_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۸۶ ـ  جمعه ۲تیر ۱۳۹۱

  No. 586 - Friday 22 June 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

فروغ فرخ‌زاد

[۱۳۴۵ ـ ۱۳۱۳ خورشیدی / ۱۹۶۷ ـ  ۱۹۳۴ میلادی]

تولدی دیگر

 

همه‌ی هستی من آیهی تاریکی‌ست

که تو را در خود تکرارکنان

به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی  خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم‌، آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

زنده‌گی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد

زنده‌گی شاید

ریسمانی‌ست که مردی با آن خود را از شاخه می‌آویزد

زنده‌گی شاید طفلی‌ست که از مدرسه برمی‌گردد

زنده‌گی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله‌ی رخوتناک دو

همآغوشی

یا عبور گیج ره‌گذری باشد

که کلاه از سر برمی‌دارد

و به یک ره‌گذر دیگر با لب◦خندی بی‌معنی می‌گوید صبح بخیر

 

 

زنده‌گی شاید آن لحظه‌ی مسدودی‌ست

که نگاه من ، در نی‌نی‌ی چشمان تو خود را ویران می‌سازد

ودر این حسی‌ست

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

 

در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهایی‌ست

دل من

که به اندازه‌ی یک عشق است

به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی‌ی خود می‌نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌‌ای

و به آواز قناری‌ها

که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خوانند

 

 

آه . . .

سهم من این است

سهم من این است

سهم من‌،

آسمانی‌ست که آویختن پرده ای آن‌را از من می‌گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است

و به چیزی در پوسیده‌گی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می‌گوید :

دست‌هایت را

 دوست می‌دارم

 

 

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم

سبز خواهم شد،  می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم

و پرستوها در گودی‌ی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

 

گوشواری به دو گوشم می‌آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم

کوچه‌یی هست که در آن‌جا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن‌های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

>>> دنباله در ستون سمت چپ>>>

>>> دنباله از ستون سمت راست >>>

 

کوچه‌یی هست که قلب من آن را

از محل کودکیم دزدیده ست

 

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری  آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر می‌گردد

 

 

و بدین‌سان است

که کسی می‌میرد

و کسی می‌ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد ، مرواریدی

صید نخواهد کرد .

 

من

پری‌ی کوچک غمگینی را

می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دل‌اش را در یک نی‌لبک چوبین

می‌نوازد آرام، آرام

پری‌ی کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می‌میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.


 

سعید یوسف

حُلول

 

 

من نمى‌گویم خدا

ــ گیرم خدایى هست، یا گیرم خدایى نیست ــ

چیست، مى‌پرسم ولى، یا كیست، این سایه؟

كه مى‌بینم

در همه جا هست، امّا هیچ جایى نیست.

 

با شتاب و شرم

از خَمِ یك كوچه، از یك پنجره، یا از میان سیل جمعیت،

مى‌كند گاهى

مكث كوتاهى نگاهِ باقى‌اش‏ بر چهره‌ی فانیم.

(گویدم انگار: مى‌بینى؟ من اینجایم!)

 

گاه شب در خواب، یا در حال تب، حس‏ مى‌كنم دستى‌ست

روى پیشانیم ــ

تا تكانى مى‌خورم رفته‌ست.

چیست این چیزى كه مى‌دانیم‌اش‏ و نام‌اش‏ نمى‌دانیم؟

 

گاه در یك لحظه‌ی غفلت هجوم آرد به سویم طرح‌ِ مِه‌گون‌اش

ناگهان بینم كه تا ژرفاى من رفته‌ست و از او پُر شده اندامِ انسانیم

با نگاهى گیج مى‌مانم به جا، پس‏، شرمگین، انگار لخت‌ام در میانِ جمع

وَ زْ حُلول‌اش‏ لذّتى مرموز در خود مى‌كنم احساس‏.

در چنین اوقات مى‌خواهم كه پنهان از همه، با كیفِ پنهانیم،

خیز بردارم میان ابرها، یا نعره‌یى در كهكشان باشم.

زنگِ در یا یك صداى دیگر امّا باز مى‌گردانَدَم آنجا كه بودم، در صفِ آحادِ خلق النّاس‏،

مى‌روم با پاى لرزان تا كنار پنجره، بر شیشه‌اش‏ پیشانى تبدار مى‌سایم

بینم آنجا مى‌شود آرامْ  گم در بین مردم سایه‌یى ــ

                        با گوشه ی چشمى به سوى من.

گویدم انگار: مى‌بینى؟ من این‌جایم!

 









 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۸۶ ـ  جمعه ۲ تیر ۱۳۹۱

  No. 586 - Friday 22 June 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

 

رابعه

رابعه دختر کعب قزداری‌ی بلخی

[سده‌ی چهارم قمری  / دهم میلادی]

 

عشقِ او باز اندر آوردم به بند

کوششِ بسیار نامد سودمند

عشق دریایی کرانه ناپدید

کی توان کردن شنا، ای هوشمند؟

عشق را خواهی که تا پایان بری

بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب

زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم، ندانستم همی

کز کشیدن تنگتر گردد کمند

 


 

ایلاقی

حسین (ترکی‌کشی) ایلاقی

[سده‌ی چهارم قمری  / دهم میلادی]

 

زلفینِِ  بر شکسته و قدّ ِ صنوبری

زیر دو زلف جعدش دو خط عنبری

دو لب عقیق و زیر عقیق‌اش دو رَسته دُرّ

نرگس دو چشم و زیر دو نرگس گل تری

چشم و دو زلف و دو رخ جمله مشعبداند۱

وز یک‌دگر گرفته همه سحر و دل‌بری

خلد برین شده‌ست نگه کن به کوه و دشت

صدگونه گل شکفته به هر سو که بنگری

سرخ و سپید و لعل و کبود و بنفش و زرد

نوروز کرد بر گل صدبرگ زرگری

خیره شود دوچشم که چون بنگری بدو

کوشی که بگذری ندهد ره که بگذری

گویی که مشتری‌ست به هر نرگسی درون

رخشنده هم‌چو دو رخِ معشوق سَعتری۲

 

 

 

۱. مشعبد: شعبده‌باز

۲. سعتر: نوعی گیاهِ خوش بوی ــ سعتری: کریم، شجاع







 

 

فردوسی‌

حکیم ابوالقاسم حسن فردوسی‌ی توسی

[سده‌ی چهارم قمری  / دهم میلادی]

 

چراغ‌است مر تیره شب را بسیچ

به بد تا توانی تو هرگز مپیچ

چو سی روز گردش بپیمایدا

شود تیره گیتی بدو روشنا

پدید آید آنگاه باریک و زرد

چو پشت کسی کو غم عشق خورد

چو بیننده دیدارش از دور دید

هم اندر زمان او شود ناپدید

دگر شب نمایش کند بیش تر

ترا روشنایی دهد بیش‌تر

به دو هفته گردد تمام و درست

بدان باز گردد که بود از نخست

بود هر شبانگاه باریک‌تر

به خورشید تابنده نزدیک‌تر

بدینسان نهادش خداوند داد

بود تا بود هم بدین یک نهاد

 


 

فرخى ‌

ابوالحسن على بن جولوغ فرخی‌ی سيستانى

[ پایانه‌ی سدهی چهارم، آغازه ی پنجم قمری / دهم میلادی]

 

سرو ساقی و ماه رود نواز

پرده بر بسته در ره شه‌ناز

زخمه‌ی رود زن نه پست و نه تیز

زلف ساقی نه کوته و نه دراز

مجلس خوب خسروانی‌وار

از سخن چین تهی و از غمّاز

بوستانی ز لاله و سوسن

همچو روی تذرو و سینه‌ی باز

دوستانی مساعد و یک‌دل

که توان گفت پیش ایشان راز

ماه‌رویی نشانده اندر پیش

خوش زبان و موافق و دمساز

جعد او بر پرند کشتی‌گیر

زلف او بر حریر چوگان‌باز

باده‌ی چون گلاب روشن و تلخ

مانده در خم ز گاه آدم باز

از چنین باده و چنین مجلس

هیچ زاهد مرا ندارد باز

ساقیا! ساتگینی اندر ده

مطربا! رود نرم و خوش بنواز

غزلی خوان چو حله‌‌یی که بود

نام صاحب بر او به جای تراز۱

 

۱. تراز ( معرب آن طراز است): نقش و نگار جامه

 
       

 

 
       

بالای صفحه