_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۱۹ ـ جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۹۱

  No. 619 - Friday 8 February 2013

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

منوچهر آتشی

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۰ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ ۱۹۳۲ میلادی ]

خوابی در خواب

 

 

اگر چه دیر نیانجامید آن کابوس که

اسبانی، از جنس باد، شبها

در حواشی‌ی مزرعهی متروک همسایه میچرند

با شیهههایی از جنس نور

و گُردهها و گرد نانی از خطوطِ نازک نورانی

        امّا

پندار نخ نمایی از ماجرا

در ذهن خستهی من مانده است

و اتفاقی که شاید میافتاد

 

*

 

هر شب صدای پچ پچ اشباحی

از سایهسارِ چَپَرها می‌آید

اشباحی

از جنس کاه و کُلور انگار

که طرح توطئه‌یی گنگ را با خود

واگویه میکنند

در بامداد امّا

غیر از شغالِ گری ـ نیم سیر سفرهی کم مایهام

ترسان نیشِ نور

به دخمه های ماهور رم میکند

چیزی به چشم نمی‌آید

 

 

می گوید:

شاید

این نیز خواب دیدنی از خوابی از یاد رفته باشد

از اتفاقی که شاید

به روزگار دور افتاده است

به روزگاری که

اسبانی

از جنس تاختواره‌گی و یال و فربهی

و

مردانی

از جنس دست و تیغ و خرد

در بوتههای مزرعهی معمور

و سایهسار خرم پرچینها

میماندهاند و توطئه میکردهاند

بر طرح یک شبیخون

با اشتیاق فتحی

بر حجرههای برج جوانی . . .

 

 

می گویم:

نه این فسانه نیست

و خواب هم نباید باشد

من خود به چشم خویش هر شب

این اسب های بادی را می بینم

با گُرده‌ها و گرد نانی از خطوط مورب

نورانی

و نیز

با گوش خویش پچ پچ مردان کاهی را

از سایه سار پرچین ها می شنوم

. . . . . . . . . . .

 

و حیرتا ! هم اینک میبینم

دامان سبز زنهایی را ــ از جنس آب و هوس

که در نشیب نهر کهن جاریاند

و اسب های بادی را که

ناگاه شیهه میکشند شیهه‌یی از جنس خون و حنجره

و پهلوانان کاهی را ــ ناگاه تیغ و سنگ و غرور ــ که

هی میشوند

سمت سیاه باروی بی دندان

 

شاید

این خواب نیز طرحی از خوابی در خوابی . . .  میگوید.

 

باروی پیر بیدندان امّا

آوار

یا سنگ˙سار

نمی دانم

مهر ۱۳۷۲ ـ تهران

 

شعری از

فرشته ساری

 

بايد كوچ كنم از اين اتاق

و روح تابستاني‌ام را

براي موريانه‌هاي پاييز جا بگذارم

 

به زودي

تابستاني دورتر از آخر زمان

باز مي‌آيد

 

بايد كوچ كنم از اين اتاق

كه دل تابستاني‌ام را

زرد مي‌كند

و به جايي بروم

تا سمت زمان را پيدا كنم

 

نه قبله نما دارم نه مهر

با كدام عقربه و قرب

به سوي سمت گم˙شده باز آيم؟

 

در آن لحظه‌ي آفرينش گم شده‌ام

كه عالم همه آب بود و بي‌سو

من جا مانده‌ام

تا از آسمان‌˙خراش اندوه

بر آب هاي ازل

پرت شوم

 

انگار

جهان فراز شد

فرود آمد

ازل قديم شد

من جا مانده ام

و عالم دوباره

سويي ندارد

 


 

 

علی‌رضا بهنام

رفتار ازدحام

 

 

رنگ هايت را قورت بده

روي برج زشت و بلند

فرو رفته در هواي گرد گرفته‌ي تهران

بشقاب ها را

ميزان كن روي ازدحام

 

از نگاه برج

رفتار ازدحام

معقول تر مي رود در اين خيابان

و خريد عيد به هر حال كار بدي نيست

 

زير اين عمود

 

پوشانده اند دو راس مثلث را

و راس چهارم

رفتار آزادتري دارد

 

رها كن چشم هاي دختركي را كه ديگر نيست

بشقاب ها ورد گرفته اند

هيچ مثلثي نيست

هيچ برجي نيست

هيچ چشمي از كاسه در نمي آيد

هيچ ازدحامي نيست

هيچ رنگي بر دست نمي رود

هيچ صدايي نيست

تنها دود گرفته است كمي خيابان را

از بالاي برج

 











 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۱۹ ـ جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۹۱

  No. 619 - Friday 8 February 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

زرتشتِ بهرام ِپژدو

زرتشت پسر بهرام پسر پژدو

 [سده‌ی هفتم قمری / سیردهم میلادی]

 

شبی از جمله شب‌های زمستان

که عالم گشته بود آن‌گه دمستان

به فصلی کـ آفتاب آمد به جُدّی

که سرما را نبود آن‌گاه حدّی

جهان از یخ سراسر کوه سیمین

تو گفتی گشت گیتی جمله سنگین

بلورین گشته جمله دشت و صحرا

شده سیمین همه کُه‌ها و دَرها

گرفته ابر روی آسمان را

گهِ پیری رسیده بوستان را

عروسان از چمن‌ها دور گشته

شگرفان‌اش همه رنجور گشته

ز یخ گشته زمین چون تخته‌ی عاج

خزان گل را خزینه کرده تاراج

درو دشت و بیابان پر زکافور

شده شمع گلستان تار و بی نور

سَرِ کوهان سفید و پیر گشته

هوای بوستان دل‌گیر گشته

ز شاخ آویخته چون خوشه ژاله

گرفته عاج جای لعل و لاله

بپوشیده زمین پَرّ حواصل

زشخ‌ها چون سریشم خاسته گِل

گذشته نوبت و دوران خزان را

گرفته محنت پیری رزان را

رسیده لشکر شاه زمستان

همه تاراج کرده باغ و بستان

زده خرگاه در بستان شهِ دی

هوا سیم و دُرافشان کرده بر وی

عروس باغ زیورها گشاده

عجوزی‌وار در سرما فتاده

رسیده قاصدی از ماه بهمن

ز یخ کرده زمین چون کوه آهن

وزان بادی به سان زهر قاتل

فگنده لعبتان شاخ در گل

ز سرما گشته چهر باغ خیری

به زیر برف مانده در اسیری

نوای بلبلان بی‌ساز گشته

کلنگ و زاغ بی آواز گشته

تذرو و کبک و قمری سار و دُراّج

شکسته سازها داده به تاراج

یکایک ساز بی‌آواز کرده

تماشا مانده ماتم ساز کرده

شبی ماننده‌ی دیو دمنده

به عالم نیست گفتی شخص زنده

نه مردم نه پری نه دام نه دد

نه طیر و وحش و انس و نیک نی بد

نه جنبش بود نه گردش نه آواز

گرفته دست از این عالم همه باز

شبی هم‌چون شبه و قار از سیاهی

دد و دام آرمیده و مرغ و ماهی

 

>>> دنباله در ستون سمت چپ>>>

 

>>> دنباله از ستون سمت راست>>>

 

چو کوسی تند بُد تندر خروشان

هوا غرنده چون دریای جوشان

هوا و برق بُد زنگی‌ی خندان

که بنماید به وقت خنده دندان

شبی زین‌گونه هم‌چون دوزخ تار

شده ماه و ستاره ناپدیدار

فلک چون گنبدی بُد دود خورده

و با خرگاه قبر اندود کرده

فروخفته بره در ناتوانی

ز سرما گاو گشته کاه‌ دانی

دو پیکر سوی پستی کرده آهنگ

به مسکینی فرو افتاده خرچنگ

رمان از تاری و سرما دمان شیر

ز خوشه دانه‌ها ریزنده در زیر

شکسته پهلوی شاهین ترازو

بیافتاده ز کژدم نیش و بازو

کمان را گوش‌ها و زه گسسته

به ریش بز ز سرما ژاله بسته

دریده آبکش را دلو چاهی

به چرخ اندر شده بی‌هوش ماهی

ز سرما گشته مَه را پای بی‌کار

شده لرزان به سان برگ بر بار

عطارد را قلم بی‌کار گشته

حمایل بر برش مسمار۱ گشته

شده ناساز ساز و چنگ و ناهید

ز الحان طرب‌ها گشته نومید

شه افلاک در سنجاب خفته

ز سرما ترک ملک و تاج گفته

سپه‌سالار را خنجر فتاده

ز اسب تیز رو گشته پیاده

شده قاضی به کار خویش مشغول

ز سرما گشته از هر حکم معزول

ز سرما سست گشته پَرّ هندو

بترسیده فرو رفته به کندو

نشسته من به کنجی در چنین شب

ز سهم او گرفته جان من تب

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

 

۱. مسمار: آنچه بدان چیزی را استوار کنند

 

* سروده‌ی زرتشت بهرام اگرچه در ردیف درخشان‌ترین سروده‌های کهن پارسی نیست اما از این رو ذکر کردنی‌ست که علاوه بر این که مرور تاریخی‌ی شعر کهن پارسی را که در ستون صحبت گل می‌آید  کامل‌تر می‌کند، نشان‌گر تاثیر ادبيات مذهبى‌ی زرتشتيان در شعر پارسی سده‌ی هفتم قمری نیز می‌باشد


 

 

 
           
       

بالای صفحه