_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۹۱ ـ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۱

  No. 591 - Friday 27 July 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

منوچهر آتشی

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۰ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ ۱۹۳۲ میلادی ]

پاسخ

شروع به نوشتن این نامه که کرده‌ام

 بلبلی این اطراف یک‌سره می‌خواند.

از یک نامه

 

(نسرین و یاس و نرگس و شب‌بو)

 گل بود هر بار

بار گلی بر کتف معصوم کبوتر

 این بار امّا

در نامه‌ات مرغی نشسته است

. . . . . . . . . . . . . . .

 مرغی میان مرگ و اندوه

 و می‌سراید، بی‌درنگی،

گل‌های انگشتان و شبنم های لرزان دل‌ات را

 

 

مرغی هراسان می رسد از راه

 بر کنج بامم می‌نشیند

 و برگ نارنجی می اندازد در ایوانم

و آسمانم ــ برکه‌ی آرامش سبز ــ

ناگاه

 می‌جنبد از جا

 از صولت پرواز

 

 

هر بار گل می‌آمدی بر بال و در منقار

 مرغ آمدی این بار

 و مرغ‌های آسمانم را همه دیوانه کردی

(ای کاش بودی تا ببینی)

هر مرغ این‌جا می برد چیزی به منقار:

برگ گلی لخت دلی، فرقی ندارد

. . . . . . . . . . . . . . . . 

 این بار من هم مرغ می‌آیم به بامت

(بگشای دام گیسوان و در کمین باش)

می‌آیم و لخت دلم را می گذارم کنج دامت

 

۲ اسفند ۱۳۷۲ ــ بوشهر


 

کبرا امین سعیدی (م. شهرزاد)

زنانه‌ها (۱)

 

از شانه‌هایت صدای روییدنِ گیاه

                                    می‌اید

شب چه پهناور است

بر روی کف دست‌هایت

که

هر روز هزاران پرنده

از آن آب می‌نوشند

قدرت من

به باز شدنِ جشم‌های توست

که مرا میانِ راه بی‌آبادی

به شکار می‌رساند.

لانه‌ی پرنده‌گان

بر روی گیاه است

و شکارگاهِ من

از فاصله‌ی دست‌هایت

تا لانه

هزاران سال

            راه است

که تا پرنده آب می‌نوشد

و گیاه می‌روید

من از این آبادی

تا آن آبادی

عاشق خواهم ماند.

 

بهرام بهرامی

اوتوبيوگرافي

 

ديروز بودن‌اش ديروز بود

خوب يادم هست

اما هميشه چندساله که مي‌شوم

هندسه ي جسم ها

از اين‌سوي روياهاي خفته مي‌تابد

مثلِ منشورِ ندانستن

به‌جز اين مدام در مدارِ عشق بوده‌ام

و هميشه يک سمتِ خواب هايم را از پشتِ آن نرده هاي رودِ سِن تماشا کرده ام

 

(حالا از اين ور از ديدِ عروسکي پرتاب شده ميانِ

موج‌هاي غلتانِ زمان که به‌ياد مي آورد در زنده‌گي‌ي

 قبلي ميمون بوده است گرچه ميمون بودن هم بد نيست

 ولي به‌هرحال پرتاب شدن در پاييز، آن‌هم به ميانِ آب‌هاي سردِ سِن چيزِ خوبي نيست.)

 

اما اين‌ها همه به چندساله‌گي‌ام مربوط مي‌شود

و گرنه به اين ساده‌گي نمي‌توانستم از دور تماشايت کنم

گويا نوبتِ توست که آن آوازي را که دوست داشتيم بخواني:

دور، دور، دورتر تا بسويت پرواز کنم

حالا که پرواز مي کنم مرا پرواز کن

و يا همين جا بايست و مرا نگاه کن که روي رودخانه هاي ي پهناورِ جهان چرخ مي زنم

 

چرخِ چرخچرخچرخعباسي

 

اين‌که مدام در مدارِ عشق بوده‌ام چيزي را عوض نخواهد کرد

گرچه در گذشته گاهي دستي پنجره‌یي را بسته است

بي آن‌که بتواند افق را از من بگيرد

و من دوباره کنارِ تو از خواب بيدار شده ام

 

اما يک روز اگر تنها از اين راه برگشتي

اين ابر ها را کمي جابه‌جا کن

و ترانه‌یي را که هر دو دوست داشتيم بخوان

و دم بگير

با گل ها و لبخنده ات :

پَر، پَر، پَر...

 

حالا خوب که فکر مي کنم مي بينم پرواز تماشايي‌‌ست

گرچه هميشه يک سمتِ خواب‌هاي ما رو به چندساله‌گي‌ي جهان است

 

اکتبر ۱۹۹۹ ـ تورنتو

 

 

 









 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۹۱ ـ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۱

  No. 591 - Friday 27 July 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

بالیث

ابواللیث ( بالیث) طبری

[ پایانه ی سده‌ی چهارم تا آغازه‌ی پنجم قمری /  دهم  ـ یازدهم میلادی ]

 

چيست اين باژگونه طبع فلك

گاه ديوى‌ست زشت و گاه ملك

ز بس‌ اين پر گزافه قسمت او

از حقيقت دلم كشيده به‌شك

بى خبر زو نشسته تكيه زده

زير ديباى زرْش‌ و خز و فـَنـَك۱

با خبر را از او به خورد و به خواب

زَبَرَش‌ آتش‌ست و زير خنك

گويى ار دهر كرده داد و كند

اين چنين داد كى بود‌، وَيحَك۲

درك‌الاسفل است جاى اميد

به دَرَج۳ مرد كى رهد ز درك

نيك بختى چو آب و من سمك۴‌ام

او زمن دور چون سما ز سمك

دير بايست تا كى اين گله زو

به جهـان دم مزن ز لـى ‌و ز لـَك۵

فلك از طبع بر مگردد و تو

بى تكلف گله مكن ز فلك

 

۱. فَنَک : جانوری که از پوستی گران‌بها دارد و از آن پوشش می‌سازند

۲. ویحک: در مقام تهجب گقته می شد

۳. درج: نردبان

۴. سمک: ماهی

۵. لی و لک:  مال من و مال تو ( عربی)


 

امینی‌ی نجار

ابوسراقه عبدالرحمن بن احمد بلخی امینی‌ی نجار

[ سده‌ی پنجم قمری / یازدهم میلادی]

 

پوش ترک من آن ماه پیکر

زره دارد از مشک بر ماه انور

که دیده‌ست مشک مسلسل زره سای

که دیده‌ست ماه منور زره ور

به مشک اندرش تیر و بهرام و زهره

به ماه اندرش سوسن و مشک و عبهر

دو یاقوت خوانم لب‌اش را نخوانم

که یاقوت را کی بود طعم شکّر؟

به نزد من آمد کمر بسته روزی

یکی صدره پوشیده یک رنگ اخضر

فلک خواندم‌اش ز آن کجا بود تابان

رخان‌اش چو ماه و کمر چون دو پیکر

مرا گفت: ای کوفته‌ی راه دانش

سفر کرده و گشته گیتی سراسر

نگویی که این اهل معنی به دنیا

مسافر نه اندر جهان مجاور
بدو گفتم : ای سرو سیمین ندانی

که رنج سفرمان از آن است همبر

که در چرخ ساکن ز انجم بسی‌اند

ز هفتِ مسافر بود حکم اختر

.  .  .  .  .  . .  .  .  .  .  . .  .  .  . 

.  .  .  .  .  . .  .  .  .  .  . .  .  . 

 

نکتی‌ی لاهوری

عبدالله روزبه نکتی‌ی لاهوری

[ سده‌ی پنجم قمری / یازدهم میلادی]

 

روی آن ترک نه روی است و بَرِ او نه بر است

که بر این نار به بار است و بر آن گل به بر است

به طراز قد و خرخیزی زلفین دراز

رستخیز همه خوبان طراز و خزر است

ور به جای مه و خورشید بود یار مرا

اندرین معنی هم جای حدیث و نظر است

ماه کی سرو و قد و سیم تن و لاله رخ است؟

ماه کی نوش لب و نار بر وُ جعد ور است؟

مهر او را دل ما مستقر است این نه عجب

آن شگفت است کجا مستقر او سقر است

وان عجب تر که طلسمی است هوا را که همی

بنسوزد اگر او را چو سقر مستقر است

وان طلسمی که هوا زو به‌دل اندر می‌سوخت

راستی خسرو شیراوژن پیروزگر است

ملک عادل مسعود خداوند ملوک

که به فضل از ملکان بیش‌تر و پیش‌تر است

 


 

 

عطاردی

امام ابوعبدالله عبدالرحمان محمد عطاردی

[ سده‌ی پنجم قمری / یازدهم میلادی]

 

۱

سیلی دارم به رخ پر از خونِ جگر

آن روز که مژگان تورا بینم تر

ای چون شکر شکسته از پا تا سر

مگری که تباه گردد از آب، شکر

 

۲

شد یار و مرا به بوسه خشنود نکرد

پرسش ننمود و نیز، بدرود نکرد

آن آتش افروخته جز دود نکرد

بر عشق بتان هیچ‌کسی سود نکرد

 

 

 









 

 
           
       

بالای صفحه