_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۲۰  ـ ۲۷ بهمن ۱۳۹۱

  No. 620 - Friday 15 February 2013

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ  ۱۹۲۳ میلادی]

 

دو شعر

 

 

۱) او را برهنه دیدم

 

او را برهنه دیدم

در خواب و خاکستر

آن خواب‌زا و مرگ

تاریک می‌نشست

                        (نیلوفرانه ابری بارید و ایستاد.)

ابری سترون بود

آن را که خواب‌وار،

در خواب‌زار سرد پریشانی‌هایم

نیلوفرانه ابری دیدم

                        که می‌نشست

گیسوی شاهوارش بر دشت‌ها رها

 

 

هرگز نمی شناختمش آن‌چنان که بود

ور می‌شناختم

هرگز نمی‌توانستم

باور کنم که اوست

وقتی زمان مرگ فراز آمد

و چار باد طاعون بر خاک و خون وزید

در چشم‌های ارزق او دیدم

شکی درخشان است

الماس زنده‌یی که دریده‌ست

                                    خارای مرده‌یی را

بر دست‌های خشک زراندودش

گل زخم‌های خار مغیلان

                        نشسته بود

وقتی زمان مرگ فراز آمد

و سرخ‌باد طاعون

                        بر خاک و خون

                                       وزید

شب زادگاه شب شد.

 

 

 

 

۲) نیلوفر

 

گل انگیز شب‌بین و شب‌زاد گل

درون سایه پرورد و آذر برون

نتابیده تابیده‌اش خشم مهر

به گیسوی بی‌تاب شب بازگون

برانگیخته برق‌اش از چشم سرخ

شهاب است و تارا  و  نازنده باد

فروبیخته عطر و سایه به‌هم

فسونِ دد و جادوی شب‌نهاد

ره آورد سحراست و مهر آفرین

گل باد ریزنده بر رودها

پری‌وار رود است و پیچنده ابر

به بازوی یا زنده‌ی عود ها

 

 

 

مهدی فلاحتی

پرنده

 

 

همیشه یک پرنده ی دور

معنای حسرتِ من بود

و آن فرشته که ناگاه

                         در ابرها گم شد،

یک پاره از تنِ من بود.

 

همیشه نگاه می‌کنم

و خواب می بینم

و آن فرشته که دیگر به خواب می آید،

به طعنه گاه می گوید

                         که انسان

همیشه معنی‌ی دل˙شوره است و بی تابی‌ست.

 

پرنده بودم کاش

و می گشودم بال

در آسمانِ خاطرِ آن کس

که خواب می بیند که آسمان آبی ست.

  

واشینگتن ـ یکم اردیبهشت ۱۳۹۱


 

حسنا صدقی

دو شعر

 

۱) شعرواره ی دوم

 

 

باد گیسوان علف‌زار را شانه می‌کند

دختری با قامت کشیده‌اش

بی فروغ ایستاده و به افق می‌نگرد

باد می وزد امّا

در پیچ و تاب گیسوان‌اش گره می‌اندازد.

 

 

۲) سرزمین

 

به بهانه ی کابوس‌های هر شبم و روزهای

 سرزمینم که از کابوس‌هایم پیشی گرفته‌اند

 

یادم می آید از روزهای دور

که صدای باروت و خون همسایه‌ی کودکی‌هایم بود

سرزمین جغرافیایی مقدس است!

 

در مدرسه‌ی سرزمین مانتو های گشادی بود

که بر تنهامان می‌پوشاندند

و در دانشگاه واژه‌یی که کم◦‌رنگ و کم◦‌رنگ تر می‌شد. . .

 

نمی‌دانم کجای روزها بود که سرزمین از سَرِِ ما گذشت

و ما که در روزهای کودکی مشق‌های خود را رج زده بودیم

تا این سوی آب‌ها پیش آمدیم

 

امروز سرزمین سطر اول تمام خبرهاست

و غربت با خبر حصر خانه‌گی برایمان معنا می‌شود

سرزمین هنوز در قاب کودکی‌هایمان خاک می‌خورد

و ما که پیاده راه‌ها را پیموده بودیم

برای پابرهنه ماندن همشهری‌هایمان بهانه کم می‌آوریم

 

ما همه از یک واژه گریختیم

                            و هیچ سرپناهی برایمان امن نیست!

 

۱۰ اسفند ۱۳۸۹ 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۲۰  ـ ۲۷ بهمن ۱۳۹۱

  No. 620 - Friday 15 February 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

سیّدِ ذوالفقار

ملک‌الشعرا سیّد قوام‌الدین حسین  شیروانی

[سده‌ی هفتم قمری /  ۱۳ میلادی]

 

سایه‌بان از سبزه دارد لاله‌ی سیراب او

لاله‌ی سیراب او از سبزه دارد سایه‌بان

رایگان هستم غلام‌اش گر ز من آزاد شد

گر زمن آزاد شد هستم غلام‌اش رایگان

پرنیان آمد رخ او تا مرا شد اشک لعل

تا مرا شد اشک لعل امد رخ او پرنیان

سرگران بر من چه دارد گر سبک شد کیسه‌ام

گر سبک شد کیسه‌ام بر من چه دارد سرگران

زعفران شد چهره‌ی من بی‌رخ گل‌رنگ او

بی‌رخ گل‌رنگ او شد چهره‌ی من زعفران

شادمان باشم همیشه ز آن‌که شد غم خوارم او

ز آن‌که شد غم‌‌خوارم او باشم همیشه شادمان

در میان آید کمرسان گرچه باشد زلف او

گرچه باشد زلف او آید کمرسان در میان

ناتوان گشتم چو چشم‌اش تا لب او شد شکر

تا لب او شد شکر گشتم چو چشم‌اش ناتوان

ناردان در دیده‌ی من زو دلم در ناردان

زو دلم در ناردان در دیده‌ی من ناردان

کامران شد بر دل من همچو صاحب بر جهان

همچو صاحب بر جهان شد بر دل من کامران


 

هَمگَر

خواجه مجدالدین بن احمد همگر

[سده‌ی هفتم قمری /  ۱۳ میلادی]

 

وقت آن است که گل پرده ز رخ برگیرد

بلبل مست دگر عشق گل از سرگیرد

نرگس شوخ سر از خواب گران بردارد

صبح‌دم لاله‌ی سیراب چو ساغر گبرد

در چمن گرد سمن چون‌که بنفشه بدمد

عارض یار من آن را به زنخ برگیرد

بلبل از منبر گل‌بن چو در اید به سخن

سرخ گل جای در آن پایه‌ی منبر گیرد

قمری از سرو چو آهی بزند سوخته‌وار

فاخته ناله به آهنگ دگر برگیرد

بزم در باغ نموداری‌ی فردوس کند

باده در ساغر خاصیّت کوثر گیرد

هرکه عاشق بود و باده خورد در هر جام

یاد عشق پسر احمد همگر گیرد

گاهِ آن است که لاف از گل خودروی زنند

چون سراپرده‌ی بر طَرَفِ جوی زنند

 











 

 

امامی

ملک‌الشعرا رضی‌الدین ابوعبدالله محمد هروی‌ی امامی

[ سده‌ی هفتم قمری / ۱۳ میلادی]

 

دوش چون برزد سر از جیب افق بدر منیر

زورق زرین شتابان گشت در دریای قیر

زورقی از نور و دریایی ز ظلمت همچنانک

رای دستور آورد بدخواه جاه‌اش در ضمیر

آب آن دریا ز تاب زلف جانان مستعار

تاب آن زورق ز نور روی دل‌بر مستنیر۱

دامن افلاک از دریا چو دریا پر گهر

مُسرَعِ۲ ایام از آن زورق چو زورق در مسیر

عزم عالی حضرتی کردم که از شوق ثناش

در ریاض خلد آتش می شود جای ظهیر

طالع سعد و هوای مدح صاحب چون نمود

راه کرمانم خوش و آسان بهای یارگیر

مهر مهرافروز من در کاروان آورد روی

زلف و ابرو چون کمان و غمزه و بالا چو تیر

زلف چون بر لاله سنبل خط چو بر آتش دخان

لب چو در یاقوت جان رخساره چون در باده‌ شیر

رخ بهار اندر صباح و لب شراب اندر صبوح

خط عبیر اندر گلستان زلف تاب اندر عبیر

چون شبم زو روز روشن گشت وز روز رخ‌اش

کاروان در جنبش آمد کاروانی در نفیر

گفت کـ ای در عشق من قول‌ات سقیم۳ و عهد سست

گفت کـ ای در کار خود رایت جوان و بخت پیر

در چنین فصلی که گویی ز التهاب مهر داد

جنبش گردون مزاج باد را طبع اثیر

جوشن ماهی ز گرمای هوا در عین آب

همچنان سوزد که اندر شعله‌ی آتش حریر

گر سمندر را در آتش پرورش بودی کنون

می‌بسوزد حدّت گرماش پر در زمهریر

کوه آهن دجله‌ی سیماب شد بر وی چو تافت

برق تیر آفتاب اندر میان ماه تیر

می‌روی راهی که بر خاک و هواش از تیغ و تیر

شاه مار اندر سقر۴ نالید و تنیّن۵ در سعیر۶

گفتم ای جنّت ز باغ وصل تو خاک زمین

گفتم ای دوزخ ز تاب هجر تو عشر عشیر

گر شبی بی مهر رخسارت به روز آرد دلم

روز عیش‌ام چون شب زلف‌ات پریشان باد و تیر

کرد چون کردم اساس عذرهای خوش‌گوار

گشت چون گشتم به گرد نکته‌های دل‌پذیر

نرگس‌اش را از تحیر نار دل پروین فشان

فندق‌اش را از تعجب نظم پروین دست‌گیر

ز اشتیاقم ریخت بر زرّ تلی۷ لعل مذاب

در وداعم گشت گل‌برگ تری بدر منیر

بر گل از نرگس روان کرد او گلاب گرم و من

راندم از خون جگر سیلاب بر برگ زریر۸

برگرفتم زو دل و چون دولت آوردم به طبع

روی دل در قبله‌ی درگاه اقبال وزیر

آسمان داد فخرالملک شمس دین که داد

دین و دنیا را حیات از حکم او حق قدیر

 

۱. مستنیر: جویای نور

۲. مُسرع: شتابان

۳. سقیم: نادرست

۴. سقر: دوزخ

۵. تنیّن: اژدها

۶. سعیر: آتش افروخته

۷. زر تلی: طلای ناب

۸. زریر: گیاهی ست زرد

 

 
           
       

بالای صفحه