_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۰۳ ـ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱

  No. 603 - Friday 19 October 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

 

سید علی صالحی

داستانِ ردِپای بی پایانِ دوستانِ ما

 

چه کسی می‌دانست پشت کوه های بلند

چه می‌گذرد،

بارشِ گیسوپیچِ بوران بود

بوران . . . دنیا را گرفته بود،

ما سر در گریبانِ دامنه

با دست خالی راه افتاده

سمت احتمال حادثه می رفتیم.

ما مطمئن بودیم

همه چیز مثل همان همیشه

معلوم است

راه دارد

روشن است.

بین راه

آشوب صنوبرها

رو به هزار سوی زانو بریده میشولید.

کسی اصلا خیال بد نکرده بود:

ممکن است ماه

در مخفی‌گاه افق لو رفته باشد.

تمام طولِ راه

آسمان با ما

از آبی‌ی آرام بعد از این،

سخن میگفت.

دم دمای ندیدنِ آفتاب

تازه به یاد آوردیم

هیچ ردی از علایمِ آدمی معلوم نیست،

راه هست، اما روشنایی نیست،

کسی با خود چراغ نیاورده بود.

بینِ راه

بوی دهان مرده می‌آمد

هدهدهای سر بریده بر بوته‌های باد

شبیه شکوفه های نی می لرزیدند.

من خواستم چیزی بگویم

اما دوستان دیر باور دریا

از مخفی گاه ماه گذشته بودند.

تردید

تعلل

تاریکی!

گفتم صبر کنید!

گفتم اتفاق عجیبی

چشم به راه ماست.

من این علایم عجیب را

پیش از این به خواب دیده ام،

من می‌دانم به الفبای موعود نخواهیم رسید،

من این کلمات شکسته را می شناسم،

کسی با پشیمانی‌ی ما پیمان نخواهد بست،

برگردیم

بوی سوختن کتاب و کبوتر می آید.

اما آن ها رفتند،

من خسته بودم مثل همیشه

مثل تردید، مثل تعلل، مثل تاریکی.

گفتم،

با خود گفتم همین جا

در سایه روشن همین صنوبرها صبر خواهم کرد.

حالا بیست و هفت سال و سه هفته‌ی کامل است

که من همین جا

در سایه روشن همین صنوبرها

دارم داستان هجرت دوستان خود را

مرور می‌کنم،

بیست و

هفت سال و

سه هفته‌ی کامل!

 

 

نازنین نظام شهیدی

[۱۳۸۳ ـ ۱۳۳۳ خورشیدی / ۲۰۰۴ ـ ۱۹۵۴ میلادی]

دو شعر

 

 

۱
چرا شما نمي‌گوييد
در فصل بعدي‌ی داستان
من كجاي اين خانه ايستاده‌ام
و بروزِ ماه بر انگشت من
چه ساعتي خواهد بود ؟
من كه از ايفاي روشني، شكايت نكرده‌ام
فقط آيينه را گم كرده‌ام
و ساعتي را كه وقوع اين خانه‌ي تاريك است . . .

 

 



۲
بياييد بادها را ترجمه كنيد
باران ها را
و اين سكوت وسيع را در من

 

حالا كه اين قدر بي‌هوده ام با دست‌هايم، خانه‌ام، خيابانم
براي سامانِ تمام آن كلمات باز بياييد

باز بياييد با كلماتي به طالع نو
زير نوري كه از شكافي نامریي در كيهان مي‌تابد
تا من گزارشم را از ظهور شما و اين جهان كبود
يك جا تمام كنم .
 


 

یاشار احد صارمی

كليدها ۸

 

هميشه از دري مي‌گفتي كه وسط دريا با ابري در انتظارت نيمه باز ايستاده است

و هر كس مي تواند با شكل دل◦خواه خود از آن به هر جايي كه بخواهد وارد شود

نمي‌خواستم تو با اين شكل تازه ات بروي

مي‌خنديدي و از حسوديم خوش‌ات مي‌آمد

شب‌ها با كسي حرف مي‌زدي

گريه هم مي‌كردي

هميشه از زبان من مي‌خواستي آن جواب حقيقي را بشنوي

پيش از آن‌كه حمام رفته باشی

خواستي تا براي افرا كمي باران ببرم

كلك زدي بي وفا

وقتي كه برگشتم تخم مرغي روي ميز شكسته بود

و آبي مي برد تو را قايق سياه در شب آسمان

.  .  .

مرا ببخش كه مجبور مي‌شوم سوزن بي‌هوشي را به گردن حال فرو كنم تا چشم‌هايش خاموش شود

 










 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۰۳ ـ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱

  No. 603 - Friday 19 October 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

رشیدِ وطواط

امیر امام رشیدالدین سعدالمُلک محمد عُمَری‌ی کاتب

 [سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

چو از حدیقه‌ی۱ مینای چرخ سِقلاطون۲

نهفته گشت  علاماتِ سرخ آینه‌گون

ز نقش‌های غریب و ز شکل‌های بدیع

صحیفه‌های فلک شد چو صحف انکلیون۳

جناح نسر۴ و سلاح سماک۵ هر دو شدند

ز دست چرخ مرصع یه لؤلؤ مکنون

به حسن روی قمر همچو طلعتِ لیلی

به ضعف شکل سها۶ همچو قامتِ مجنون

شهاب همچو حسام برهنه کرده به حرب

سهیل همچو سنان خضاب کرده به خون

شعاع شعری اندر سواد ظلمت شب

چنان‌که در دل جهّال۷ علم افلاتون

شبی دراز و ز حیرت فلک در او ساکن

ولیک از دل من هجر یار  برده سکون

مهی که کرد تنم را به‌بند هجر اسیر

بتی که کرد دلم را به داغ عشق زبون

زبان من شده از وصف زلف او عاجز

روان من شده بر نقش روی او مفتون

چو نون و چون الف است او به ابرو و بالا

وز او شده الفِ قدّ من  خمیده چو نون

فراق یار بود صعب در همه هنگام

ولیک باشد هنگام نوبهار افزون

کنون که دست طبایع به سان فرّاشان

به باغ و راغ بگسترد و فرش بوقلمون

کنار باغ همه بر خزاین دارا

فضای باغ همه بر دفاینِ قارون

فراغ از گل و گل◦رخ در این‌چنین فصلی

ز امّهات جنوب است و الجنونُ فنون

 

۱. حدیقه: بستان

۲. سقلاطون: (به کسر اول ) نوعی پارچه‌ی ابریشمی زردوزی شده که آن را در بغداد می بافتند و شهرت بسیار داشته

۳. انکلیون: نام یکی از کتب‌های مانی

۴. نسر: نام دوستاره است در فلک موسوم به نسر طایر و نسر واقع. آن دو ستاره را  به فارسی دو شاهین گویند.
۵. سماک: نام دو ستاره است روشن یکی سماک اعزل و دیگری سماک رامح . منزلی است از منازل ماه .

۶.  سها: ستاره‌ی معروف باریک و ریز در بنات النعش و آن متصل است با ستاره ٔ دوم از سه ستاره ٔ بنات و نور چشم را بدان امتحان کنند.

۷. جهّال: نادانان


رفیع مروزی

[نیمه‌ی دوم سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

۱

ای روی خوب تو سبب زندگانی‌ام

یك روزه وصل تو طرب جاودانی‌ام

جز با جمال تو نبود نی‌ام

جز با وصال تو نبود كامرانی‌ام

بی یادگار روی تو گر یك نفس زنم

محسوب نیست آن نفس از زندگانی‌ام

درد نهانی‌ است مرا از فراق تو

ای شادی و سلامت و درد نهانی‌ام

یك ره بگو كه عاشقم از بنده‌گان ماست

تا من كسی شوم چو بدین نام خوانی‌ام

 

۲

دایم گل رخسار تو بر بار نماند

وین دل شده در حسرت و تیمار نماند

چندین چه كنی تكیه بر اقبال زمانه

كـ آن روزِ زوال آید و بسیار نماند

چندین چه كنی ناز كه تا چشم كنی باز

از عشق من و حسن تو آثار نماند

آزار مكن پیشه و بازار مكن تیز

كـ این تیزی‌ی بازار تو بسیار نماند

 

روحی

حکیم روحی‌ی ولوالجی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

 

دی کرده سوی روز شبِ تارِ ترک‌تاز

در خَس کشیده روز سر از بیمِ شب چو راز

بشکفت پنبه زار فلک بر فلک چنانک

زهره ز عشق دوک به هم بر شکست ساز

هم‌چون کلاه گوشه‌ی نوشین روانِ مُغ

بر زد هلال سر ز پس کوه بیدواز

من چون چنان بدیدم جستم ز جای خواب

ماهو۱ به دست کرده به اشتر شدم فراز

بگرفتم‌اش مهار و شدم بر فراز او

چونان‌که تاز باره شوه بر فراز تاز

ده روزه راه پیش گرفتم چو مردمان

با هفت هشت گرده و ده پانزده پیاز

راهی که نزد عاصی‌ی بدکار روز حشر

در جنب او حقیقت دوزخ بود مجاز

در مرغزارهاش هزاهز۲کنان هَزَبر۳

بر چشمه‌سارهاش عراعرکنان گراز

غولان غرچه۴ گیر ز خار و زخس در او

گم‌راه گشته چون رمه‌ی میشِ بی‌نهاز۵

شبگون هیون۶ من که مباداش دورسنگ

مانده در او ز پار دم سست خویش باز

آن اسب ناروان که زبی طاقتی چو آب

تا یافتی نشیب نرفتی سوی فراز

بر دی به هر فراز و نشیبی هزاربار

از دست و پای لنگ زمین را به سر نماز

خوردی به یک زمان دو جوال او ز کَه ولیک

کردی ز یک جوال ِ تهی بردن احتراز

چون خواندم‌اش جَدْی۷ و رجز خوش نیامدش

زیرا که بود زادن او پیش از حجاز

حاصل چو اسب لنگ و چو ترک هزیمتی

هر دو همی شدیم در این راه دوریاز۸

او حَست و حَست و حَست و من او را به‌چوب و سنگ
سوی عزیز دولت و دین تاز و تاز و تاز.

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

 

 

۱. ماهو: چوب‌دست شتربانان

۲. هزاهز: آشوب و فتنه و سروصدا. پریشانی و آشفته‌گی

۳. هَزَبر: شیر

۴. غرچه: ابله و احمق و نادان و جاهل

۵. نهاز: پُز یا گوسفند بزرگی که در پیشاپیش گله راه می رود. سر گله.

۶. هیون: شتر

۷. جدی : بزغاله

۸. دوریاز: طولانی

 















 

 
           
       

بالای صفحه