_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره ی ۵۸۷ ـ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱

  No. 587 - Friday 29 June 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

هوشنگ ایرانی

[ ۱۳۵۲ـ ۱۳۰۴ خورشیدی / ۱۹۷۴ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

کاساندرا

 

اگر روزي آن غار (حتّا آن غار هم)

فرو ريزد

به کجا پناه خواهند برد؟

به کجا پناه خواهند برد؟

اين مردمک‌هاي خون آلود

تارهاي حيات‌شان را بر کدام گور، گوشه خواهند بست؟

 

5

 

آرام باش . . . شطِ دور دست

آرام باش

تو هنوز چشمان بي‌حرکت و مضطربِ آن ماهي‌ی سرگشته را

از دست نداده‌اي

انبان‌ات را باز کن

ببين

آن‌ها هنوز نگران‌اند

 

5

 

آرام باش . . . شطِ دور دست

هنوز خروشِ ناخن‌هايي که دنيا را مي‌خراشند

وآن آتشي را که در تو  باد  جست ‌وجو مي‌کند

خاموش نشده است

آن آتشِ سياه خواهد آمد

و ني‌هاي لرزان را خواهد خرد کرد

خواهد کوبيد

خواهد نابود کرد

 

5

 

آرام باش . . . بلند ترين موج

آرام باش

در آن هنگام که تو دستِ نابود کننده‌ات را پايين آوردي

اين تخته پاره هاي نقاب پوش   عريان خواهند شد

و چه چشمانِ گستاخي

که ازشرم فرو خواهند ريخت . . .

 

5

 

آرام باش . . . طوفانِ ناآشنا

اين غبارها پَستي خواهند گرفت

اين برج‌هاي عاج به گرداب‌ها خواهند رسيد

رقصِ خشم انگيزِ برگ‌هاي خشک خواهد ايستاد

و پاهاي عظيمِ آن سايه‌ي نزديک شده

که در خود خورشيدها پنهان دارد

بر آن‌ها گذر خواهد کرد . . .  

 

5

 

کوره‌ي منتظر

زيرِ اين آرامشِ شِکننده

پتک‌هاي عصيان را سنگين تر کن

و چشمِ شعله‌ورت را

آن چشمي که پَستي ها و رياها را فاش خواهد ساخت

 همچنان به پرتگاه زمان خیره بدار

تا کی هنگام فرارسد

تا کی هنگام فرارسد

 

. . . .

 <<< دنباله در ستون سمت چپ<<<

دنباله از ستون سمت راست کاساندرا

 

در گذرگاه این باد مسموم

اگر روزی آن غار ( حتّا آن غار هم)

فرو ریزد

به کجا می‌توان پناه برد، به کجا پناه خواهند برد؟

اگر طنین آن بال‌ها خاموشی گیرد

روح‌های نفرین شده

این بیابان شنزار را چگونه به پایان خواهند رسانید

 

5

 

آرام باش . . . عقاب سرکش

آرام باش

زنجیرهایت خواهد گسست

و سایه‌ی با شکوه باله هایت نقاب‌ها را خواهد کور کرد

هنگام خواهد فرا رسید

هنگام خواهد فرا رسید

.


 

سهراب رحیمی

روزی که مُردم

 

روزی که مُردم

هوا آفتابی بود وُ

دست در کرکره گره خورده بود و ُ

درخت، تکیه بر سایه‌هایی

به سنِ سال‌های دور داشت

با افق که می‌شکست

کنار کیوسکی از سیم‌های زرد

با پرنده‌ها و آوازهایشان

که سایه‌های موازی‌ی رمانتیکی بودند

کنار فروردین

 


 

زیبا کرباسی

آواي دف

به غزل‌بانوی شعر امروز ما:
سیمین بهبهانی،

با فروتنی و سپاس

 

رگبار تگرگ است

بر پشت بام چوبي‌مان

نه!

    نه!

       داركوبي‌ست

بر تنه ي درخت

یا، شايد پروانه‌یي‌ست

كه بر روی برگ‌هاي گل آفتاب گردان

جان مي‌دهد . . .

هزار مار زنگي

جغجغه‌ي دم‌هايشان را

 يك جا

تكان مي دهند . . .

بغض هزار ساله‌ي ديوي مهيب

    ناگهان

زار زار

       مي‌شكند . . .

 

صداي دف از كجاست كه مي‌آيد؟

 

بهار ۱۳۷۵

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره ی ۵۸۷ ـ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱

  No. 587 - Friday 29 June 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

 

لبیبی

سیدالشعرا لبیبی

[پایانه‌ی سدهی چهارم تا آغازه‌ی پنجم قمری / 

پایانه‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم میلادی]

 

چو برکندم دل از دیدارِ دلبر

نهادم مهر خرسندی به دل بر

تو گویی داغ سوزان برنهادم

به دل کز دل به دیده درزد آذر

شرر دیدم که بر رویم همی جست

ز مژگان همچو سوزان  سونش۱ زر

مرا دید آن نگارین چشم گریان

جگر بریان، پر از خون عارض و بَر

به‌چشم اندر شرار آتش عشق

به چنگ اندر عنان خنگ رهبر

مرا گفت آن دلارام  ای  بی‌آرام

همیشه تازیان بی خواب و بی خور

ز جابلسا به جابلقا رسیدی

همان از باختر رفتی به خاور

سکندر نیستی لیکن دوباره

بگشتی در جهان همچون سکندر

ندانم تا تو را چند آزمایم

چه مایه بینم از کار تو کیفر

مرا در آتش سوزان چه سوزی

چه داری عیش من بر من مکدّر

فرودآ زود زین زین و بیارام

فرو نه یک ره و برگیر ساغر

فغان زین بادپای کوه دیدار

فغان زین ره نورد هجرگستر

همانا از فراق است آفریده

که دارد دور ما را یک ز دیگر

خرد زین‌سو کشید و عشق زآن‌سو

فروماندم من اندر کار مضطر

به دلبر گفتم ای از جان شیرین

مرا بایسته تر وز عمر خوش‌تر

سفر بسیار کردم راست گفتی

سفرهایی همه بی سود و بی ضر

بدانم سرزنش کردی روا بود

گذشته‌ست از گذشته یاد ناور

مخور غم می‌روم درویش از این‌جا

ولیکن زود بازآیم توانگر

برفت از پیشم و پیش من آورد

بیابان بر ره انجامی مشمر۲

رهی دور  و شبی تاریک و تیره

هوا فیروزه و هامون مقیر۳

خم شوله  چو خم زلف جانان

مغرّق گشته اندر لؤلوی تر

مکلل گوهر اندر تاج اکلیل

بتارک بر نهاده غُفر  مغفر۴

مجرّه چون به دریا راهِ موسا

که اندر قعر او بگذشت لشکر

بنات النعش چون طبطاب سیمین

نهاده دسته زیر و پهنه از بر

همی گفتی که طبطاب۵ فلک را

چه گویی گوی شاید بودن ایدر

هوا اندوده رخساره به‌دوده

سپهر آراسته چهره به گوهر

زمانی بود مه بر زد سر از کوه

به رنگ روی مهجوران مزعفر

چو زراندود کرده گوی سیمین

شده ز انوار  او گیتی منوّر

مرا چشم اندر ایشان خیره مانده

روان مدهوش و مغز و دل مفکر

به ریگ اندر همی شد باره زآن‌سان

که در غرقاب مرد آشناور

برون رفتم ز ریگ و شُکر کردم

به‌سجده پیش یزدانِ گروگر

دمنده اژدهایی پیشم آمد

خروشان و بی آرام و زمین در

شکم مالان به هامون بر همی رفت

شده هامون بزیر او مقعّر

گرفته دامن خاور به دنبال

نهاده بر کران باختر سر

به باران بهاری بوده فربی

ز گرمای حزیران گشته لاغر

از او زاده ست هرچه اندر جهان است

ز هرچه اندر جهان است او جوان‌تر

شکوه آمد مرا و جای آن بود

که خانی او ز خانی بود منکر

مدیح شاه برخواندم به جیحون

برآمد بانگ از او اﷲاکبر

تواضع کرد بسیار و مرا گفت

ز من مشکوه و بی آزار بگذر

که من شاگرد کف راد آنم

که تو  مدحش همی برخوانی از بر

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

۱. سونش: براده‌ی سیم و زر

۲. مشمر: آماده، مهیا

۳. مقیر: قیراندود

۴. غفر مغفر: کلاه آهنین

۵. طبطاب: چوگان


زینبی

عبدالجبار زینبی‌ی علوی‌ی محمودی

[پایانه‌ی سدهی چهارم تا آغازه‌ی پنجم قمری / 

پایانه‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم میلادی]

 

آن قطره‌ی باران به ارغوان بر

چون خوی  به بنا گوش نیکوان بر

و آن فاخته بر شاخ او نشسته

عاشق شده بر وصف این و آن بر

و آن نرگس بین چشم باز کرده

نازان به همه باغ و بوستان بر

عطّار مگر وصل کرده عمدا

کافور ریاحین به زعفران بر

بر خوید۱ چکیده سرشک باران

مانند ستاره بر آسمان بر

 

۱. خوید: علف نارسیده ،  گندم و جو خوشه نبسته

 
 
       

 

 
       

بالای صفحه