_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۱۳ ـ جمعه ۸ دی ۱۳۹۱

  No. 613 - Friday 28 December 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

فروغ فرخ‌زاد

[۱۳۴۵ ـ ۱۳۱۳ خورشیدی / ۱۹۶۷ ـ  ۱۹۳۴ میلادی]

من از تو می‌مردم

 

من از تو می‌مردم

اما تو زنده‌گانی‌ی من بودی

 

 

تو با من می‌رفتی

تو در من می‌خواندی

وقتی که من خیابان‌ها را

بی هیچ مقصدی می‌پیمودم

تو با من می‌رفتی

تو در من می‌خواندی

 

 

تو از میان نارون‌ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می‌کردی

وقتی که شب مکرر می‌شد

وقتی که شب تمام نمی‌شد

تو از میان نارون‌ها ، گنجشک‌های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می‌کردی

 

 

تو با چراغ‌هایت می‌آمدی به کوچه‌‌ی ما

تو با چراغ‌هایت می‌آمدی

وقتی که بچه‌ها می‌رفتند

و خوشه های اقاقی می‌خوابیدند

و من در آینه تنها می‌ماندم

تو با چراغ‌هایت می‌آمدی. . .

 

 

تو دست‌هایت را می‌بخشیدی

تو چشم‌هایت را می‌بخشیدی

تو مهربانی‌ات را می‌بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زنده‌گانی‌ات را می‌بخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

 

 

تو لاله ها را می‌چیدی

و گیسوانم را می‌پوشاندی 

وقتی که گیسوان من از عریانی می‌لرزیدند

تو لاله ها را می‌چیدی

 

 

تو گونه هایت را می‌چسباندی

به اضطراب پستان‌هایم

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم

تو گونه هایت را می‌چسباندی

به اضطراب پستان‌هایم

و گوش می‌دادی

به خون من که ناله کنان می‌رفت

و عشق من که گریه کنان می‌مرد

 

 

تو گوش می‌دادی

اما مرا نمی‌دیدی  

 

حسن حسام

پشت صحنه

 

 

در خامشی به آینه گفتم:

بازی‌ی نقش تمام است

پرده را ببر پایین

یا پاک کن نگاه مرا

                        از چشم

و آب کن خیالِ مرا

                       در سر

یا یک سره

              بشکن

                       بریز

                              ختمش کن

 

*

 

بی‌چاره آینه

           چون عاقلی

                         به دیوانه

مغموم و مات

نگاهم کرد

و تار شد

مانندِ ماه

            در شب ابری

من ماندم و

               سکوت و

                           خالیزار

و شب

        که آینه را پر می کرد

 

 


 

 

غزل تاج‌بخش

یاس‌ ها

 

با چشم‌هایم راه می‌روم

کوه‌ها را پس می‌زنم، دریاها، درّ‌ه‌ها

قلب عالم در دلم تپش دارد: صدا . . . صدا . . . صدا

صدای بچه‌هایم را می‌نوشم!

وقتی به‌ نازک‌ترین حد ارتعاش رسیده باشم

دنیا در دست من است

رگ‌هایم را سرشار از نور کرده‌ام

آفتاب را بر زیر پوستم پنهان

اقیانوس‌ها در مشت‌ام مچاله

بوی یاس‌های مشرقی مرا با خود خواهد برد

تا بوسه بر یاس‌های سرانگشت بچه‌ها.

 







 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۱۳ ـ جمعه ۸ دی ۱۳۹۱

  No. 613 - Friday 28 December 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

رضی‌الدّین

استاد الائمه رضی‌الدّین نیشابوری

[ پایانه‌ی سده ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری /  سیزدهم میلادی]

 

ماه در مشک نهان کرده که این رخسار است

شکر از پسته روان کرده که این گفتار است

سنگ در سینه نهان کرده که این چیست؟ دل است؟

سرو را کرده خرامنده که این رفتار است

سایبان یاسمن‌اش را همه از سنبلِ تر

خوابگه نرگس او را زگل پر بار است

صحبت باد صبا کرد اثر در زلف‌اش

که صبا وارش جولان همه بر گل‌زار است

همه سرمایه ز رخساره و زلف‌اش طلب‌اند

گل اگر رنگ فرو شست و صبا عطار است

گل بسی منصب رخساره‌ی او جست و نیافت

پای گل تا به سر از جستن آن پرخار است

تا شنیده‌ست که بر خاک درش روی نهند

گل مسکین همه تن توی به تو رخسار است

نتوان دل ستد از نرگس او باز به زرق

نرگس‌اش گرچه که بیمار بود عیار است

ز آب دیده چه طمع دارم چون می‌بینم

کـ آب با اتش رخسارش از آن‌سان یار است

زو وفا چشم نمی‌دارم چون می‌دانم

که وفاداری در شیوه‌ی خوبان عار است

خون کند حالی هر دل که زعشاق برد

گو بدار آخر یک‌ساعت اگر دل‌دار است

بانگ و فریاد من از دوست ز اندک شکری‌ست

این که من زنده و او آگه از این، بسیار است

دل‌برا هرچه بدانی ز جنایت بر من

بر همی باف، که با تو دل من چون تار است

دل تو سخت و مرا نرم دل، آری چه عجب

نرم باشد چو همه ساله به خون فرغار۱ است

گر کسی شیفته‌یی خواهد از تو، زنهار

منه انگشت بر این دل که عظیم افکار است

ننگری در رخ من آری، چه توان کرد

زر چو در عهد سخا و کرم شه خوار است

 

۱. فرغار: آغشته، سرشته


 

رفیع لُنبانی

رفیع‌الدین مسعود لُنبانی‌ی اصفهانی

[پایانه‌ی سده‌ی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

لاله پنداشت هست چون روی‌ات

و ز تو اکنون قفا همی خارد

سوسن از بهر چیست کـ آزاد است

بنده بودن تو را نمی‌یارد

به‌ چه دارد بنفشه سر بر خاک

پیش زلف تو سجده می‌آرد

ای نگاری که چون تو هیچ نگار

قلم روزگار ننگارد

در تو از نیکوی چه شاید گفت

می‌روی و ز تو لطف می‌بارد

 

شست کُله

امیرالشعرا شمس‌الدین احمد شست کُله

[پایانه‌ی سده‌ی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

صبح بی روی تو نفس نزند
نفس عشق بی تو کس نزند
وصل تو نگذرد به کوی امید
تا در خانه‌ی هوس نزند
بنده گر با تو یک نفس بنشست
جز بر آن یاد یک نفس نزند.

 


 

 سیف‌الدین باخرزی

سیف‌الدین ابوالمعالی سعید باخرزی

پسر مظفر باخرزی

[ پایانه‌ی سده ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری /  سیزدهم میلادی]

  

(۱)

پیریم ولی چو عشق را ساز آید

از ما همه بوی طری و ناز آید

از زلف دراز تو کمندی فکنیم

در گردن عمر رفته تا باز آید

 

(۲)

اندر ره عشق چون و کی پیدا نیست

مستان شده‌ایم هیچ می‌یی پیدا نیست

مردان رهش به همت دیده روند

ز آن در ره عشق هیچ پی‌یی پیدا نیست

 

(۳)

افسوس که مرغ عشق را هیچ دانه نماند

امید به هیچ خویش و بی‌گانه نمامد

دردا و دریغا که در این مدت عمر

از هرچه بگفتیم جز افسانه نماند

 

(۴)

هرچند گهی ز عشق بی‌گانه شوم

با عافیت آشنا و هم‌خانه شوم

ناگاه پری‌رخی به من برگذرد

برگردم از آن حدیث و دیوانه شوم

 

(۵)

دنیا گذران است به هر بیش و کمی

خواهیش به شادی گذران خواه غمی

ز این منزلت البته برون باید رفت

خواهی به هزار سال و خواهی به دمی






 

 
           
       

بالای صفحه