_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۰۵ ـ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۱

  No. 605 - Friday 2 November 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

صمصام کشفی

این گردباد

این گردباد نیست که بالا گرفته است

از خود رمیده‌یی‌ست که صحرا گرفته است

صایب

 

 

این گردباد اگر فرو بنشیند

آسمان چهره می‌گشاید و اشک‌باران می‌شود این صحنه

و از سیلی که بر آن خواهد گذشت

پُر می‌شوند برکه‌های سینه‌چاک

و می‌بینی که:

پی‌ی تر شدن‌‌اند لب های پُر تَرَک

 

نگران بوسه نیستند

 

نگاه کن!

تو بگو!

لبان این زن بوسه می‌طلبند یا آب؟

 

حلقه حلقه‌های پیچ ،

پیج پیچ‌های حلقه به حلقه

پیچ می خورند و می‌خورند به کرانه و

باز می شوند

باز می‌شوند گیسوانِ آب

و گره باز می‌کنند دخترکان سیه چشم از گیسوانِ سیاه.

 

 

خون می‌چکد از چشمان شاهدی که نیست!

 

 

پیش چشمان شما

پیچ و تابِ تسمه‌های چرمین

بر پوستی که برگِ گل را هم می‌کند سرزنش

می شکافند و گلگون می‌کنند

                                    صحنه را

 

خون‌فواره‌ها

حلقه‌حلقه گره می‌زنند آسمان و زمین را

 

دهان می‌گشاید زمین

 

 (این همان چشمه‌یی‌ست که وعده می‌دادی

تازه می‌کنند گلوهای تشنه را ؟)

 

زهر مار است یا اشکِ چشم؟

 

این نهرها را

با هر ح که بنویسی‌شان

باز

سر در پی ی کاروانی از اشتران دارد و جولان می‌دهد در سینه‌ی کویر

و اگر کینه بگیرد دل‌شان

فواره‌ها به هوا می کنند از خون.

 

چاکِ سینه‌ها را ببین و دم فرومبند!

بگذار بنشیند این گردباد،

خواهم‌ات گفت

که تسمه‌های چرمین و فواره‌های خون

گره‌گشا نیستند ابروان خمیده را.

 

 

بگذار بنشیند این گردباد .  .  .!

 

مارچ ۲۰۰۹

 

شعری از

ندا آبکاری

 

گوش به فرمان تو نیستم؛

گوش به فرمان هیچ کس...

دست شعری کوتاه را گرفته‌ام

و از سکوت نسل ها بالا می روم!

 


 

علی‌رضا بهنام

تعبير

 

آن سوي دريچه ها ايستاده اند

و رويا هامان را

با خود مي برند

دريچه‌یي مي گشايند

به خلوت خواب هامان

سيب را

و حوا را

مي‌چينند

در گنجه مي‌گذارند

و خواب هامان

ديگر تعبير نمي‌شوند

 


 

مانا آقایی

صدف شكسته

 

چه به دريا نزديك بودم

آن شب كه نمك دهان تو مى لغزيد

زير زبانم

صخره ها دندان هايشان را

با چاقوى باد تيز مى كردند

ومن مزه ی شور مرد را با حرص فرو مى بردم

تا تشنه تر شوم

به گمانم توفان گوش هاى تو را

از بيخ بريده بود

زيرا بى صدا روى امواج سفر مى كردى

مرا نمى شنيدى

كه خونم را مى تكاندم روى ماسه ها

اكنون ردم را بگير و بيا

در دامن‌ام  صدفى شكسته بيانداز

من هنوز همان زنى هستم

كه مى خواست برايت اقيانوسى از مرواريد به‌دنيا بياورد

 

پارو بزن

و رختخواب‌ات را نزديك تر بياور

در اين تاريكى‌ی بى فانوس .

 













 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۰۵ ـ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۱

  No. 605 - Friday 2 November 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

سمایی

محمود سمایی‌ی مروزی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

دل از کار خود آن‌گه برگرفتم

که با تو عشق بازی درگرفتم

ز جان خویش دست آن‌گاه شستم

که مهرت را چو جان در بر گرفتم

بسا شب کـ از تو گفتم رو بتابم

چو روز آمد غم‌ات از سر گرفتم

چو دانستم که با تو درنگیرد

حدیث‌ام، زود از ره درگرفتم

به‌باغ عشق شاخ وصل گشتم

ولیکن هجر از او از برگرفتم۱

مرا گفتی دل از ما برگرفتی

گزاف است یَعلَمُ ﷲ گر گرفتم

 

 ۱.  در نسخه‌ی چاپی‌ی لباب‌الباب این مصرع این گونه آمده است: دلیکن هجر از او برتر گرفتم


تاج‌الدین باخرزی

تاج‌الدّین اسماعیل باخرزی

[سده ششم قمری /  دوازدهم میلادی]

 

جانی که مرا بی‌تو به مرگ ارزانی‌ست

گر هست در این تن‌ام ز بی‌فرمانی‌ست

دانی که مرا پس از تو ای راحت جان

با درد تو زیستن ز بی درمانی‌ست

 

555

 

چون دست اجل جان شکر آید غم تو

چون پای قضا در به در آید غم تو

و آن روز که گویم به سر آید غم تو

سر برزند از زمین برآید غم تو

 

555

 

ای دوست اگر داد کنی ور بی‌داد

تن در همه کارهات درخواهم داد

جانم نشود مگر به دیدار تو شاد

روزی که تو را نبینم آن روز مباد

 

555

 

تا چند ز نیکوی به جای چو تویی

و آن‌گه چو منی کشد جفای چو تویی

بر تارک دل خاک بلا بیخته باد

گر نیز۱ کند قصد هوای چو تویی

 

555

 

چون یار مرا دید سراسیمه و سست

و ز جان و جهان هر دو برون آمده چُست

گفتا نه زمن شنیده بودی تو نخست

کـ اندیشه‌ی چون منی نه اندازه‌ی توست!

 

۱. نیز: دیگر، از این بس

 

طلحه‌ی مروزی

شهاب‌الدین ابوالحسن طلحه‌ی مروزی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

ای عشق پر آشوب گناهم تو بسی

وی چهره‌ی یار عذر خواهم تو بسی

بر روز جوانی، که سیه شد ز فراق

ای موی سپید من گواهم تو بسی

 

555

 

تا از دل یک‌دگر خبر یافته‌ایم

از کینه و مهر هر دو دل تافته‌ایم

من در طلب رضا و او در پی‌ی خشم

انصاف بده که موی بشکافته‌ایم

 

555

 

روزی به گلستان که خرامیدی مست

از رنگ رخ تو گل بیافتاد از دست

نظاره‌ی روی تو بود گل پیوست

گل را تو چنان خوشی که ما را گل هست

 

555

 

نام لب تو نقش نگین باید کرد

زیر قدم‌ات دیده زمین باید کرد

گفتی که سرِ تو دارم از عالم و بس

ترسم که سراندر سر این باید کرد

 

555

 

گر در دل من ندانی اندازه ی درد

ای دوست سرشک سرخ‌بین ورخِ زرد

ور نیستی آگه که به من هجر چه کرد

برخیز و بیا گرم بپرس از دم سرد


 

 

فتوحی

اثیرالدین شرف‌الحکما فتوحی‌ی مروزی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

از عشق لشکر امروز از ره درآمده‌ست

وز عشق یار در دل ِ من لشگر آمده‌ست

در چشم عاشق امروز آن دل◦فریب◦ یار

یارب چه گونه شاهد و چون دل◦بر آمده‌ست

این شکر با که گویم کـ آن شکّرین نگار

حالی ز گرد راه برِ چاکر آمده‌ست

با من چه گفت، گفت ره آورد مر تو را

از من همه غم دل و درد سر آمده‌ست

گفتم چنین مگوی که دیدار تو مرا

چون دل موافق و چو روان در خور آمده‌ست

گفتم که آمده‌ست به تو نامه‌های من

گفتا به جان خسرو مشرق ‌گر آمده‌ست


 
           
       

بالای صفحه