_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۷۶ ـ جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۱

  No. 576 - Friday 13 April 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

سید علی صالحی

بلبل کوهی

 

تنها بودیم

رو به جنگلِ بی‌پایان

پیاده می‌رفتیم

من و همان بیوه‌ی بی‌نظیرِ باران‌پوش.

 

 آورده بود رهایش کند

می‌گفت: پی‌ی جُفت است.

خیلی وقت است دیگر نمی‌خواند.

 

 مِه مانده بود به کوه

 من داشتم حرف می‌زدم

 داشتم پُشتِ سر شاعری بزرگ

 غیبت می‌کردم:

 بزرگ است، بی‌نظیر است، جادوگر است،

 من حسودی‌ام می‌شود گاهی،

 احوال عجیبی دارد این آدم،

 اهل این‌جا نیست،

 از دوستانِ شیرازی ماست،

 گاهی هست، گاهی نیست

گاهی می‌رود، گاهی می‌آید سر به سرم می‌گذارد.

شبِ پیش آمد خوابم، یک مشت سکه‌ی ساسانی برایم آورده بود،

با عطرِ خوشِ باغی روشن

و چند حبّه نبات

و کلماتی ساده، کلماتی آرام، کلماتی . . .

 از همین کلماتِ معمولی‌ی دلنشین،

 گفت برای تو آورده‌ام،

 گفت خاتَمِ خالص است

خاتمِ فیروزه‌ی بواسحاقی . . .!

 

به جنگل رسیده بودیم.

پرنده رفته بود بالای صخره‌ی خیس،

می‌خواست بخواند انگار،

امّا چیزی یادش نمی‌آمد.

قفس خالی بود روی خزه‌ها

و دنیا خلوت بود،

و خنکا، خنکای خوشِ علف،

و ظریف بود او

به اندازه و دُرُست،

ولرم، تشنه، واژه‌پَرَست،

تسلیم و ترانه‌خواه،

رودی

که از دو تپّه‌ی قرینه آغاز می‌شد،

می‌آمد به گردابِ عسل می‌رسید،

پایین‌تر

شکافِ گندم و پروانه‌ی بخواه .

 

تازه داشت سپیده سرمی‌زد،

بلبل، هی بلبلِ کوهی  . . . !

 















 

 بیژن جلالی

[۱۳۷۸ ـ ۱۳۰۶ خورشیدی / ۱۹۹۹ ـ  ۱۹۲۷]

دو شعر

 

۱

به آسمان که چشم می‌دوزم

آسمان است

و در پشت آن چیزی را

نمی جویم

زیرا آسمان در آسمان است

و من فقط چشم به آسمان

دوخته ام

 

۲

شبی نه چندان دور

و جایی نه چندان نزدیک

و مردی نه چندان آشنا

و روحی نه چندان شناخته

ولی دستی بزرگ که چون شاخه‌های رود

انگشتان‌اش خاک را سیراب

و روح را سرشار می‌کنند

 


 

شعری از

کسرا عنقایی

 

بر تیغه‌ی کارد

درخششِ شهابی.

 

رنگ‌های میرا

بر چروک آسمان

و پروانه‌های کوری که

در تاریکی درون خود           

                        پرواز می‌کنند.

 

تیغه‌ی کارد

آسمان چروک‌خورده را می‌درد،

پتکی بالا می‌رود

و در فرود

رنگِ بالِ پروانه‌یی کور را

بر سنگ حک می‌کند.

 

نارنج در آتش

تلخی‌ی سال‌های دور از خاکم را

به خاطرم می‌آورد.

 

پرچمی آغشته به خون

در باد

بر چهره‌ی ستاره‌ها سیلی می‌زند.

 


 

آوا مشکاتیان

صد سال تنهایی

 

هم‌چون تل‌انبارِ برگ‌هایی خشک

در انزوای گوشه‌ی حیاطِ خلوتِ خانه‌یی متروک

که هوایش پر است از نفوسِ میوه‌هایی که در سلوکِ سرکه‌اند

خِش◦‌خِشِ جاروبِ پیرزن را انتظار می‌کشم

تا بِرُبایدَم از

نگاه‌های گربه‌یی که کِش آمدنِ این زمانِ دیر را خمیازه می‌کشد

و رها کُنَدَم در آرزویی شناور

بر خنکای راهِ آبی که شاید جز گنداب نباشد

 

این‌جا ما برگ‌های خشک

انتظارِ تلخِ میوه‌های در سلوک را می‌فهمیم . . .

 

۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۷۶ ـ جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۱

  No. 576 - Friday 13 April 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

 

اديب نيشابورى

شیخ عبدالجواد اديب نيشابورى

 [ ۱۲۸۵  ـ  ۱۲۴۳ خورشیدی /  ۱۹۰۶ ـ  ۱۸۶۴ میلادی]

 

سال‌ها در سینه سرّ ِعشق پنهان کرده‌ایم

خانه‌ی دل را از پی‌ی گنج ویران کرده‌ایم

پست و بالای طریق عشق را از ما جو که ما

کاروان‌سالاری این ره فراوان کرده‌ایم

این دل درویش را بی یاری‌ی گنج و سپاه

بر جهان و هرچه در وی هست سلطان کرده‌ایم

آن چه نتوان گفت بالای دار، آن گفته‌ایم

وآن‌چه نتوان کرد جز در زیر تیغ، ان کرده‌ایم

آن چه پنهانی به یک اشراق پیدا کرده‌ایم

وآن‌چه دشواری به یک افصاح۱ آسان کرده‌ایم

یوسف آسا گر عزیر مصر فقریم و فنا

اجر آن صبری است کـ اندر کُنج زندان کرده‌ایم

آشنای قدسیان‌ایم و پی‌ی ارشاد خلق

جای، چندی در جهان آخشیجان۲ کرده‌ایم

کی غبار تن حجاب جان بَرَد مارا که ما

سال‌ها پاک از غبار، آیینه‌ی جان کرده‌ایم

می‌گساران را ادیبا هان، بشارت ده که ما

زاهدان شهر را آلوده دامان کرده‌ایم !

 

۱. افصاح: به‌فصاحت سخن گفتن

۲. آخشیجان:  خاک و آب و باد و آتش


 

فرصتِ شیرازی

میرزا محمد نصیر حسینی‌ی شیرازی

فرصت‌الدوله

[۱۲۹۹ ـ ۱۲۳۳ خورشیدی / ۱۹۲۱ ـ ۱۸۵۴ میلادی]

 

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم

پوشیده چه گوییم ، همین‌ایم كه هستیم

زان باده كه در روز ازل قسمت ما شد

پیداست ، كه تا شام ابد، سر خوش و مستیم

دوشینه شكستیم به یك توبه دو صد جام

امروز به یك جام ، دو صد توبه شكستیم

یكباره ز  هر سلسله، پیوند بریدیم

دل تا كه به زنجیر سر زلفِ تو بستیم

نگذشته ز سر،  پا به‌رَهِ عشق نهادیم

برخاسته از جان ، به غم یار نشستیم

در نقطه‌ی وحدت ، سر تسلیم نهادیم

و ز دایره ی كثرتِ موهوم ، بِرَستیم




 

 پروین اعتصامی

[۱۳۲۰ ـ  ۱۲۸۵ خورشیدی / ۱۹۴۱ ـ  ۱۹۰۶ میلادی]

 

بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت

 سوز و گدازِ شمع و من و دل اثر نداشت

مهر بلند، چهره ز خاور نمی‌نمود

ماه از حصار چرخ، سرِ باختر نداشت

آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک

فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت

دانی که نوش◦داروی سهراب کی رسید

آن‌گه که او ز کالبدی بیشتر نداشت

دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جان‌فشاند

بار دگر امید رهایی مگر نداشت

بال و پری نزد چو به‌دام اندر اوفتاد

این صید تیره◦روز مگر بال و پر نداشت

پروانه جز به‌شوق در آتش نمی‌گداخت

می‌دید شعله در سر و پروای سر نداشت

بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسر

کـ ا‌ز جهل و عُجب، گوش به پندِ پدر نداشت

خرمن نکرده توده کسی، موسم درو

در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت

من اشک خویش را چو گهر پرورانده‌ام

دریای دیده تا که نگویی گهر نداشت


 

بهار

ملک‌الشعرا محمدتقی بهار

[۱۳۳۰ ـ ۱۲۶۶ خورشیدی / ۱۹۵۱ ـ ۱۸۸۶ میلادی ]

 

شمع‌ایم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ

شب تا به سحر گریه‌ی جانسوز و دگر هیچ

افسانه بُوَد معنی‌ی دیدار، که دادند

در پرده یکی وعده‌ی مرموز و دگر هیچ

حاجی که خدا را به حَرَم جُست چه باشد

 از پاره‌ی سنگی شرف اندوز و دگر هیچ

 خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات

 مردانه‌گی و عشق بیاموز و دگر هیچ

 روزی که دلی را به نگاهی بنوازند

 از عمر حساب است همان روز و دگر هیچ

 زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌وران‌اش

 گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ

 زین مدرسه هرگز مطلب علم که این‌جاست

 لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

 خواهد بَدَلِ عمر، بهار از همه گیتی

 دیدار رخِ یارِ دل‌افروز و دگر هیچ

 
       

 

 
       

بالای صفحه