_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۷۷ ـ جمعه ۱  اردیبهشت ۱۳۹۱

  No. 577 - Friday 20 April 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

حافظ موسوی

دو شعر

 

۱) نیلوفر کبود

 

زن ، زنده بود

و ايستاده بود

آن سوي جوي كه در عكس بود

و دست دراز كرده بود

كه نيلوفر كبود را بدهد

به مرد

كه اين سوي جوي

در عكس ايستاده بود

 

زن ، فكرش را نكرده بود

كه عكس ، ‌قديمي است

 

و مرد تكه تكه شد

فرو ريخت

در جدول كنار خيابان

 

نيلوفر كبود

بر آب بود

شهریور ۱۳۸۱

 

 

۲) من زنبيلي ندارم

 

هنوز هوا روشن نيست

دختران

زنبيل به دست

به زيتون زاران مي‌روند

 

 

باد

مه صبحگاهي را

در هوا مي‌پراکند

 

 

دانه هاي زيتون

زير علف هاي خيس پنهان شده‌اند

دختران

بر علف ها وخاک

دست مي کشند

 

 

واي!  من زنبيلي ندارم!

عنقريب، خورشيدِ بي رمقِ پاييزي

دانه هاي زيتون

دختران جوان

زنبيل ها

و مرا

افشا خواهد کرد!

 

   ۲۶ مرداد ۱۳۸۶

   












 

 

کامران بزرگ‌نیا

انتحار

 

يک باره فرو می‌ريزد

در زوايای پنهان درون

خلا

دامن می‌گشايد

بی‌رنگ و بلورين و سرد

 

آن وقت

زنگ مقطع در

گوشی آونگ

 

همه را پاره کرده بود

عکس‌های کودکی را حتا

همه را

اشعار عاشقانه را حتا

همه را

انديشه‌های بر زبان نيامده را حتا

 

بعد

زير سيگار واژگون

دود و خاکستر رها شده بر ميز

 

بگذار دامن بگشايد بگذار

 

و خانه‌ی تهی

و فنجان نيم‌خورده‌ی چای

و ديگر هيچ


 

فریبا صدیقیم

سه شعر

 

۱

گفتی وقتی قهقهه می‌زنم

زن می‌شوم

و تو

تا مرز نارنج و عصاره‌ی لیمو سفر می‌کنی

 

 

گفتی وقتی زن می‌شوم

قهقهه می‌زنم

و تو

روی حریر بدنم

لیز می‌خوری

تا ته درّه‌یی عمیق

 

۲

ماه

      اندام زیبایش را

    دراز کرده بر دریاچه

به انتظار جفت غایب‌اش

 

 

۳

سنجاقم کرده‌اند به ماه

و آسمان

این منحنی‌ی محتوم

از مچ دست‌هایم باز نمی‌شود

اگر باور نمی‌کنی

رنگ پریده‌ام را از این بالا برایت پست می‌کنم

امّا بخند!

آن‌قدرها هم کرم‌ها  ستاره‌ها را نجویده‌اند

این‌جا فقط

زیر نور این مهتابِ هیز

هر چه موهای عروسکم را شانه می زنم

زشت تر می شوم

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۷۷ ـ جمعه ۱  اردیبهشت ۱۳۹۱

  No. 577 - Friday 20 April 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

نسیم شمال

سيداشرف الدين قزويني‌ی گيلاني

[۱۳۱۳ ـ ۱۲۵۰خورشیدی /  ۱۹۳۴ ـ ۱۸۷۱ میلادی]

 

زبان سرخ
آهای نسیم شمال این قدر مکش فریاد
تو را چه کار به شیراز و بصره و بغداد
برای حفظ لسان خوب گفت آن استاد
به پای شمع شنیدم ز قیچی‌ی فولاد
زبان سرخ سر سبز می دهد برباد

تو را چه کار که سنگک سیاه یا تلخ است
تو را چه کار که امروز غره یا سلخ است
همان حکایت دیوانِ قاضی‌ی بلخ است
گناه کردن علاف و کشتن حداد
زبان سرخ سرسبز می دهد برباد

تو کیستی که سخن از لباس و جامه کنی
هزار مسخره بر خرقه و عمامه کنی
به شهر هر چه شود درج روزنامه کنی
از آن بترس که ناگه بیافتی از بنیاد
زبان سرخ سرسبز می دهد برباد

تو را چه کار که مخلوق واله و مات‌اند
برهنه‌اند تمامی گرسنه و لات‌اند
زلات و لوت چه خواهی که جزو اموات‌اند
ز مرده‌گان مطلب عقل و علم و استعداد
زبان سرخ سرسبز می دهد برباد


 

عارف

میرزا ابوالقاسم عارف قزوینی

 [۱۳۱۲ - ۱۲۵۹ خورشیدی /  ۱۹۲۳ ـ ۱۸۸۰ میلادی]

 

من و ز کس گله؟ حاشا کي اين دهن دارم

ز غير شکوه ندارم ٬ ز خويش‌تن دارم

مجوي دشمن من غير من که مي‌دانم

چه دشمني‌ست که عمري‌ست من به من دارم

نهان به کوری‌ی چشم پلیس مخفی‌ی شهر

پی‌ی هلاکت خود هر شب انجمن دارم

نخست گر چه کنی کوه جان بکن، ایراد

ز کُندکاری فرهاد کوه‌کن دارم

ز بس که مردمک دیده دید مردم بد

دگر ز مردمک دیده سوء ظن دارم

چه چشم داشت توان داشتن ز ملت خر

که سربلندی و فخر از نداشتن دارم

به تنگ آمدم از دست زنده‌گی، بدرم

به تن اگر چه همین کهنه پیرهن دارم

ز دست بی کفنی زنده‌ام بگو با مرگ

مکن درنگ شنیدی اگر کفن دارم

ز نای ناله‌ی خود کف زنم به سر چون دف

به مشت باز چه حاجت به کف زدن دارم

شده‌ست  خانه‌ی کیخسرو آشیانه‌ی جغد

من خرابه‌نشین دل‌خوش‌ام وطن دارم

چو مال وقف شریعتمدار می‌دزدد

من از چه ره گله از دزد راه‌زن دارم

چو لیدران خطاکار و زاهدان ریا

از این سپس سر مردم فریفتن دارم

چو مرغ در قفس از بهر آشيان عارف

هواي از قفس تن گريختن دارم

 

عشقی

سید محمد رضا میرزاده عشقی

 [۱۳۰۳ ـ ۱۲۷۲ خورشیدی / ۱۹۲۴ ـ ۱۸۹۳ میلادی]

 

مرگ دختر ناکام

 

زمان نزع هجده ساله عاشق دختری دیدم

ابا سیمای پر اندوه و اندر رفته چشمانی

فتاده گوشهیی ، اندر اطاقی زار و پژمرده

ز فرط بی کسی ، بنهاده بر دیوار پیشانی !

عیان می‌بود، که بیماری سل است از وضع سیمایش

بلی هم درد روحی بودش و هم درد جسمانی

چو گه فکر شفا می‌کرد مایوسانه می‌گفت این

به‌غیر از مرگ دیگر نیست بر این درد درمانی

 

 

555

 

بناگه از پس آه و سرشکی چند زد ضجّه

که آخر عشق ، آیا زین سیه اختر چه می‌خواهی؟

اگر دل بود دادم من ، و گر سر بود بنهادم

به دست خویش افتادم ز پا آخر چه می‌خواهی؟

زمان مرگم است ایدر بنه آسوده‌ام دیگر

خدا را در دم آخر! ز من دیگر چه می‌خواهی ؟

پس از این ناله او خورد اندکی غلت و دگرگون شد

صدا زد مردم اینک زین سپس ایدر چه می خواهی

 

 

555

 

سبک رخت سفر بر بست ، از دنیا و چشمانش

به دنیا خیره بُد کـ از این سفر کردن چه حاصل شد؟

ندانم آسمانا بر تو زین واداشتن یک تن

به سختی زنده‌گانی کردن و مردن چه حاصل شد ؟

ترا زین جانور جان دادن و بگرفتن ای دنیا

به غیر از مدتی یک جانی آزردن چه حاصل شد ؟

بگو با دهر عشقی آخر این  ناکام را این سان

به دنیا بهر رنج آوردن و بردن چه حاصل شد؟!!

 











 
       

 

 
       

بالای صفحه