_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۱۰ ـ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱

  No. 610 - Friday 7 December 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

سهراب سپهری

[۱۳۵۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی /   ۱۹۸۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

نیلوفر

 

از مرز خوابم مي گذشتم،

سايه‌ی تاريك يك نيلوفر

روي همه‌ی اين ويرانه فرو افتاده بود.

كدامين باد بي پروا

دانه‌ی اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

 

 

در پس درهاي شيشه‌یي‌ی روياها،

در مرداب بي ته آيينه ها،

هر جا كه من گوشه‌یي از خودم را مرده بودم

يك نيلوفر روييده بود.

گويي او لحظه لحظه در تهي‌ی من مي ريخت

و من در صداي شكفتن او

لحظه لحظه خودم را مي مردم.

 

 

بام ايوان فرو مي ريزد

و ساقه‌ی نيلوفر برگرد همه‌ی ستون ها مي پيچد.

كدامين باد بي پروا

دانه‌ی اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

 

 

نيلوفر روييد،

ساقه اش از ته خواب شفاف‌ام سر كشيد.

من به رويا بودم،

سيلاب بيداري رسيد.

چشمانم را در ويرانه‌ی خوابم گشودم:

نيلوفر به همه زنده‌گي ام پيچيده بود.

در رگ هايش ، من بودم كه مي‌دويدم.

هستي اش در من ريشه داشت،

همه‌ی من بود.

كدامين باد بي پروا

دانه‌ی اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

 

۱۳۳۲خورشیدی

 


 

احمد شیرازی نیا

 

۱) سرما

 

سوزِ سرما می‌دود از گوشه‌های در.

تن‌پوشم را،

            می‌پوشم؛

دست‌هایم

زیر زانوهایم

نهان است، امّا

همچنان می لرزم.

 

سوزی سرما، انگار

از کنار و گوشه‌های دیگر می‌آید:

از حریم دست‌های سردِ تو!

 

واشنگتن ـ فروردین ۱۳۸۱

 

مهرنوش قربانعلی

دوشعر

 

۱) گذر

 

در عملياتي فوق انتحاري

كلمات را مي‌بندم به خودم

مي‌پرم وسط سيل شعري كه مي‌گذرد

حرف هايي كه جفت شده بودند در قلبم

طبل گلويم را دم گرفته‌اند

   

برافروخته‌گي صورت آژيري كه به سرخي مي‌زد

تار و پود پنجره را از ضربدرهاي ترس پُر كرده بود

   

قناري‌ی بي پروايي

كه در اضطراب چشم هايم خانه داري.

تا دهاني بخواني

كلمات خود را به رگ هايم مي‌بندند وُ مي‌پرند

وسط سيل شعري كه مي گذرد!

 

 

۲) لابيرنت

 

بله، هشدار داده بودند

دره‌هاي زير پايم را مي‌گويم

از هوشياري‌ی مه كوه ديده نمي‌شد

 

.

 

صدايت ذهن تونل‌ها را دور مي‌زد و

در گوشم مي‌پيچيد

اوهام لذت‌بخشي در حافظه‌ي جنگل مي‌چرخيدند

 

.

 

كمربند مدام ايمني را يادآوري مي‌كرد

ميان بازي مه كه خاطره‌هايم را گرفته بود

هنوز يوزي كه در كمرم كش و قوس مي‌خورد

جاي كوهي را كه به آن تكيه داده بود

حدس مي‌زد!

 


 

 احمد شیرازی نیا

 

۲) حباب

 

موج

در ایستگاهِ پُرشتابِ باد

سوارِ اسبِ آب شد

و تند و تیز، راند و رفت.

 

 

در ایستگاهِ دیگرِ شتابِ موج

پیاده شد

نشست روی ماسه‌های داغ

و لحظه‌یی دگر،

کباب شد

حباب شد

بخار شد!

و، رفت!

و ، آب شد

و، دعای اسبِ آب،

عاقبت

مستجاب شد!

واشنگتن ـ مرداد ۱۳۸۳

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۱۰ ـ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱

  No. 610 - Friday 7 December 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

خاقانی

افضل الدین بدیل ابراهیم نجّار حقایقی خاقانی‌ی شروانی

 [سده‌ی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

مشکل حال چنان نیست که سر باز کنم

کار درهم شده بینم چو نظر بازکنم

دارم از چرخ تهی دو گله چندان که مپرس

دو جهان پر شود ار یک گله سر باز کنم

شبْ‌روان بار ز منزل به سحر بربندند

من سرِ بارِ تظلم به سحر باز کنم

ناله چون دود بپیچید و گره شد دربر

چه‌کنم تا گره‌ی ناله زِ بَر باز کنم

آهِ من حلقه شود در بَر وُ من حلقه‌ی آه

می‌زنم بر درِ امید،  مگر باز کنم

زیرپوش است مرا آتش و بالاپوش آب

لاجرم گوی گریبان به حذر باز کنم

صبر اگر رنگ جگر داشت جگر صبر نداشت

اهل کو تا سر خوناب جگر باز کنم

سلوت۱ دل ز کدام اهل وفا دارم چشم

چشم همت به کدام اهل خبر باز کنم

رشته‌ی جان که چو انگشت همه تن گره است

به کدامین سرِ انگشت هنر باز کنم

غم که چون شیر به کشتی کمرم سخت گرفت

منِ سگْ‌جان ز کمر دامن تر باز کنم

با چنین شیر کمر گیر کمر چون بندم

تا نبرد کمر عمر کمر باز کنم

نزنم بامزَدِ۲ لهو و دَرِ کام که من

سر به دیوار غم آرم چو بَصَر باز کنم

کاه دیوار و گل بام به خون می‌شویم

پس در این حال چه درهای حذر بازکنم

خار غم در ره و پس شاد دلی ممکن نیست

کـ اژدها حاضر و من گنج گهر باز کنم

خواستم کـ از‌ ز پی‌ی صیدی بپرم باشه۳ مثال

صرصر حادثه نگذاشت که پر باز کنم

بر جهان می‌نکنم باز به یک بار دو چشم

چشم درد عدمم باد اگر باز کنم

از سر غیرت چشمی به خرد بردوزم

وز پی‌ی عبرت چشمی به خطر باز کنم

هفت در بستم بر خلق و اگر آه زنم

هفت پرده که فلک راست ز بر باز کنم

مردم چشم مرا چشم بد مردم کشت

پس به مردم به چه دل چشم دگر باز کنم

ز آهنین جان که در این غم دل خاقانی راست

خانه آتش زده بینند چو در باز کنم

بروم با سر خاکین به سر خاک به‌سر

کفن خونین از روی پسر باز کنم

ای مه نور ز شبستان پدر چون شده‌ای

وی عطارد ز دبستان پدر چون شده‌ای

 

 

۱. سلوت: خوشی

۲. بامزد: کوس و نقاره

۳. باشه: مرغی شکاری

 









 

 

فلکی

نجم‌الدین ( افصح‌الدین) ابوالنظام محمد فلکی‌ی شروانی

 [ سده‌ی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

سودا زده‌ی فراق یارم

بازیچه‌ی دست روزگارم

 ناچیده گلی ز گلبن وصل

صد گونه نهاد هجر خارم

 بی آن‌که شراب وصل نوشم

 از شربت هجر در خمارم

 اندیشه‌ی دل نمی‌گذارد

یک لحظه مرا که دم برآرم

 ای دل سره می‌کنی چنین کن

مگذار مرا که سر بخارم

 نتوانم گفت که از غم دل

ایام چگونه می‌گذارم

 از بهر خدای را نگویی

ای دل که ز دست تو چه دارم

 یک‌باره سیاه گشت روزم

یک‌باره تباه گشت کارم

این جامه‌ی صبر چند پوشم

و این تخم امید چند کارم

کارم همه انتظار و صبر است

من کشته‌ی صبر و انتظارم

دل دادم و رفت دل‌ْنوازم

غم دارم و نیست غم گسارم

عید آمد و شد جدا ز من یار

عیدم چه بود چو نیست یارم

ای آن‌که ز بیم خشم نام‌ات

گفتن به زبان همی‌نیارم

جز نقش خیال تو نجویم

بی هرچه دو دیده بر گمارم

دریاب ز بهر روز فردا

امروز مرا که سخت زارم


 

سیف اسفرنگی

مولانا سیف الدین الاعرج اسفرنگی

[ پایانه‌ی سده‌ششم ـ آغازه ی سده ی هفتم قمری /  دوازدهم تا سیزدهم میلادی]

 

چو ز حرف ما گذشتی قلمی در آسمان کش
به مثال لاابالی خط نسخ در جهان کش
ز گشادنامه‌ی دل رقم خیال کم کن
ز هوای خود چو عنقا پروبال در نهان کش

به عیار سکه‌ی خود گهری اگر نداری

رقمی به قدر آن بر سر سنگ امتحان کش

غم اگر دو اسبه آید به نظاره گاه جان‌ات

تو جنیبت۱ روان پیش رکاب او روان کش

زمن شکسته از غم سخنی درست بشنو

چو گریز نیست باری، غم عشق شادمان کش

سر سرکش هوا را به عنان دل چو بستی

به هوای خویش زین کن چو ستور زیر ران کش

چو صبا همه روان باش و ره وفا به دل رو

چو چراغ ساده دل گرد و جفای جان به جان کش

ز خمار جام عشق ار دل تو سبک نگردد

ز شراب روح ریحان دوسه سر می‌ی گران کش

خرد یگانه رو را به دو دور بی خبر کن

ز میان خانه‌ی غم قَدَری بر آستان کش

به حساب دوستگانی۲ به روان عقل مرده

ز خمارش ار بود دردسری به رایگان کش

 

 

۱. جنیبت: یدک . اسب کتل

۲. دوستگانی : دوستکانی . دوستگامی باشد که می خوردن با معشوق و به یاد دوستان است

 

 
           
       

بالای صفحه