_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۰۹ ـ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱

  No. 609 - Friday 30 November 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

نصرت رحمانی

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی /  ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۹ میلادی]

پنج شعر

 

۱) دیگر کسی به انتظار کسی نیست ... 

 

وقتی دلی نمی‌تپد

قلمی خشک می‌شود

و شعر می‌پژمرد

انبوه اندُهان از یاد می‌روند

و جمله خاطرات بر باد می‌روند

در باغ‌کوچه‌های میعادگاه

دیگر کسی به انتظار کسی نیست

آن‌چه باز می‌ماند

درد بخیه است

که پس از التیام

آغاز می‌شود

 

 

 

۲) من خسته نیستم، این خود امید بزرگی نیست ؟

 

من خسته نیستم

دیریست خسته‌گی‌ام

تعویض گشته است به درهم‌شکسته‌گی .

من خسته نیستم

درهم  ‌شکسته‌ام

این خود امید بزرگی نیست ؟

 

 

 

 

۳) قصه‌ی ابلهانه‌ی پرواز 

 

وقتي‌ پرنده‌یي‌ را

معتاد مي‌كنند

تا فالي‌ از قفس‌ به‌ در آرد

و اهدا نمايد آن‌ فال‌ را به‌ جوينده‌گان‌ خوش‌بختي

تا شاهدانه‌يي‌ به‌ هديه‌ بگيرد

پرواز . . .

قصه‌‌یي بس‌ ابلهانه‌ است‌

 

 

 

۴)  طنین

 

طنین زخمه های تبر

مرا به باغ خزان زده می‌کشاند

سکون است و سکوت

به اتاق باز می گردم

دیگر بار . . . . پژواک سنج تبر

این کیست

مرا . . .  تکّه تکّه می‌کند

تا شومینه اش در زمستان

خاموش نماند!

 

 

 

۵) بدرقه 

 

هنگام بدرقه‌ی عشق

پیراهنی چندان سفید به تن کن

که گویی برهنه‌ای

 

 









 

فرامرز سلیمانی

سه شعر

 

۱) رومی ۲۱

 

هوش را آوردم پیش پای شعر

مدهوش شد

شعر را گفتم  از سخن دریا شد

هوش را برد

مدهوش را برد

پس دری دریا گشود از پای هوش 

پس سخن ها گفته آمد پیش روش 

تا که دریا را به ره می‌بردی‌ش

پیش دریاهاش می‌خواندی‌ش 

داشتم هوش را می‌گفتم

 

۲) نیرواناب

 

نیروانا

ناب ناشراری سوخته

به آتشی که سیروس ارتای بودا

تا شرق برده بود

تا شرق را سروده بود

و آتش

و خاک

و باد

و اب

در منتهای نیرواناب

 

۱۱ فوریه ـ روز نیروانا

 

۳) ساعت چهاربارنواخت - ۲ 

 

ساعت چهاربارنواخت

خرابه های ری هنوز نزدیک تهران بود.

خانه‌ خار

خانه‌ها در باد

خار و باد

خارها در باد

خار آباد.

در خیابان خوش

یک بوسه لبان باکره‌ی شب را شکفت

یک پرده روی پرده

ساعت چهاربارنواخت

 

تهران ـ بهمن ۱۳۴۶


  

مهتاب کرانشه

دو شعر

 

۱) دروغ

 

دروغ / پرده ی افتاده ای بود

در دستان اتان

ما اما

زنان قبیله ی خود بودیم

با دهان های سوخته

و روزهایی کافور

 

 

۲) تهران◦پارس

 

خاک تعلق دیروزی‌ام / درعریانی‌ی پس رفت‌های پیش از اتفاق ...

تهران/ پارس در پاییزی بی‌آشتی رنگ می‌بازد.

آوار مردمی عاصی

و چهارمین جایگاه

در سایه‌ی برهوتی‌اش

در اطراف نو جوانی‌ی من پرسه می‌زند.

تهران◦پارس /همچنان/ می رود

در نفس های تک تک پنجشنبه‌های بی‌حضورِ بی‌صدا

رسوب کرده در نان صبحگاهی

و بوی آفتاب در شوری‌ی نفس های تند و سریع

همچنان

در مرز اندیشه‌ی انفجار متوقف شده است

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۰۹ ـ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱

  No. 609 - Friday 30 November 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

شرف‌الدین حسام

شرف‌الدین حسام‌الائمه محمد بن ابوبکر نسفی

 [سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی]

 

هرگز نگار طره به هنجار نشکند

تا بار عشق پشت خرد زار نشکند

پروین فشان نگردد چشم جهان‌فروز

تا نوش خنده مُهر لب یار نشکند

تا  تار زلف او ندهد مایه دورِ چرخ

بر  روی روز زلف شب تار نشکند

یک تار نیست در همه‌ زلف‌اش که بوی او

قدر  هزار نافه‌ی  تاتار نشکند

بیمارِ نارِ سینه‌ی  یارم ولی به عمر

یک آرزوی این دلِ بیمار نشکند

دل‌خون ناردان وی‌ام گرچه آبِ او

هرگز حرارت دل پر نار نشکند

آهو نگاه چشم وی آن مست شیرگیر

جز جان عاقل و دل هشیار نشکند

خون دل من است شرابی که جز بدو

چشم‌اش خمار غمزه‌ی خون‌ْخوار نشکند

ای نوبهار حُسن بهاران مشو به باغ

تا چند روز رونق گلزار نشکند

در جلوه‌گاه روی مکن زلفِ بی‌قرار

تا پشت صبر این دل افگار نشکند

بر گل کلاله مشکن تا صد هزار دل

با زلف مشکبار به یک بار نشکند

جان ده مرا به بوسه  نه از بهر من ولیک

تا چشم جان ستان تو را کار نشکند

از زینهار خواری جزع تو باک نیست

گر لعل آب‌دار تو زنهار نشکند

یاقوت آب‌دار تو لعلی‌ست کـ آرزوش

جز خاک ِ پای شاه جهان‌دار نشکند 


 

شَفَروه

شرف‌الدین عبدالمومن شفروه‌ی اصفهانی

[پایانه ی سده‌ی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

دلی که جای بر آن زلف بی‌قرار گرفت

قرار بر سر آتش به اختیار گرفت

کسی که دیده بر ان چون نگار انداخت

ز خون دیده رخ‌اش در زمان نگار گرفت

ز چشم من نرود سرو قامت‌اش چه عجب

که سرو جای بر اطراف جویبار گرفت

ز روزگار به جز فتنه چشم نتوان داشت

کنون که چشم تو آیین روزگار گرفت

 

 

مؤید نسفی

مؤیدالدین نسفی‌ی سمرقندی

[سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی]

 

زبان تشنه اندر کام، همچون نعل در آتش

به زیر خود مغز سوده، همچون سرمه در هاون

زمین در نالش وُ جنبش ز زخم گرز کوه‌آسا

فلک در تابش وُ رخشِش زعکس تیغ شیراوژن

همی جوشید خون از حلقه‌ی تنگ زره بیرون

بدان‌گونه که آب نار پالایی به پرویزن

همه شیب وُ همه بالا، پُر اسب وُ خنچر وُ زوبین

همه دشت وُ همه صحرا، پر از دست وُ سر وُ گردن

یکی چون بهمن وُ قارن ، دگر چون رستم دستان

یکی چون توس وُ چون گرگین،  دگر چون گیو وُ چون بیژن

یکی در کشتن مردان، یکی در گشتن میدان

یکی در آه وُ در افغان، یکی در ناله وُ شیون

جهان در ورطه ی هایل، زمان در موقفِ حیرت

قضا در سعی‌ی خون◦ریزی، اجل در کار جان بردن

 


 

شهاب مؤید

شهاب‌الدین مؤید نسفی‌ی سمرقندی

(پسر مؤید نسفی)

[پایانه ی سده‌ی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

بناگوش تو ای ترک سمن سیمای سیمین‌◦تن

سمن را خاک زد در چشم وُ گل را چاک پیراهن

زنخدان تو چون گوی است وُ چون چوگان مرا قامت

گریبان تو پرماه است و پر پروین مرا دامن

بنازد چون بنازی تو لطافت را طرب در دل

بخندد چون بخندی تو ملاحت را روان در تن

اگر طره بیافشانی و گر رخسار بنمایی

زهی درد شب تیره خهی شرم مهِ روشن

ز عکس لب می‌یی دادی به ما کـ از جرعه‌ی جام‌اش

میان چشم‌ مردم‌ها چو مستان‌اند در گلشن

فراقت راست با عمرم مزاج شیر با شکر

وصال‌ات راست با جانم خلاف آب با روغن

زبان‌ات می‌نیاساید ز تلخ عاشقان گفتن

چو از مدح سر سادات یک ساعت زبانِ من


 

 
           
       

بالای صفحه