_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۰۱ ـ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۱

  No. 601 - Friday 05 October 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

ضیاء موحد

سه شعر

 

۱) پاییز

 

در لحظه‌های پر و شتابان

مجالی برای اندوه نیست

 

باد،

از التهاب درّه بی‌اعتنا می‌گذرد

و آیینه‌ها،

رنگ‌ها را فراموش می‌کنند

 

برگ‌های فراوان

مرگ‌های آسان

با آغوش‌هایی به هیأت صلیب به جانب هم می‌گریزیم

 

آه

درختان پاییزی

 

پاییز ۱۳۵۱

 

۲)  تماشا

به تصویری از ازرا پاند

خاموش،

آن‌جا نشسته است

زیر نسیمِ آرام

با پوستی چون دریای مرده

خاموش آن‌جا نشسته است،

و کاسه‌ی شکسته‌ی زانویش

بر دو پیچکِ خشک تکیه کرده است

و شهر

دیوارهای پر پیچک

دریاهای پر تپش را

در چارچوب متروک‌اش می‌نگرد

می‌نگرد

و لب‌ْخند می‌زند

پاییز ۱۳۵۲

 

۳) آیا بر کدام بام ؟

 

دیدی

دیدی آن کلاغ را که هم اکنون

با ارتعاش‌سنج سیاه‌اش

ناگاه از میان درختان گذشت

و از هر تکان بال‌اش شاخه‌های پاییز

ــ از خوف آن بلای مبادا ــ

مانند بید بر خود لرزیدند.

 

 

امشب نه هیچ زنجره‌یی خواهد خواند

نه هیچ عابری از پای درخت و دیواری خواهد گذشت

نه هیچ چشم ــ از این که مبادا تمام وحشت عالم را

ناگاه در سیاهی‌ی پروازی بیند به خواب ــ

امشب به خواب خواهد رفت

اکنون

هر شاخه‌یی،

از شاخه‌های دیگر می‌پرسدـ

                        آیا بر کدام بام؟

آی ای تمام کنگره‌ی بام‌های دنیا،

                                    وای بر شما

 

آذر ۱۳۵۳

 

مودب میرعلایی

دو شمشاد

 

همه چیز از این دو شمشاد کوچک آغاز شد

وقتی امروز صبح

از پنجره به باغچه‌ی همسایه نگاه کردم

و دیدم نیستند

یادم افتاد

زن همسایه دوست خوب تو بود

هر روز سری به هم می زدید

سرطان روده گرفت

شوهرش هم که دوست خوب من بود

سرطان ریه

چقدر این دو شمشاد را دوست داشتند

هنوز بعد از یک‌سال این باغچه زیباست

هر چند ساکنی ندارد

شمشادها سال ها می مانند

 

یا دم هست گفتی:

زن جوان مُرد

مرد دق کرد

 

همه چیز از این دو شمشاد کوچک آغاز شد

وقتی امروز صبح

خوب که نگاه کردم

دیدم در زیر اولین برف زمستانی پنهان شده اند

شمشادها سال ها می مانند.


 

مهتاب کرانشه

این روزها

 

این روزها رابطه فقط به آشپزخانه ربط پیدا می‌کند

به رف‌های خاک‌پوش و جاروی برقی که با چشم های وزغ، پقی می‌زند یرخنده

این روزها فقط از هاجر مهاجر حرفی‌ست در هجرت بلوغی که نبود/ نیست

از بوی دارچین و مربای هلو

از دست‌هایی که سرو چمان‌اش می شود با چراهایی که می‌چیند، می‌پزد ، می‌برد . . .

این روزها اگر هوا کمی شانه‌هایش را بالا بیاندازد، خیابان‌های این شهر خاک بالا می آورند

و چشم های عربی از ابن و ولدهای خودشان ترسیده‌تر می‌شوند

و این مُهر لعنتی    صفحه هاي پاسپورتمان را مي خورد كماكان . . .

 

 

این روزها باز آماده می‌شویم برای کندن از کدورتِ خیابان‌های دهان گشادی که نه پر دارند و نه پرواز می کنند

و می‌گذاریم‌شان تا بازعشق بورزند به دوهزار و بیست بار حادثه های ورزشی

به زنان لب بر لب داخل اتاقک ها

به گوسفندان شکم پری که با استیصال به دست‌ها چشم دوختند

و قسم به دست هایی که از ران شروع می کنند و به سینه ختم می شوند

آه چمدان‌های عاشق من

چمدان‌های خوب

چمدان‌های رنگ و وارنگِ کمر شکن

می خواهم باز با سوز

با نهایتی از سانتی مانتالیزم صِرف

با هر چه که شما بخواهید

باز هم ببوسم‌تان

با نگاه های خط خورده‌ی عربی

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۰۱ ـ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۱

  No. 601 - Friday 05 October 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

خالدِ مکّی

امیرفخرالدین خالد مکّی‌ی طولانی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

ای دست برده از همه خوبان به دل‌ْبری

ناوردم‌ات ز دست و بماندم ز دل، ‌بری

کارم ز دست رفت چو بردی دل‌ام تمام

دستی تمام داری در کار دل‌ْبری

ای در صف جمال زبردست نیکوان

در حُسن زیر دست تو هم حور و هم پری

برخاسته به دست مراعات با تو من

از من تو شسته دست و نشسته به داوری

جانی نهاده بر کف دست از پی‌ی توام

دست‌ام به سینه باز منه از سبک سری

هجر دراز دست تو در کوی عاشقی

کوتاه کرد دست و دل من ز صابری
ماند این دل ضعیف زهجرت به دست غم

دستی قوی‌ست هجر تو را در ستمگری

بر دست مانده بود مرا جان و دل ولیک

بر هر دوان نبود مرا دست قادری

بردی دل فکار به یک  دست‌بُرد عشق

جان مانده است و خون شد و این هم تو می‌بری

چون دست‌رس نبود مرا لشکری شدم

دنیا به دست نامد و دین رفت بر سری

جان بِدهم و بِنَدهم خاک درت ز دست

هر چند باددست بود مرد لشکری

عشق‌ات به دست بازی‌ی سیمین برِ تو کرد

دست مرا چو سوزنِ زرین ز لاغری

یعنی ز دست‌کاری‌ی هجر ستیزه کار

معلوم گرددت که بدین دست بنگری

دست من است و دامن تو ز آن‌که تو مرا

چون دست‌بوس شاهِ جهان روح پروری

 


روحانی

ابوبکر روحانی‌ی سمرقندی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

ای ماه روی خوب تو بستان دیگراست

ما را لب تو چشمه‌ی حیوان دیگراست

چاك از فراق روی چو خورشیدت ای پسر

چون صبح صد هزار گریبان دیگراست

چشم بد از تو دور كه در چشم روزگار

از عكس چهره‌ی تو گلستان دیگر است

سوی تو همچو گوی دوان آمدم به ‌سر

از بهر آن كه زلف تو چوگان دیگر است

خورشید هم زعشق تو بی‌صبرشد از آنك

بر تو ز سایه‌ی تو نگه‌بان دیگر است

یا رب چه طالعی‌ست كه هر ساعتی مرا

در كفر آن دو زلف تو ایمان دیگر است

 

علوی

شرف‌الدین (جمال‌الدین) محمد ابن ناصر علوی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

چو خاک و باد کند نور و نم در آتش و آب

شکوه آن عرضی باد و جوهر آتش و آب

چو در مصاف به ابطال حرب روی نمود

از او بخیزد اندر دو لشکر آتش و آب

همی نماید از عکس لون گوهر او

هوای فتنه چو گردون و اختر آتش و آب

مرصع است همه جرم او به گوهر و نور

چنان کجا به حباب و به اخگر آتش و آب

به ابر و صاعقه ماند از آن قبل که درو

بود همیشه چو در ابر مضمر۱ آتش و آب

تبارک‌الله از آن صعب ساعتی که بود

عروس نامیه۲  را زرّ و زیور آتش و آب

سپرده پای نوندان۳ به نعل خاک و هوا

نموده دست دلیران ز خنجر آتش و آب

قضا چو گردون کوشان و در کف آز و امل

اجل چو رعد خروشان و در سر آتش و آب

به خاک و باد تگ◦آور۴ سپرده بهر ظفر

سنان نیزه‌ی شاه مظفر آتش و آب

ز پشت مرکب رزم آزمای آهن خای

نه مرکب از صفت الا تگ◦آور آتش و آب

یکی تگ◦آور  کـ اندر دو عالم اوست که زد

چهار نعل‌اش در هفت کشور آتش و آب

چو مه نمود به اقصای باختر تگ و تاز

چو خور فگند در آفاق خاور آتش و آب

گر از مزاج عناصر شدی نگار پدید

ز فعل او شده اندی مقرر آتش و آب

چه گوهری‌ست که دارندش از عزیزی و ناز

چو دیده در سر و چون جان‌ْش در بر آتش و آب

طبایعی چو در او بنگرد گمان‌اش افتد

که کرده‌اند همیدون مصور آتش و آب

 

 

۱. مضمر: در دل گرفته . در دل داشته

۲. نامیه: بالنده

۳. نوند:  اسب

۴. تگ◦آور: اسب تیزرو . این واژه مرکب است از تگ که بمعنی دویدن باشد و از لفظ آور که صیغه ٔ امر است ساخته شده است

 






 

 

 
           
       

بالای صفحه