_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۰۶ ـ جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱

  No. 606 - Friday 9 November 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

نیما یوشیج

[۱۳۳۸ـ ۱۲۷۶خورشیدی / ۱۹۶۰ ـ ۱۸۹۷ میلادی]

چراغ

 

پیت پیت . . . چراغ را

در آخرین دم سوزش

هر دم سماجتی‌ست.

با او به گردش شب دیرین

پنهان شکایتی‌ست.

او داستان یأس و امیدی‌ست

چون لنگری ز ساعت با او به تن تکان.

تشییع می کند دم سوزان رفته را

وز سردی‌یی که بیم می افزاید.

آن چیزهاش کـ اندر دل هست

هر لحظه بر زبان‌اش می آید.

 

پیت پیت . . . در آی با من نزدیک

تا قصّه گویم‌ات ز شبی سرد

کـ آمد چگونه با کف‌اش آتش

از ناحیه‌ی همین ره تاریک.

 

اوّل آمد از در ــ

گرچه نگاه او نه هراسان.

خاموش‌وار دست‌اش بگشاد

باشد که مشکلی کند آسان.

آخر نهاد با من باقی

این قصّه‌ام که خون جگر شد،

با ابری از شمال درآمد

وز بادی از جنوب به در شد

 

پیت پیت . . . نفس نگیردم از چه؟

از چه نخزیدم ز جگر دود؟

آنم که دل نهاد در آتش

می دیدم‌اش که می رود از من

چون جان من که از تن نابود.

 

 

اول نشست با من دل◦گرم

آخر ز جای خاست چو دودی

چون آرزوی روز جوانی.

این آتشم به پیکر، اندوخت و برفت

او این زبان گرمم آموخت و برفت.

مجلس چو دید خالی از همزبان چنان

در آتشی چنینم دل سوخت و برفت.

 

 

پیت پیت . . . ندیده صبح چراغم

کو روی آمده‌ست تن او

آن‌گاه شب تنیده بر او رنگ

شب گشته بر تن‌اش کفن او . . .

می سوزد آن چراغ ولیکن،

دارد به دل به حوصله‌ی تنگ

طرح عنایتی.

با اوهنوز هست به لب با شب دراز

هر دم حکایتی . . .

 

۱۳۲۹

 

عباس صفاری

نشانی از تو

 

نسیم

با زبان روشن برگ و

دهان خوش بوی اردیبهشت

هرچه گفت

نشانی از تو نداشت

پنداری پیشانی‌ات را هرگز

ناخن ترکه‌یی در باد

نخراشیده است.

پی‌گرد تو در گرگ و میش

( که هوای هجرت‌های بی‌بدرقه است)

دست در کوبه‌ی نارون‌ها

خواب های بسیاری، من

از چشم پرنده‌گان و

جانوران جنگل

ربوده‌ام.

ستاره‌گان را دیده‌ام

با انگشت‌های شفاف‌شان

بر صخره‌های تیره آن‌چه نوشتند

نام تو نبود.

کم حافظه‌گی‌ دیگر

بیماری‌ی روزنامه و میدان نیست

رود نیز

بر بستر صیقلی‌اش

هرچه سرود

رنگی از تو نداشت

اما دریا

با دهان پوشیده از کف◦خون و

پهلوی شکافته‌اش

تنها نام تو را

ترجیع بند هذیانش کرد.

و ماهیان

در گهواره‌ی مرجان ها

تنها خواب تو را می بینند.


 

شعری از

گبوتر ارشدی

 

به دریا می رود آبی‌هایت

مثل خواب ماهی‌ی دل

با این همه دریا و نگاه

خواب ابلیس  را هم . . .

ماهی كه بی‌تاب آبی است

 

مثل آبی‌ی دل

داری از دست می‌روی

سر و ته می ریزی توی لیوان‌ام

روی دست‌هایت

وسیگارت آتش نمی‌گیرد از بس كه تر شده است

 

نه كسی مثل حرف‌هایش آبی

نه هیچ كس مثل نگاه‌اش

 

پسر!

من پیر تراز آن‌ام كه تو آبی‌اش كنی.

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۰۶ ـ جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱

  No. 606 - Friday 9 November 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

سعید طایی

زین‌الشعرا سعید طایی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

غم مخور ای دوست كـ این جهان بنماند

هر چه تو می‌بینی آن چنان بنماند

راحت و شادی‌ش پایدار نباشد

گریه و زاری‌ش جاودان بنماند

هر طرف افزای و شادمان كه تو بینی

از صف اندوه بر كران بنماند

برق شكر خنده گر چه ژاله ببارد

زهره كند آب و یك زمان بنماند

هیچ گل و لاله‌یی ز انجم رخشان

بر چمن سبز آسمان بنماند

در بن این حُقه‌های بی سر مینا

این مه و خورشید مهره‌سان بنماند

هندوی كیوان فراز قلعه‌ی هفتم

یك دو شبی بیش پاسبان بنماند

امتعه‌ی۱ اورمزد۲ را پس ازین دور

مشتری‌یی در همه جهان بنماند

خنجر مریخ سست گردد و هر شب

از شفق‌اش خون بر آستان بنماند

صنعت خورشید را، كه لعل كند سنگ

هیچ اثر در ضمیر كان بنماند

مطرب ناهید را به‌ساز طرب بر

زخمه‌ی انگشت‌ها روان بنماند

تیر ز شست سپهر پیر مقوّس۳

هم بشود زود و در كمان بنماند

ماه دوان هم گران ركاب نباشد

باش كه چندان سبك عنان بنماند

نامیه گردد سترون و همه اركان

پیر شوند و یكی جوان بنماند

ناطقه گردد خموش و غاذیه۴ ساكن

وین همه آشوب انس و جان بنماند

نیم جو از كاینات حسی و عقلی

در همه بازار كُن فكان بنماند

جهد كن امروز تا همای هوای‌ات

بر سر این خشك استخوان بنماند

جان عزیزت كه آب خورده‌ی قدس است

در غم این كهنه خاكدان بنماند

رخت نهادت به زیر سدره فرو گیر

خیز كه این سبز سایبان بنماند

 

۱. امتعه: کالاها

۲. اورمزد: ستاره ی مشتری

۳. مقوّس: کمان وار. خمیده

۴. غاذیه: قوه‌ی غاذیة ؛ قوتی که غذا را تحلیل کند و جزو بدن سازد.

 

 

قوامی

اشرف‌الشعرا امیر بدرالدین قوامی‌ی خباز رازی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

كسی را نیست چون تو دلستانی

نكو رویی، ظریفی، خوش زبانی

هر آن كس را بود نزد تو آبی

كجا خَرّد همه عالم به‌نانی

همی گردم ز عشق‌ات گرد عالم

كه تا یابم مگر همداستانی

به بستان جمال‌ات زلف دارد

ز عنبر هر گلی را پاسبانی

ز خوزستان عشق آید لب‌ات را

ز شكر هر زمانی كاروانی

مرا در پادشاهی جز دلی نیست

كه از رنج تو ناساید زمانی

اگر فرمایی آرم پیش خدمت

دلی خود كی دریغ آید ز جانی

وصال‌ات را اگر هجران نبودی

كجا بودی ز هر عاشق فغانی

ولیك از اتفاق روزگار است

كه باشد هر ظریفی را گرانی

قوامی بر زبان تا راند نامت

فتاد از عشق تو در هر دهانی

از آن بر بام عشق‌ات پاسبان است

كه در عالم ندارد ناودانی


 

اثیر اخسيكتى‌‌

اثيرِ الدین ابوالفضل محمد اخسیتکی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

همی نفر نفر آید بلا به ساحت من

از این نفر نفر ای دوستان نفیر نفیر

چو چرخ بی سرو پای‌ام ، چو خاک بی‌دل و زور

ز خاک دیر نشین و ز چرخ زود مسیر

فلک به تعزیت عمر من در این ماتم

قبای ساده‌ی خود را فرو ز دست بقیر۱

غبار رکضت۲ این ابلق سوار شکن

ببرد خواب و قرارم ز دیه‌گان قریر۳

چمانه‌ی۴ فلک از صفوْ۵ خرمی تهی است

خزانه‌‌یی ز می از نقد مردمی‌ست فقیر

مخواه شیر ز فرزند خواره‌ی ما در طبع

چو شیر گشت عذارت بدار دست ز شیر

 

۱. بقیر: شکافته شده

۲. رکضت: حرکت

۳. قریر: روشن

۴. چمانه: نیم کدوی تراشیده و رنگ و رنگار کرده که در آن شراب می خورده‌اند

۵. صفو : صافی شدن، زلال

 
           
       

بالای صفحه