اش

هر چند

به نديدن‌اش

عادت كرده بوديم ديگر.


 

حسین اکبری (سِمن)

دو شعر

 

 

دریا . . . رود   (۱)

 

روایتِ سفرم را،

به رود گفتن . . . باید

که قلب دریا دارد،

تنها

توان و تابِ تحمّل،

به لحظه‌های شنفتن، . . . شاید !

 

 

دریا . . . رود  (۲)

 

باورم نیست که دریا

نپذیرفته به آغوش، تنِ رودی را

بی‌گمانم امّا

که اگر رود نمرده‌ست

سر به دامان فریباش سپرده‌ست

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

تا در آغوش تو آرام نگیرم،

                        هستم‌!

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۲۲ ـ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱

  No. 622 - Friday 1 March 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

عماد لُر

امیر حکیم عمادادین یوسف لُر فضلوی ( عماد لُر)

[سده‌ی هفتم قمری / ۱۳ میلادی]

 

 

که دهد خبر ز حالم بُت شوخ بی‌وفا را

که گرفت جمله عالم به زبان طعنه ما را

ز غم تو بی‌قرارم به جز از تو کس ندارم

بشنو فغان زارم کرمی بکن خدا را

گذری کن ای سمن˙بر به من ضعیف غم‌خور

نفسی وثاق۱ دل‌˙بر به جمال خود بیارا

تو اگر چه جمله نازی چه شود اگر بسازی

دل ما همی نوازی صنما، خجسته یارا

به امید وصل روی‌ات من و آستان کوی‌ات

دمِ عشق را ز روی‌ات چه زنم که نیست یارا۲

دل مستمند مسکین به هوای توست غمگین

به جفا و جور چندین مشکن دلم خدا را

شده‌ام ز عشق حیران چو دو زلف تو پریشان

همه رازهای پنهان کند اشکم آشکارا

مکن ای امید جانم که ز هجر ناتوانم

شد از آب دیده‌گانم گِلِ نرم کوه خارا

بنواز خسته‌یی را ز طرب شکسته‌یی را

سزد ار تو بسته‌یی را بکنی شبی مدارا

پی‌ی دل چنین چه پویم خود از این سخن چه گویم

ز کدام پرده جویم دل تنگ بی نوا را

سخن «عماد» بشنو تر و نغز و تازه و نو

ز برای بزم خسرو که به از هزار دارا

 

 

۱. وثاق: خانه

۲. یارا: توانایی


 

سیف فرغانی

سیف الدیـن ابوالمحامد محمد فرغانی

[پایانه‌ی سده‌ی هفتم تا آغازه‌ی هشتم قمری / ۱۳ تا ۱۴ میلادی]

 

ای غم عشق تو چون می طرب‌افزای دگر

همچو من مانده در عشق تو شیدای دگر

پیش ازین انده بـی‌هوده همی خورد دلم

بـازم استد غـم عشق تو زغم‌های دگر

چون برون می‌نرود از دل من دانستم

که غم عشق تورا نیست جز این جای دگر

به ‌جز از دیدن تو از تو چه خواهم چو مرا

زین هوس می‌نرسد دل به تمنای دگر

عالمی شیفته‌ی چشم وخط و خال تواند

هر کسی از تو درافتاده به‌سودای دگر

تو پس پرده و خلقی به‌تصور دارند

هر یکی با رخ خوب تو تماشای دگر

تا بود خسرو خوبان چو تو شیرین صنمی

مگس ما نکند میل به‌حلوای دگر

به‌فلک رشوه دهم بوک درآرم باری

پاره‌یی در شب وصل تو زشب‌های دگر

«سیف فرغانی» در کار غم‌ات بـا دل خویش

«هر شب اندیشه‌ی دیگر کند وُ رای دگر»۱

 

۱.  این سروده تضمینی‌ست از غزل سعدی با مطلع « هر شب اندیشه‌ی دیگر کنم وُ رای دگر / که من از دست تو فردا بروم جای دگر»  

 

 

بَجه‌یی

ناصرالدین بجه‌یی‌ی شیرازی

[پایانه‌ی سده‌ی هفتم تا آغازه‌ی هشتم قمری / ۱۳ تا ۱۴ میلادی]

 

بس خوب و زیبا می‌روی ای شاه خوبان تا کجا

دل‌شاد و خندان می‌شوی ای شادی‌ی جان تا کجا

با عارضی آراسته، با طُره‌یی پیراسته

مه را ز غیرت کاسته پر حسن از این سان تا کجا

از چرخ یکران کرده‌ای و از مشک چوگان کرده‌ای

و آهنگ میدان کرده‌ای از طرف میدان تا کجا

بر مه کمند انداخته شمشیر کین را آخته

ز ابرو کمان برساخته با تیر و مژگان تا کجا

ماه‌ات کمین لالا سزد، ترکش کَش‌ات جوزا سزد

قربان‌ت جان ما سزد با کیش و قربان تا کجا

از رخ گلستان کرده‌ای  راح۱ از دو مژگان کرده‌ای

و از زلف ریحان کرده‌ای با راح و ریحان تا کجا

از مشک ابرو  خم زده و از لب چو عیسا دم زده

چون حال من برهم زده، زلف پریشان تا کجا

سروی ولی زرین سَلَب۲ همچون گلی جمله طرب

چون غنچه‌یی پرخنده لب ای ترک خندان تا کجا

بر بسته از عنبر کِلَه۳ بر فرق کژ کرده کُلَه۴

در غل‌غل و یَلَه یَلَه مانند مستان تا کجا

از زیب قدّی دل‌ربا و از نوش لعلی جان‌فزا

تابان چو ماهی از سما ای ماه تابان تاکجا

آسایش جانی به لب یا آب حیوانی به لب

تو کان احسانی به لب ای کان احسان تا کجا

مست و خرامان می‌روی فارغ ز یاران می‌روی

از ما تو پنهان می‌روی پر گو که پنهان تا کجا

«ناصر» ز غم چون بی‌دلان اندر پی‌ات نعره زنان

تو سروقد دامن کشان خوش خوش خرامان تا کجا

 

 

۱. راح: شادمانی

۲. سَلَب: پوشش، بار

۳. کِلَه: کله بستن . نصب کردن خیمه از پارچه ٔ تنک و لطیف

۴. کُلَه: کلاه

 

 














 

 

 
           
       

بالای صفحه