_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۱۸ ـ جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱

  No. 618 - Friday 1 February 2013

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

یداله رویایی

دو شعر

 

 ۱) من ِ مقصود

روزگاری‌ست که دل چهرۀ مقصود ندید

ساقیا آن قدح  آینه کردار بیار/  حافظ

 

 

کی چهره می‌کنم،  ای چاه !

دایم، کی می‌شوم ؟

مثل این میل

که اصل باشد

یا وصف

 

در تهِ تاریکِ تو سقوط ِ مسافت

شیبِ سیاه، ای چاه !

کی خواهم‌ات دید، ای کی !

ای طی !

طیّ‌ی بی‌راهه در سرایتِ اسرار،

آیینه هایی بر خاکِ راه 

 

تا ابر

تقلیدِ خاک می‌کند

سیمای تو ضدّ تو

از سمتِ ذهن می آید

و ضدِ تو، ذوق ِ تومی‌شود

 

ستاره در بغل ِ برگ

جوانه هم سخن ِ ماه

من در تو اصل

من در تو میل

کی چهره می‌کنم، ای چاه !

 

 

۲ ) هفده اردیبهشت : ریشه‌یی در نا کجا !

 

- هفده اردیبهشت، ریشه‌اش کجاست؟

- هفده اردیبهشت ریشه ندارد.

 بعدِ هشتاد سال رشد، تازه می‌بینم که ریشه‌یی ندارم. ریشه‌ی من امروز، به سایه‌یی در فردای من می‌مانَد. در فردای من پس، سایه‌یی هست که باید بتوانم بگیرم، و بدانم که بگیرم. آن ریشه‌یی که مرا بگیرد، که در او بگیرم. این ریشه آیا این‌جاست، در زبان من این‌جا؟  یا در زبان مادری‌ام آن‌جا؟ آن ریشه‌یی که امروز، به سایه‌یی در فردای من می‌مانَد، سایه‌یی است در فردای من؟ و یا که ریشه‌یی است که سایه‌اش را در فردای من جا گذاشته است؟ این سایه سایه‌ی فردای من است. و یا که سایه‌یی است در فردای من؟

سایه‌یی از دیروز که در جایی جا مانده است.

 ریشه‌ی دیروز ِ من ریشه ماند، در من و بر من.

من امروز ریشه‌یی روی ریشه‌ام.

 

به همه‌ی یاران و عزیزان، محبوبانی که پیام‌های مهربا‌‌ن‌شان مرا با تولدم  آشتی می‌داد.

 

ریشه روی ریشه   ریشه ریش ریش

ریشه شکل ِریشه   ریشه ریز و ریشه ریخت     

ریشه  ریز و ریخت

ریشه شکلِِ شعر  شکل ِ ریشه‌ی شعر

ریشه شاخه نیست

ریشه برگ نیست

ریشه راه  ریشه ربط

ریشه رها  ریشه رشد

ریشه پخش  ریشه پَرت

ریشه راهِ پَرت   ریشه پَرتِ راه     

هرچه ریشه

ریشه هرچه هست

هرچه هست ریشه است

ریشه‌یی بر آب  ریشه‌یی در آب

ریشه بار  ریشه بَر    

ریشه امیدِ ثمر،

و امید ثمر شاید آن سایه‌یی است که در زبان دیگرم افتاده است. وشایدهم آن واژهای که  هنوز آن‌جا مرا می‌خوانَد ـ سایه‌یی از فردا ـ سایه‌ی فردا؟ و یا که واژه‌ی فردا،  فردای آن لغتِ تنها، پس‌ـ‌فردا، پسفردا.

۱۷ اردیبهشت۱۳۹۱

 

آزیتا قهرمان

کسی خانه نیست

 

 

سیاه خوابیده‌ایم

هر دو سیاه       روی کاغذهای سفید

من و خدا

و رگ‌هایمان در هم گره خورده

و خون‌مان هر دو یکی‌ست

 

 

در سینه‌ام گلوله‌ی داغی ترکیده بود

و آسمان داشت در او    بو می گرفت

مردی که در تنم مرده‌ام

زنی که او کشته در خودش      پوسیده بود

رعشه‌ی انگشت‌های چروک‌اش روی ماه

دویدنم دور باطل الاباطیل   روی باد

 

شب ها این سقف لاعلاج

بدخواب‌مان می‌کند    چک چک کلمات

و چقدر تنهاییم این‌جا و . . .

نیست کسی

جز شعر و من و خدا

 

وقتی  در می‌زنند

هر سه فریاد می زنیم

کسی خانه نیست.

 


 

عیدی نعمتی

آتش˙پاره
 
 
آتش˙پاره
سرزده از راه می‌رسد
زیبا و هوس‌انگیز
با نوبوسه‌هایش
طعم دیرینه را
از کمند خاطره
رها می‌‌کند
آتش به جانم می‌زند.
ناگاه مثل ماهی
از دستم می‌لغزد
گم می‌شود
گُر گرفته
در تمنای وصال‌اش
مرا تنها می‌گذارد.
هیچ‌چیز 
مثل یک شعر ناتمام
شاعر را نمی‌آزارد.
 













 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۱۸ ـ جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱

  No. 618 - Friday 1 February 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

مولوی‌

مولانا جلالالدین محمد بلخی‌ی رومی

[سده‌ی هفتم قمری / ۱۳ میلادی]

 

ای آفتاب سرکشان، با کهکشان آمیختی

 مانند شیر و انگبین با بنده‌گان آمیختی

یا چون شراب جان˙فزا هر جزو را دادی طرب

یا همچو یارانِ کَرَم با خاکدان آمیختی

ای آتش فرمان˙روا در آب مسکن ساختی

وی نرگسِ عالی نظر با ارغوان آمیختی

جان‌ها بجستندت بسی بویی نبرد از تو کسی

آیس۱ شدند و خسته دل، خود ناگهان آمیختی

از جنس نَبوَد حیرتی، بی‌جنس نَبوَد الفتی

تو این نه‌ای و آن نه‌ای با این و آن آمیختی

آمیختی چندان که او، خود را نمی‌داند ز تو

آری، کجا داند چو تو با تن چو جان آمیختی؟

پیرا، جوان گردی چو تو سرسبزِ این گلشن شدی

تیرا، به صیدی دررسی چون با کمان آمیختی

ای دولت و بخت همه، دزدیده‌ای رخت همه

چالاک رهزن آمدی، با کاروان آمیختی

چرخ و فلک ره می‌رود، تا تو ره‌اش آموختی

جان و جهان بر می‌پرد، تا با جهان آمیختی

از بام گردون آمدی، ای آبِ آبِ زنده‌گی

از بام ما جولان زدی، با ناودان آمیختی

شب دزد کی یابد تو را، چون نیستی اندر سرا؟

بر بام چوبک می‌زنی۲ با پاسبان آمیختی

اسرار این را مو به مو بی‌پرده و حرفی بگو

ای آنک حرف و لحن را اندر بیان آمیختی

 

۱. آیس: مایوس، نوید

۲. چوبک زدن: پاسبانی کردن


 

بابا افضل کاشی

خواجه افضل‌الدین محمد خوزه‌یی‌ی مَرَقی‌ی کاشانی

[ پایانه‌ی سده‌ی ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری / ۱۳ میلادی]

 

سرگشته‌وار بر تو گمانی خطا برم

بی‌آن‌‌که هیچ راه به چون و چرا برم

احوال جان و دل نتوانم به شرح گفت

کـ اندر ره‌ات ز هر دو چه مایه بلا برم

من رختِ بی نوایی‌ی تن بر کجا نهم

من جان زینهاری‌ی خود را کجا برم

دانم که در دلی و جدا نیست دل ز تو

لیکن به دل چه‌گونه بگو ره فرا برم

دل نیز گم شده‌ست و ندانم کنون که من

بی دل به نزد تو نبرم راه یا برم

گویند راه بردی از آن باز ده نشان

آری دهم نشانی از آن لیک تا برم

در جستنم همیشه که در جست و جوی تو

ره زی بقا اگر نبرم زی فنا برم

من بی تو نیستم من و خود را نیابم ایچ

گر بر زمین بدارم و گر بر هوا برم

مگذار نزد خویشم اگر هیچ زین سپس

من نام  ما و من به صواب و خطا برم

ما از کجا و من ز کجا، ما و من توای

بی‌هوده چند نام من و نام ما برم

 

قانعى‌ی توسى

مَلک‌الشعرا امير بهاءالدّين احمد قانعى‌ی توسى

[پایانه‌ی سده‌ی ششم تا هفتم قمری / ۱۳ میلادی]

 

شنيدم که بازارگانى به کيش

به‌هم کرد جوهر ز اندازه بيش

ورا بود در سفتن آن شغف

چنان اوستادش نيامد به‌کف

نشان يافت از اوستادى تمام

ميان بزرگان برآورده نام

بدان˙سان که هر روز دينار صد

بدى مزد کردار آن پرخرد

مر او را بديد و بداد آن قرار

که هر روز چندين بود مزدکار

چو رفتند در خان بازارگان

فرو ريخت جوهر هم‌اندر زمان

از آن مرد داننده لختى بسفت

کجا مغز او با خرد بود جفت

برابر نهاده يکى چنگ ديد

زمان تا زمان اندر آن بنگريد

بدو در نگه کرد بازارگان

که تو چنگ دانى زدن بى‌گمان

جوان گفت دانم به غايت شگرف

در آن علم هستم چو درياى ژرف

عجب داشت بازارگان زان سخن

بدو گفت بردار و چيزى بزن

جوان حالى آن چنگ دربرگرفت

چو بنواخت آن را ره اندر گرفت

بدان˙گونه بنواخت چنگ آن جوان

که بى‌هوش شد مرد بازارگان

به ‌آواز چنگ‌اش مى‌ آورد و جام

بدان روز بگذشت تا گاه شام

چو آن نامور چنگ بنهاد پيش

طلب کرد صدگانه دينار خويش

به پاسخ بدو گفت بازارگان

که اى مرد بيدار روشن روان

ز من مزد ناسفته جوهر مخواه

بدو گفت دانا که اين نيست راه

برِ تو من از بهر کار آمدم

توام چنگ فرمودى و من زدم

به آخر سر کيسه را برگشاد

فرو کرد و زر برکشيد و بداد

پى‌ی مزد جوهر درم برفشاند

درم رفت و آن پاک‌ناسفته ماند

 

* سروده‌ی بالا پاره‌یی از کلیله ودمنه‌ی منظوم قانعی است. قانعی‌ی توسی کليله و دمنه را در بحر متقارب سروده است.  وی در ابتدای اين منظومه شرح مفصلى پیرامون صفت‌های بايسته‌ی شاهان آورده و پس از بیان شرح حال و آثار خود تا آن روزگار، نظم کليله و دمنه را آغازیده است و در پايان گفته‌ است که هنگام نقل کتاب از نثر به نظم، به جز برخی از سخنان کژ و نابه‌سامان هيچ مطلبى از متن حذف نشده است. نسخه‌یى از اين کتاب، که در موزه‌ی بريتانيا موجود است و کتابت آن به سال ۸۶۳ قمری به پايان رسيده، حاوى چهار هزار و پانصد بيت است.

 

 
           
       

بالای صفحه