_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۱۵ ـ جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱

  No. 615 - Friday 11 January 2013

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

نادر نادرپور

 

[ ۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ  ۱۹۲۹میلادی]

 

آیینه ی دق

 

 

شب ها که پر پر می زند شمع

ــ با کوله بار اشک های مردهی خویش ــ

تنها، در آن سوی اتاقم،

شب های پاییزی که پیش از مردن ماه

آتش به سردی می گراید در اجاقم

خاموش ، پشت شیشه‌ی در می نشینم

شمع غمی گل می‌کند در سینه‌ی من

آن قدر زاری می‌کنم تا جیوه‌ی اشک

هر شیشه‌ی در را کُنَد ایینه‌ی من

آن‌گه در این آیینه‌های کوچک دق

سیمای دردآلود خود را می‌شناسم :

سیمای من ، سیمای آن شمع غریب است

کـ از اشک ، باری می‌کشد بر گُرده‌ی خویش

من نیز چون او در سراشیب زوال‌ام

با کوله بار روزهای مرده‌ی خویش

در زیر این بار

اندام خون◦آلود خود را می شناسم :

اندامِ من ، اندام شمعی واژگون است

کـ از جنگ با شب ، پای تا سر غرق خون است

هر چند نور صبح را می بیند از دور ،

هر چند می داند که این نور ،

از مرگ با او دورتر نیست ،

اما در این غم نیز می‌سوزد که افسوس

زان آتش دیرین که در او شعله می زد

 دیگر خبر نیست

 دیگر اثر نیست !

 

 

شب‌ها که پرپر می زند شمع

ــ در زیر بار اشک های مرده ی خویش ــ

درشیشه ی در ، نقش خود را می شناسم :

پیری که باری می کشد بر گرده ی خویش.

در زیر این بار

دیگر نه آن هستم که بودم

خالی‌‌ست از آن آتش دیرین ، وجودم

پیچیده در چشم فضا ، دود کبودم

خفته‌ست در خاکسترِ پیری، سرودم.

افسوس ، افسوس !

 دیگر نه آن هستم که بودم .  .  .

 

۱۳۳۷

 

 

بتول عزیزپور

خیره‌گی

 

 

از زمره‌ی رود نیستم

پر طنین و رونده               

من آن گیاه تناورم

که بر خاکی سخت     

پا سفت کرده است            

تا نازش آسمان را                     

از آن خود سازد

شاید

سقوط ستاره‌یی بر پیشانیم   

راز

   ناشناخته‌یی را  

بشارت دهد.

 

به خون درخت می‌مانم

- سبز و سیّال

که از سیراب کردن ریشه‌های نوزاد

اندکی هراسان نمی شود.  

 

 

اندوه را خوب می دانم

و این سکوت قلیل هم

گوش های مرا

مجاب نمی‌کند.

از شما چه پنهان!

راست تر بگویم دوستان

من آن یار عاشق‌ام

- مست و بیدار

به فنای خویش نشسته‌ام

تا ادراک هستی را

از آن خود سازم.

 


 

گروس عبدالملکیان

فرصتی نمانده است

 

فرصتی نمانده است

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را میکشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

 

 

به این‌که انسان

کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است

 

 

اصلا

این فیلم را به عقب برگردان

آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین

پلنگی شود

که میدود در دشتهای دور

آن قدر که عصاها

پیاده به جنگل برگردند

و پرنده‌گان

دوباره بر زمین...

زمین...

 

 

نه!

به عقبتر برگرد

بگذار خدا

دوباره دستهایش را بشوید

در آینه بنگرد

شاید

تصمیم دیگری گرفت ...

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۱۵ ـ جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱

  No. 615 - Friday 11 January 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

عطاّر

فریدالدّین ابوحامد محمّد عطّار کَدکنی‌ی نیشابوری

[ پایانه‌ی سده ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری /  ۱۳ میلادی]

 

 

پیر ما وقت سحر بیدار شد

از در مسجد بر خمار شد

از میان حلقه‌ی مردان دین

در میان حلقه‌ی زنار شد

کوزه‌ی دُردی به یک دم درکشید

نعره‌‌یی دربست و دُردی‌خوار شد

چون شراب عشق، در وی کار شد،

از بد و نیک جهان بی‌زار شد

اوفتان خیزان چو مستانِ صبوح

جامِ می بر کف، سوی بازار شد

غُلغلی در اهل اسلام اوفتاد

کـ ای عجب این پیر از کُفّار شد.

خلق را رحمت همی آمد بر او

گرد او نظّاره‌گی بسیار شد

پیر رسوا گشته، مست، افتاده بود

تا از آن مستی، دمی، هشیار شد

گفت: اگر بدمستی‌یی کردم رواست

جمله را می‌باید اندر کار شد

شاید ار در شهر بد مستی کند

هر که او پُر دل شد و عیّار شد.

خلق گفتند: این گدایی کشتنی‌ست

دعوی‌ی این مُدّعی بسیار شد.

پیر گفتا:  کار را باشید هین!

کـ این گدای گَبر، دعوی◦‌دار شد.

صد هزاران جان نثارِ روی آنک

جان صدیقان بر او ایثار شد.

این بگفت و آتشین آهی بزد

و آن‌گهی بر نردبانِ دار شد

از غریب و شهری و از مرد و زن

سنگ، از هر سو، بر او انبار شد

پیر، در معراجِ خود چون جان بداد

در حقیقت، محرم اسرار شد

جاودان اندر حریمِ وصلِ دوست

از درختِ عشق برخوردار شد.

قصه‌ی آن پیرِ حلاج این زمان

انشراحِ۱ سینه‌ی ابرار شد

در درون سینه و صحرای دل

قصه‌ی او رهبرِ عطار شد

 

 

۱. انشراح: گشاده شدن

 











 

شهابِ مهمره

شهاب‌الدین بن جمال‌الدین بَداؤنی مهمره

از شاعران پارسی‌گوی هند

[سده‌ی هفتم هجری قمری /  ۱۳ میلادی]

 

منه به برگ سمن بیش توده‌ی عنبر

ز مشک سوده مَکَش پیش نسترن چنبر

مبند حلقه‌ی بُسّد۱ به رشته ی لؤلؤ

مپوش تخته‌ی نقره به حلقه‌ی عنبر

چو کَه شدم، غمم چون کوه خود منه بر من

که هست کوه کشیدن ز کَه قوی منکر

بُتِ منی و من‌ات بت پرست گشته که هست

چو تو نکو صنمی را چو من شمن در خور

ز سیم و سنگ بود هر بتی که بپرستند

تو همچنین بت  سنگین دلی و سیمین بر

تویی تویی که دَرِ وصل من نکوبی هیچ

من‌ام من‌ام که به روی تو نبندم در

رخم به رنگ شفق پر ز خون شود هر دم

چو برکشی ز شب تیره گرد روز حَشَر

کژم نهی چو کُله هر دم و دلیل بس است

که نیست‌ات هوس عشق من همی در سر

به دعوت سحری من بدین شوم مشغول

که سِحر زلف تو پرده همی دَرَد چو سحر

چه جرم کرد دل من که بی سبب هر روز

همی زیَد ز شب زلف تو به روز بتر

به روز وصل شب هجر تو بَدَل گردد

چو صبح دولت خورشید دین شود رهبر

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

۱. بُسّد: سنگ سپید رنگ - مهره ی تزئینی لباس های زنان بختیاری


 

 

نظام اصفهانی

ملک‌الشعرا نظام‌الدّین محمود قمر اصفهانی

[سده‌ی هفتم قمری /  ۱۳ میلادی]

 

اول روز بهمن است ای ماه

آتشی برفروز و باده بخواه

جشن بهمن بخواه قلب شتا

ز آن که قلب شتاست بهمن ماه

تا حواصل همی فشاند ابر

بَرِ مردم عزیز شد روباه

هر که بی پوستین روباه است

گرگ ِ سرماش می‌درد ناگاه

دوسه سرمست را ز خواب دراز

دست گیر و فراز کن خرگاه

ساتگینی نه و پیاله بده

شادمانی فزا و اندُه کاه

نوش کم گوی کـ اندر این بخ بند

زمهریر است با نفس همراه

ما دو مستی نمی‌کنیم امشب

شب دراز است، قصّه کن کوتاه

بو که بینم به طالع میمون

روی مخدوم بامداد پگاه

 
           
       

بالای صفحه