_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۰۰ ـ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱

  No. 600 - Friday 28 September 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

جواد مجابی

دو شعر

 

۱)  در پارک پرواز

 

نمی شود دوباره عاشق یک زن شد

اما دوباره شیفته‌اش گشتم.

وقتی که از هژده زمستان گذشته بودم

بهار دیدارش در خیابان شاه◦رضا مرا در ربود

بر و دوش‌اش تابان در آفتاب

چهره‌اش در برفتاب البرز، خیره‌گی آور در نگاه

بر دو راه موازی برهنه، خوش تراش

چابک می شتافت تا ژاله های صبحگاهی‌ی بهارستان.

پیری از جنوب تُتُق می زد و در کوچه های ویران

در جنوب پیرزنان جامه‌های شوهر  کم‌دان را وصله می‌زنند با ناداری.

 

 

بعدازظهر خیابان به آتش کشیده می شود در جشنی روستایی

نزدیک غروب معتادان، فاحشه ها، دلالان خیابان را تاریک کرده‌اند.

معشوق من گریخته از ترس، در ویرانه ها پنهان مانده

وقتی یافتمش چرک و چروک در ژنده‌ای فرو پیچیده

تزریق می کرد نشئه‌یی را در کمال نجابت

وهمی غریب او را دورتر می برد از خاطره ی روزی زیبا بودن.

در پرواز به گردش هستم در این عصر

بعد از پنجاه و دو سال او را می بینم

در تار ابریشمین باران، جوان و پرطراوت

می آمد از هر سو آن ایزد بانو

دوباره همان بود و اندکی جوان تر

پتیاره، با کدام جادو زشتی و پیری را از خود رانده؟

سودایی محال، اکنون ممکن گشته بود

دوباره عاشق تهران شدم.

 

۲۰ فروردین ۱۳۸۸ ـ تهران

 

  

۲)  در بوستان شهرآرا  

 

پارك پُر از پيرمردها

پيرمردهاي پارك شده

چانه هاي بي‌آرام دركار حفر گوش‌هاي سنگين

 بهشت جلوه مي دهند گذشته‌یي را

                     كه اكنون پشت تپه‌ی عبث پنهان است .

كاميون  هاي زباله‌ْكش 

عبورمي كنند

 با بوي بي‌فايده شدن  .

زوزه‌ی  آمبولانس و آن صداي رساي بي معنا .

عجوزه‌یي درگذر از آن سوي ديد عينك

محبوب  بي وفاي جواني‌ اش

آهي كوتاه  از سينه‌ی پُرخِس‌خِس ام .

 

 

جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

 

محمود فلکی

پشت ِ زیبایی

 

زیستن در همیشه‌ی معنا

معنا را از زیستن تهی می‌کند

گاهی همین است که هست

و هست،

در حادثه‌ی فرصت

نگاهم را بالا می‌برد

تا . . . ریزش ِ صدایی

که نام‌اش را هرگز نخواهم دانست.

 

سنگی از جنس ِ خاطره‌های گراخوس ِ شکارچی۱

می‌افتد میان ِ پرسش‌هایی

که پشت چراغ قرمز صف کشیده‌اند:

 

آن قایق از کدام پیشانی

تنهایی‌ی آب را آهسته می‌کند؟

این اسب از کجای یک‌شنبه پیدا می‌شود

که زمان را پشت ِ زیبایی می‌بَرد؟

اتاق خواب

چرا خواب ِ دیوار را به صحرا نمی‌بَرد

تا مار گرسنه نماند؟

 

بروم کمی از خاموشی‌‌ی چیزی

کمی جاده باز کنم

خودم را در فرصت ِ حادثه برقصم

تا اسب که پیدا شود

رو به زمان و پشت به چراغ قرمز

پشت ِ زیبایی‌ی بودن بخوابم.

 

هامبورگ - ۲ نوامبر ۲۰۰۷

 

 

۱.  گراخوس شکارچی: یک آواره‌ی ابدی، عنوان داستانی از کافکا

 


 

 

مه‌ناز طالبی طاری

تعبیر

 

 

خوابم مرا می‌بیند و

راهش را کج می‌کند

می‌دَوَد

تا نامه‌ی نخستین

 می‌شود

فرودِ سه موج، در یک سال

فرارِ سه سایه، با یک بال

 

ترس که تنها ماند

پژواکِ شعرهایم

تو را در من تصحیح می‌کند

 

۴ آوریل ۲۰۱۱

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۰۰ ـ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱

  No. 600 - Friday 28 September 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

سنایی

ابوالمجد مجدودِ بن آدمِ سنایی‌ی غزنوی

[ پایانه‌ی سده‌ی پنجم تا آغازه ی  ششم قمری / یازدهم میلادی]

 

ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست

و این دلم را طاقت اندیشه‌ی ایام نیست

پخته‌ی عشق‌ام، شراب خام خواهی زآن کجا

سازگار پخته، جانا، جز شراب خام نیست

با فلک آسایش و آرام چون باشد تو را ؟

چون فلک را، در نهاد آسایش و آرام نیست

عشق، در ظاهر حرام است از پی‌ی نامحرمان

زان که هر بی‌گانه‌یی شایسته‌ی این نام نیست

خوردن می نهی شد زان نیز در ایّام ما

کـ اندر این ایام هر دستی سزای جام نیست

تا نیافتی، بر امید عشق، در دام هوا

کـ این ره خاص است اندر وی مجال عام نیست

جاهلان را در چراگه، دام هست و دانه نی

عاشقان را باز، در ره، دانه هست و دام نیست


 

سید حسن غزنوی

اشرف الدین ابومحمد سید حسن غزنوی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

در همه عالم یكی محرم نماند

این‌ْت بی یاری مگر عالم نماند

غصه چونان شد كه تو بر تو نشست

گریه چو نان شد كه نم در نم نماند

دل بود جای غم و نادرتر آنك

ماند غم بر جای و جای غم نماند

گه گهی لب خندهیی میكرد یار

بر من مسكین گری كـ آن هم نماند

صد هزاران حیرت از دیدار دوست

راست خواهی بیش ماند و كم نماند

گر دل از جان برگرفتم بر حق‌ام

زآن‌كه یك دم ماند و یك همدم نماند

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

 

از دل و دل◦بر جدا افتادهایم

خود چنین تنها چرا افتادهایم

او گل و من بلبل و از یكْ‌ دگر

هر دو بی برگ و نوا افتادهایم

خاك پای و سر برهنه ماندهایم

زآن‌كه غمْ‌ خوار و ز پا افتادهایم

خود به‌جو نخرید ما را هیچْكس

تا بدین حد كم بها افتادهایم

همچو سایه بر زمین هر كس فتد

ما چو ذرّه در هوا افتادهایم

جای آن كز جای برخیزیم نیست

در چنین عصری كه ما افتادهایم

كافران بر ما گواهی میدهند

ای مسلمانان كجا افتادهایم

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

کافی‌ی همدانی

کافی ظفر همدانی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

دوش در كوی خرابات مرا ناگاهی

یار پیش آمد سرویّ و به رخ چون ماهی

حلقه‌‌های سر زلفین‌ش به‌پیرامن روی

هر درازی شده از پیچ شكن كوتاهی

راست گویی كه سیه پوش مغان‌اند همه

به سجود آمده پیرامن آتشگاهی

داشت با خویش می‌ی نوشین چون آب حیات

هر كه را یافت همی داد چنان دل◦خواهی

گفتم ای جان بر من باشی روزی مهمان

گفت بسم الله   اگر خواهی باشم ماهی

جان من خاك كف پای بتی باد كه او

كرد بسمل دل من دوش به بسم‌اللهی

 


 

بُلمَعالی

دهخدای ابولمعالی‌ی رازی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

خروش من همه از چیست از نعیق۱ غراب

كه دور ساخت مرا از دیار و از احباب

كنون كه كرد نعیق غراب هجرانگیز

دلم بر آتش هجران آن تذر و كباب

سزد كه روی من از خون بود چو روی تذرو

سزد كه روز من از غم بود چو پرّ غراب

عتاب كرد خرد با دلم ز دوری‌ی دوست

چو دوست نامه فرستاد نزد من به عتاب

به طعنه گفت كه ای بی‌وفای بی‌معنی

كم از درود و سلام و كم از رسول و كتاب

ایا به‌ طوع۲ طلب كرده راحت اعدا

وَ یا به طبع رها كرده صحبت اصحاب

بریدی از دل من راحت و نشاط سماع

گسستی از تن من لذت طعام و شراب

همی نجویم لهو و همی نخواهم عیش

همی ندارم صبر و همی نیابم خواب

سرشك من كه به سیماب نسبتی دارد

چو بر چكد به رخ زرد من شود زرِناب

طبیعیان را از اشك چشم و رنگ رخم

سمی درست شود كـ اصل زر بود سیماب

 

 

۱. نعیق: غارغار کلاغ

۲. طوع: فرمان بردن









 

 
           
       

بالای صفحه