_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۱۶  ـ جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱

  No. 616 - Friday 18 January 2013

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

سیمین بهبهانی

آهوی پرده

 

 

آهوی پرده نگاهم کرد

با سُرمه سوده‌ی جادویی

بی نغمه‌ها به نواخوانی،

بی‌واژه‌ها به سخن گویی

 

 

گفتم بیا و شنید انگار،

آرام و رام چمید انگار

همچون خیال برون آمد

از متنِ پرده‌ی آهویی

 

 

چابک لمید به دامانم،

گرم از دمای تن‌اش جانم

بگذاشت سر به گریبانم:

بر آن دو بالِشِ لیمویی.

 

 

دستم خزید نوازشگر

بر گوش و گردن و آن پیکر

بر خواب مخملِ لغزان‌اش

با مهربانی و دل‌جویی

 

 

هنجار آن سر و آن گردن

پیچیدنِ نَفَس‌اش با من

در جوی جاری‌ی رگ‌هایم

انگیخت نشأه‌ی جادویی

 

 

دل بود و  غش‌غشه‌یی پنهان

آمیزش و طلب و طغیان

با موج ورطه‌ی بی‌خویشی

هر لحظه بیش فراپویی . . .

 

 

5

 

 

از خواب◦ دیده چو بگشوده

حیرانِ آن هیجان بودم

آهو دوباره مصّور بود

بر متن پرده‌ی آهویی.

 

 

5

 

 

گفتم: خوشا که تو آهویی،

بر بسته لب ز هیاهویی

و ز رازهای نهان با کس

حرفی به یاوه نمی‌گویی . . .

 

بهمن ۱۳۸۴

 






















 

قیصر امین‌پور

[۱۳۸۶ ـ ۱۳۳۸ خورشیدی / ۲۰۰۷ ـ ۱۹۵۹ میلادی]

سه شعر

 

۱

ایستاده در باد

شاخه ی لاغر بیدی کوتاه

برتن‌اش جامه‌یی انباشته از پنبه و کاه

برسر مزرعه افتاده بلند

سایه‌اش سرد و سیاه

نه نگاه‌اش را چشم ، نه کلاه‌اش را پشم

سایه‌ی امن کلاه‌اش امّا

لانه‌ی پیر کلاغی‌ست که با قال و مقال

قاروقار از ته دل می‌خواند:

آن‌که می ترسد

می ترساند

 

 

۲

این‌جا همه هر لحظه می پرسند :

ــ حالت چطور است؟

 

امّا کسی یک‌بار

از من نپرسید:

ــ بالت ...

 

۳

پرنده

نشسته روی دیوار

گرفته یک قفس به منقار !


 

بهاره فریس آبادی

... و بیرون از تونل هنوز یکشنبه بود*

 

 

 - آن سوی کوچه پنجره‌یی‌ست همیشه باز

و مردی تمام روز

در شیشه‌های پنجره به موهای خود دست می‌کشد ...

 

روزی که آمدم دوشنبه بود

صدای خنده‌های تو در کوچه فریبم داد

پنجره باز بود

و هره‌ی نازکِ بی‌گلدان

پاتوق عصرهای من

وبعد ، پنجره باز بود              

و پرده‌ی نازک اتاق‌ات آبستن من .

 

 

دوشنبه بود

با کلاغی که در سقف اتاق تو اتفاق افتاد

زبانی که طعم گردوی تازه داشت

صداهای عجیب توی گنجه

که من بودم

و چرخش استکان‌های روی میز

خطوط منتهی به شهرهای جنوب

در امتداد پیراهن زنانه‌یی که یادم نیست

یادت نیست!

 

شبحی بی‌رنگ‌ام حالا

شبیه ملافه‌های تواَم

با دست‌های سفید

صورت‌ام سفید

و فنجان چینیِ زیر انگشت‌هایم ...

 

- به صورتم دست نمی‌کشی و این عجیب نیست!

این‌که اهواز عکس کوچکی‌ست در کودکی‌ی من

 

ـ پیچیده در ملافه‌های سفید ـ

پرواز دست‌های من در آسمان اتاق

و دامنم

در امتداد خطوط منتهی به سگ‌های قطب شمال

عجیب نیست!

 

- امروز می‌روم

از عادتِ خزیدنِ آرام زیر پوست تو

از هره‌یی که نیست

پنجره‌‌یی که نیست

تو باش و طعم گردوی بی‌نمکِ اواخر فصل.

 

 

* سطری از بیژن نجدی

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۱۶  ـ جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱

  No. 616 - Friday 18 January 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

هروی

خواجه سعیدالدین هروی (سعیدهروی)

[ پایانه‌ی سده ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری /  ۱۳ میلادی]

 

این‌ها که روی خوب تو را نیک دیده‌اند

بر جمله دل˙‌بران جهان‌ات گزیده‌اند

مرغان نازنین که بر این سبز گلشن‌اند

یک سر ز آشیانه‌ی حُسن‌ات پریده‌اند

شد نافِ آهوانِ ختا پر ز مشک ناب

گویی که در حوالی‌ی زلف‌ات چریده‌اند

سر تا به پای تو همه مقبول طبعِ ماست

گویی برای خاطر مات آفریده‌اند

مقصود از وجود ندانشته‌اند چیست

آن غافلان که بی‌رخ تو آرمیده‌اند

چشمان مست و غمزه‌ی شوخ‌ات سعید را

از نام و ننگ و علم و خرد واخریده‌اند


 

اثیرِ اَومانی

اثیرالدین عبدالله اَومانی

[سده‌ی هفتم قمری /  ۱۳ میلادی]

 

یا رب این قاعده‌ی شعر به گیتی که نهاد
که چو جمع شعرا خیر دو گیتی‌ش مباد

ای برادر به جهان بدتر از این کاری نیست

هان وهان تا نکنی تکیه بر این بی بنیاد

در فلک نیز عطارد ز پی‌ی شومی‌ی شعر

یابد از سوزش دل هر دو مهی صد بی‌داد

گفتن‌اش کندن جان است و نوشتن غمِ دل

محنت خواندن‌اش آن که به که بیاری در یاد

این چه صنعت بود آخر بنگویی که از آن

در همه عمر یکی لحظه نباشی دل‌شاد

خود از آن کس چه بکاهد که تو گویی‌‌ش بخیل

یا بر آن کس چه فزاید که تواش خوانی راد

کاغذی پر کنی از حشو و فرستی به کسی

پس برنجی که مرا کاغذ زر نفرستاد

آن نه خود حجت شرعی نه خط دیوانی‌ست

پس از آن خط به تو چیزی‌ش چرا باید داد

وین چه ژاژ است دگر باره که ابیات مدیح

گر بود هفت فرستی به تقاضا هفتاد

پس بدین هم نشوی قانع و از پی تازی

به سوی خانه‌ی ممدوح چو تیری ز گشاد

همچو آیینه نهی در رخ او پیشانی

او ز تو شرم کند همچو عروس از داماد

و آن بمشنو که بگویند فلان شخص به شعر

از فلان شاه به خروار زر و سیم ستاد

کـ آن پی‌ی مصلحت خویش همانا گفتند

که نبودند ز بند طمع و حرص آزاد

ورنه با جود طبیعی ز پی‌ی راحت خلق

من بر آن‌ام  که کس از مادر ایّام نزاد

ور کسی زاد به بخت من‌اش از روی زمین

چرخ ببرید به یک‌بار مگر نسل و نژاد

آن‌چه مقصود ز شعر است چو در گیتی نیست

شاعران را همه ز این کار   خدا توبه دهاد!

 

سیّدِ سِراجی

مُصارع‌الشعرا سیّد سراج‌الدین سراجی‌ی سگزی

[سده‌ی هفتم قمری /  ۱۳ میلادی]

 

روز عیدست بیا تا می گل˙رنگ خوریم

بر لب آب روان با غزل و چنگ خوریم

سنگ در شیشه‌ی مینای فلک اندازیم  

چند زین شیشه مینای فلک سنگ خوریم

رنگ غم از رخ آیینه‌ی دل بزداییم

و زکف سیم˙بران باده‌ی چون زنگ خوریم

می‌ی چون زنگ بنوشیم در این موسم عید

تا نه آیینه صفت بار دگر زنگ خوریم

مطرب خوب نوا چنگ خوش آهنگ نواخت

باده با زمزمه‌ی چنگ خوش‌آهنگ خوریم

از غم نام و غم ننگ جهان باز رهیم

در جهان چند غم نام و غم ننگ خوریم

همه بر یاد شهنشاه سبک روح به بزم

ساتگینی و بر او جام گران سنگ خوریم


 

فَریدِ اَحْوَل

ملک‌الشعرا خواجه فریدالدین احول اسفراینی (اصفهانی)

[سده‌ی هفتم قمری /  ۱۳ میلادی]

 

بر صحن صحرا گوهرست از قعر دریا ریخته

در تشت دشت است از هوا لؤلؤی لولا ریخته

بر تخته‌ی مینا نگر گل ریخته باد سحر

گویی که یاقوت است و زر بر تخت مینا ریخته

گل یوسف و مصرش چمن بادش دریده پیرهن

ابر از هوا چون چشم من اشک زلیخا ریخته

لاله زمهر افروخته آیات عشق آموخته

دل را به آتش سوخته در سینه سودا ریخته

نرگس مُتَوّج۱ چون شهان دارد زر وسیم جهان

صد گنج قارون از نهان پیدا به صحرا ریخته

غنچه چو طوطی در چمن لعل‌اش لب و میناش تن

بلبل چو طاوس از بدن در پای پرها ریخته

بر سبزه گل‌برگ تری چون شاخ برگ آذری

نی‌نی چو نقش آزری بر روی دیبا ریخته

با آسمان گون یاسمن منثور گشته نسترن

گویی شد از هشتم چمن عقد ثریا ریخته

صباغ۲ مهر روح دم از نه خَم چرخِ به خَم

رنگی خوش از نیل و بَقَم۳ بر خار و خارا ریخته

تا سرخ بید است آخته  از برگ نشتر ساخته

رگ زامتلا۴ پرداخته خون‌اش بر اعضا ریخته

ابر است باران اشک‌ها  بر بحر برده رشک‌ها

و از اشک دیده مُشک‌ها چون مَشکِ سقّا ریخته

بر سرو قمری چون خطیب  آوازها داده عجیب

وزیاد نای عندلیب آب نکیسا ریخته

شاخ شکوفه از هوا گشته ید بیضا نما

چون دست خسرو در عطا سیم است در پا ریخته

 

۱. مُتَوّج: تاج دار

۲. صباغ: رنگرز

۳. بقم: چوبی باشد سرخ که رنگ رزان بدان چیزها رنگ کنند

۴. امتلا: پر شدن

 
           
       

بالای صفحه