_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۰۴ ـ جمعه ۵ آبان ۱۳۹۱

  No. 604 - Friday 26 October 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

حافظ موسوی

[. . . . . ]

 

سربازِ زردموی ناتو

در پاسگاهِ مرزی

چُرت می‌زند

 

 

خشخاش‌ها

در بادهای وحشی‌ی کوهستان

گُرز

به سینه‌ی آسمان می‌کوبند

و اسب‌ها و قاطرها

(زین و یراق شده)

در اصطبل‌ها ایستاده‌اند

تا بارها را ـ به محضِ آماده شدن ـ

به ایستگاه لندکروزها برسانند.

 

 

به اسب‌ها شلیک نکنید

به قاطرها نیز

این‌ها

بازرگانانِ مرگ نمی‌پندارند سواران‌شان را

که با کیسه‌های دلار وُ

جعبه‌های فشنگ

به کوهستان برمی‌گردند

(وگرنه شاید رم می‌کردند)

 

 

به اسب‌ها شلیک نکنید

به قاطرها نیز

مردی که پیشاپیشِ سواران

به سوی کوهستان می‌رانَد

فرستاده‌ی ویژه‌ی حسن صباح است

با کلّه‌یی مَنگ از حشیش وُ

خنجری خونین        در پَرِ شال

 

 

به اسب‌ها شلیک نکنید

به قاطرها نیز

آن‌ها گمان می‌کنند سواران‌شان

اجراکننده‌گان احکام مقدس هستند!

 

دی ۱۳۸۵


 

 

 

گروس عبدالملکیان

ملاقات

 

 بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه‌ام می‌آمدی. . .

تکلیفِ رنگِ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیفِ شمع های روی میز

روشن نبود

من و تو بارها

زمان را

در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می‌گرفت

در زدی

باز کردم

سلام کردی

اما صدا نداشتی

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

که دست هایش توی جیب‌اش بود

به اتاق آمدیم

شمع ها را روشن کردم

ولی

هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

پنهان کرده بود . . .

بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی

پنهانی، بر گوشه‌ی تقویم نوشتم:

نهنگی که در ساحل تقلا می‌کند

برای دیدن هیچ کس نیامده است


 

شعری از

ناهید عرجونی

 

می توانی حرف بزنی

برای هر کسی دست تکان دهی

دست بدهی به هر کس

که دوست‌ات ندارد مثل من

به گنجشک ها بیشتر از من فکر کنی

به من دورتر از مرگ

گوشی‌ات پر از اسم هایی باشد که من نیستم

همیشه پس از صدایم عذر بیاوری

به جایم نیاوری هیچ‌وقت

بخندی که روبرویت نیستم

خط بزنی لب هایم را

از روزهایی که بوسیده‌ای

از من کنار تر بکشی

خودت را

جمع کنی

پشت توری که عروس می شدم

پشت گوش بیاندازی حرف هایت را

موهایم را که توی صورت‌ات بود

بالا بیاندازی قرص‌های فراموشی‌ی مرا

آب را

و دکمه‌های هماغوشی ام را

اصلا فراموش کنی نوشیدنم را

مثل شیر مادرت حرامم کنی

توی چهار خانه‌یی که پیراهن تو نیست

توی خانه‌یی که

همخانه‌ام نیستی !

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۰۴ ـ جمعه ۵ آبان ۱۳۹۱

  No. 604 - Friday 26 October 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

ادیب صابر

شرف‌الادبا شهاب‌الدین صابر ترمذی

 [سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

شب آدينه و من مست و خراب

عاشقي در سر و در دست شراب

عاشق و مست و خرابم چه كنم؟

عاشق آن به كه بود مست و خراب

مر مرا شنبه و آدینه یکی‌ست

که چنین دیده‌ام از عشق صواب

می‌ خورم سرخ‌تر از چشم خروس

در شب تیره‌تر از پرّ غراب

کرد بر دیده‌ی من خواب حرام

عشق آن نرگس آلوده به خواب

هیچ تهدید عذابم مکنید

که مرا عشق بسنده‌ست عذاب

نتوان خورد غمِ کارِ جهان

که جهان سایه‌ی ابر است و سراب

غم بداندیش خداوند خورد

جغد شایسته‌تر آید به خراب


 

جبِّلی

امام بدیع‌الزمان عبدالواسع غرجستانی‌ی جبلی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

که دارد چون تو معشوقی نگار و چابک و دل◦بر

بنفشه موی وُ لاله روی وُ نرگس چشم وُ نسرین بر

نباشد چون جبین وُ زلف وُ رخسار وُ لب‌ات هرگز

مهِ روشن، شبِ تیره، گلِ سوری، می‌ی احمر

به کردار دل وُ عیش وُ سرشک وُ جسم من داری

دهن تنگ وُ، سخن تلخ وُ، لبان لعل وُ، میان لاغر

ندارم در غم وُ رنج وُ جفا وُ جور تو خالی

لب از باد وُ، سر از خاک وُ، رخ از آب وُ، دل از آذر

به حسن وُ رنگ وُ بوی وُ طعم در عالم تو را دیدم

قد از سرو وُ، بر از عاج وُ، خط از اشک وُ، لب از شکّر

نشان دارد مرا در عشق وُ هجر وُ جور وُ مهر تو

سرشک  از دُرّ وُ چشم از لعل وُ موی از سیم وُ رو از زر

سزد گر من تو را دایم به طبع و طوع و جان و دل

کنم خدمت، برم فرمان، نهم گردن، شوم  چاکر

که تو داری چو بزم وُ خلق وُ لطف وُ طلعت سلطان

دلِ خرم، خطِ زیبا، لبِ شیرین، رخِ انور

جهان‌داری که بی یار وُ قرین وُ شبه مَثَل آمد

به علم وُ حلم وُ رزم وُ بزم وُ عزم وُ حزم وُ فخر وُ فرّ

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .


 

انوری

اوحدالدین محمد انوری‌ی ابیوردی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

بِدْرود شب دوش! که چون ماه برآمد

ناخوانده، نگارم ز دَرِ حجره درآمد

زیر و زَبَر از غایت مستی و چو بنشست

مجلس همه، از وِلوَله زیر و زبر آمد

نقلم همه شد شکر و بادام که آن بُت

با چشمِ چو بادام و لب چون شکر آمد

زان قد چو شاخ سمن و روی چو گل◦برگ

صد شاخ نشاطم، چو درآمد به بر آمد

از خجلتِ رویش به دهان، تیره فروشد

هر ماه که دوش از افقِ جام برآمد

بودیم به هم درشده با قامتِ موزون

وآن قامتِ موزون ز قیامت بتر آمد

ما بی‌سر و سامان ز خرابی و زمانه

فریاد همی کرد که: شب◦تان به سر آمد!

شب، روز شود بعدِ نسیم سحر و دوش

شد روزِ دلم شب ، چو نسیم سَحَر آمد


  

کمالی

امیر عمید کمال‌الدین جمال‌الکتاب کمالی‌ی بخارایی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

پیشانی و قفای تو ای ترک دلستان

این زهره‌ی زمین است آن ماه آسمان

کردند روی و موی تو طیره۱ به رنگ و بوی

این برگِ لاله و گل و آن شاخ ضیمران۲

روز قطیع‌ات۳ و شب وصل‌ات هر آینه

این محنت جحیم۴ است آن راحت جنان

بر رفته قد و آن لب همچون عقیق تو

این رشک نارون شد و آن رنج ناردان

زلفین تابدار و رخ آبدار تو

این چون بنفشه آمد و آن همچو ارغوان

روی تو روز وصل و دو زلف تو گاه هجر

این راحت دل آمد و آن آفت روان

زلفین جان‌فزای و خط دل‌ربای تو

این ساده ساج۵ و قیر است، آن سوده مشک و بان۶

رخسار و عارض تو ز خوشیّ و خرّمی

این تازه نوبهار است آن طرفه بوستان

گشته است روز روشن و عیش فراخ من

این تیره چون دو زلف‌ات و آن تنگ چون دهان

سرخ و سپیدنوش لب و پاک ساعدت

این از عقیقِ گنج است آن از بلورِ کان

دارد همیشه پسته و بادام تو دو چیز

این شهد و نوش دارد و آن ناوک و ستان

جعد زره نمای تو و زلف جعد تو

این همچو چنبر آمد و آن همچو صولجان۷

گویی که قدّ خصم خداوند ما شده‌ست

این گوژ همچو دالی و آن چفته۸ چون کمان

 

۱. طیره کردن: خشمگین و غضبناک ساختن

۲. ضیمران: نوعی است از ریحان دشتی

۳. قطیع:  در این‌جا به معنای جدایی ست

۴. جحیم: جای بسیار گرم، جهنم

۵. ساج: سیاه

۶. بان: درختی است که بر آن خوشبو بود و به پارسی بانِک نامند

۷. صولجان: چوگان

۸. چفته: خمیده

 
           
       

بالای صفحه