_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۰۷ ـ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۱

  No. 607 - Friday 16 November 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

مهدی اخوان ثالث (م. امید)

[۱۳۶۹ ــ ۱۳۰۷ خورشیدی/ ۱۹۹۰ ـ ۱۹۲۸ میلادی]

سبز

 

با تو دیشب تا کجا رفتم

تا خدا وآن‌سوی صحرای خدا رفتم.

من نمی‌گویم ملایک بال در بالم شنا کردند

من نمی‌گویم که باران طلا آمد،

با تو لیک ای عطرِ سبزِ سایه پرورده ،

ای پری که باد می بردت

از چمنزارِ حریر پُر گلِ پرده

تا حریم سایه‌های سبز

تا بهار سبزه‌های عطر

تا دیاری که غریبی‌هاش می آمد به چشمم آشنا ، رفتم

 

 

پا به پای تو که می بردی مرا با خویش،

ـ همچنان که‌ز خویش و بی خویشی ـ

در رکاب تو که می‌رفتی،

هم‌ْعنان با نور ،

در مجلل˙ هودَجِ سِرّ  و سرود و هوش و حیرانی،

سوی اقصامرزهای دور،

ـ تو قَصیلِ اسب بی آرامِ من ، تو چترِ طاووسِ نرِ مستم

تو گرامی‌تر تعلق ،‌ زُمْرُدین زنجیر ِزهرِ مهربانِ من ـ

پا به پای تو

تا تجرد،  تا رها رفتم.

 

 

غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازش‌ها

موج‌ساران زیر پایم رامتر پل بود .

شُکرها بود و شکایت‌ها،

رازها بود و تأمل بود.

با همه سنگینی‌ی بودن ،

و سبک◦بالی‌ی بخشودن ،

تا ترازویی که یک سان بود در آفاقِ عدل او

عزت و عزل و عزا رفتم.

که به سوی بی چرا رفتم.

 

چند و چون‌ها در دلم مردند،

که به سوی بی چرا رفتم.

 

 

5

 

شُکرِ پر اشکم نثارت باد

خانه‌ات آباد ای ویرانی‌ی سبزِ عزیزِ من

ای زَبَرجدگون◦ نگینِ‌ خاتم‌ات بازیچه‌ی هر باد!

تا کجا بردی مرا دیشب،

با تو دیشب تا کجا رفتم.

 

تهران ـ اسفند ۱۳۲۹

 

عباس عارف

پروا . . .

 

 

بلبلی فَوَرانی

ناگهان

      از دلِ زمين و زمان

روييد

وَ رو به جوانه‌های کهنْ‌ترين باغ

چشمهْ چشمهْ خونْ موييد ، جوشيد ، موييد

جوشيد و موييد ، جوشيد و خونينْ خروشيد

چشمش نگينِ خونابهْ دل‌فشان ،

دلِ ترانه‌هايش رنگين

از

خارْ خارِ عشق وُ

زخمهْ بهانه هايش لب˙ريز ؛

خشماه

روانه‌های پَر و پایِ بريدة

گلِ سرخ وُ

پروانه وُ

بامداد ...

پرپر زنان و

شکسته‌خوانان

در حصار

می ديد وُ

        خون می موييد و

شعله شعله می جوشيد ،

امّا

از هزار و يک آشيانه‌ی اهريمنِ پنهان

لکّه به لکّه ، شاخه به شاخه وُ

     ناگاه

هزاران و بی شمار

قار قارِ جان‌ْساينده و سياه

فضای بهشتی‌ترين نغمه‌های آسمانی را

دوزخْ سازانهْ از سينه بردريد ؛

صفيری از پتيارة نفيری برجَست

تيرِ راست آمد فرودِ آتشين و شکست

در اوجِ چکاوکِ چپْ خوان و پُر نويد

آه آن پارهْ پارهْ چشمة فوّارهْ روان

آن جا

همانند مشتی خونِ دلمه بسته و بَرجسته

بر آن شاخة نگون◦سايه‌ی اميد . . .

 

جمعه ۱۹ تير ۱۳۸۳ ـ تجريش


 

گراناز موسوی

سه شعر

 

۱

این جا همیشه پرواز معطل است

در تیر و کمان کوچه‌های جنگ

یا در سینه بند بند به بند رخت

و در بند بند انگشتانم که در باغچه چال شد و آب از آب تکان نخورد

و جنگل ستاره‌یی نداشت

هی جان . . .  جان . . .

و جنگل ستاره‌یی نداشت

 

۲

به آسمان که فکر می کنم

چشمانم آبی می شود امّا

زیبا نمی شوم

عکس توی آینه

مجبور

پریده رنگ

حرام

راهی به جایی نمی برد.

 

گوش کن صدا چگونه تمام جوانی مان را برد

تا جایی میان جیغ و سکوت

گم شویم

 

۳

پشت پنجره‌ام کلاغی بود

اخم‌اش می کردم

جیغ می‌کشیدم

نگاه می‌کرد

نمی رفت ....

 

امّا دیگر کلاغ ها هم انگار عاشق نمی شوند . . .

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۰۷ ـ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۱

  No. 607 - Friday 16 November 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

هروی

ضیاالدین عبدالرافع هروی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

شاه فلك ز تخت شرف بار می دهد

گل همچو نو عروسی دیدار می دهد

سروان چو سروران حَشَم صف كشیده‌اند

یعنی كه شاه تخت فلك بار می دهد

تا بر سر عروس چمن درفشان كند

دریا به‌ابر لؤلؤ شه‌وار می‌دهد

هر گوهر نفیس كه در كان نهاده بود

خورشید و باد صبح به گلزار می  دهد

گل˙بن حكایت از بت كشمیر می‌كند

سوسن نشان ز لعبت فرخار می‌دهد

گردونِ لاجوردی از خاك نیل رنگ

شنگرف می‌دماند و زنگار می‌دهد

قارون شده‌ست باغ پس از نیستی از آنك

سیم و زرش شكوفه به‌خروار می‌دهد

یاقوت آبدار گرامی همی شود

هر قطره‌یی كه ابر به گلزار می‌دهد

انهار وصف رزمه‌ی۱ بزّاز می‌كند

اشجار بوی كُلبه‌ی عطّار می‌دهد

چون طوطی‌است شاخ زمرد سَلَب۲ كه حق

از لعل آبدارش منقار می‌دهد

زرد و نزار نرگس بر بار تن درست

از رشك لاله، گونه‌ی بیمار می‌دهد

فرّ مدیح صدر جهان عندلیب را

بی سعی نفس ناطقه گفتار می‌دهد

از بهر خواب فتنه كه پیوسته خفته باد

وی را خدای دولت بیدار می‌دهد

ای آن‌كه خاك را كف پای تو چون بهار

زیب و جمال گنبد دوّار می‌دهد

بلبل به یاد مجلس تو می‌خورد به‌صبح

هر باده‌‌یی كه ابر به گل‌نار می‌دهد

از بهر گوش و گردن ایام دولت‌ات

دریای طبع لؤلؤ شه‌وار می‌دهد

 

 

۱.  رزمه: بقچه‌ی بزرگ

۲. سلب: جامه

 


 

فرقدی

حکیم محمد فرقدی‌ی خراسانی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

۱

آتشی گردون ز دست اندر دلم

تا بنگذارد که یک دم خوش زنم

من نی‌ام اقبال تو تا هر زمان

بانگ بر گردون گردن کش زنم

یک صراحی اب چون آتش فرست

تا از آن آبی بر این آتش زنم

 

مُجیر

ابوالمکارم مجیرالدین بیلقانی‌ی شروانی

[ سده‌ی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

دلی كه تحفه‌ی تو جان مختصر سازد

بسا كه قوت خود از گوشه جگر سازد

در آشیان دو عالم نگنجد آن مرغی

كه او ز شیو‌یه عشق تو بال و پر سازد

بر آن گری تو كه از صبر همچو تیغ خطیب

به پیش صاعقه عشق تو سپر سازد

غرامت است بر آن كس كه خاك پای تو یافت

اگر ز قرصه‌ی خورشید تاج سر سازد

به‌خون ما به از این دستی از میانه برآر

كه بی تو سوخته‌گان را از این بتر سازد

به عاشقان رخ چون لاله در سحر منما

كه عاشقان تو را لاله‌ی سحر سازد

فلك حریف تو شد در جفا و این بتر است

كه با دو حادثه یك◦دل چگونه در سازد

چو صبح طره‌ی شب رنگ تو جهان ببرد

ز غمزه‌های  تو روزی اگر حَشَر سازد

رُخَم ز بهر تو زر ساخته است شرم‌اش باد

كه كار وصل چو تو نقره‌یی به زر سازد

دلی كه نیست به شكرانه در میانه نهم

گَرَم زمانه ز بازوی تو كمر سازد

به سوخت خشك و ترم ز آه آتشین و هنوز

بر آن نه‌ام كه مرا بی تو خشك و تر سازد

ز پیچ پیچی و شیرینی‌ات عجب نبود

كه روزگار ز تو شكل نیشكر سازد

به‌روی تو نظر آن‌كس كند كه سرمه‌ی چشم

ز خاك بارگه شاه دادگر سازد


 

فرقدی

حکیم محمد فرقدی‌ی خراسانی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

 

۲

ای نی زنِ پیمان◦ شکنِ حور نژاد

چون نی زدی‌ام تو چند پیمایم باد

یک بار مرا چو نی شکر بخش از لب

تا همچو نی از دم تو نکْنم فریاد

 

۳

گر سه بوسه به لب چون شکرت باز دهم

آخر از حال دل آن‌جا خبرت باز دهم

زاده‌ی چشم مرا لعل مذاب است و اگر

روز وصلی بود از چهره زرت باز دهم

هردم آیم به سر کوی تو بر بوی وصال

دل به دست ستم کینه‌ورت باز دهم

تا  دلم جان کَند اندر سر بی‌دادی‌ی تو

تا جواب غم بی‌دادگرت باز دهم

نی خَمُش باشم، ترسم که سرت برگردد

که از این قصه اگر هیچ سرت بازدهم

 

 
           
       

بالای صفحه