_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۷۵ ـ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۹۱

  No. 575 - Friday 06 April 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

محمد مختاری

[ ۱۳۷۷ ـ  ۱۳۲۱ خورشیدی /  ۱۹۹۸ـ ۱۹۴۲ میلادی]

سحابی خاکستری

 

به حسن عالی‌زاده

 

آغاز شد سحابی خاکستری

و ماهِ من هنوز

چشم مرا به‌روشنی‌ی آب می‌شناسد.

 

چتری گشوده داشته است این سحرگاه که درهم پیچیده است

و لابه‌لای خاطره‌ی ابری‌اش       ستاره و ماه.

 

هرکس به سوی مردمکی پناه می‌گیرد

کـ از پشت پرده‌هایی نخ‌نما فرامی‌خواند.

همزادِ چشم‌های توام

در بازتابِ آشوب که پس‌زده‌ست پشتِ دری‌های قدیمی را و نگران است.

 

آرامشی نمانده که بر راه شیری بگشاید.

و روشنای بی‌تردیدت

از سرنوشتم اندوهگین می‌شود

دنیا اگر به شیوه‌ی چشمِ تو بود

پهلو نمی‌گرفت بدین اضطراب.

 

یک شب ستاره

از پنجره گذشت و به گیسویمان آویخت

و سال‌هاست که این در گشوده است به روی شهاب

امشب شهاب از همه شب آشناتر است

چل‌ساله بی‌قراری و ماهی که پس‌زده‌ست پشتِ دری‌ها را تا بلرزد

در چله‌ی پریشانی.

 

امشب دری میان دو دریا گشوده است

سیلِ شهاب می‌ریزد در اتاق

طغیان چشم برمی‌آید تا سحابی

 

اکنون ستاره‌گانی که دست می‌گذارند بر پیشانی‌ام

و می‌هراسد پوست     در لرزش عرق

 

چشمانِ ناگزیرم را برمی‌گیرم

از کفش‌های مرگ که آغشته است به خاکستر

و ردّ پایش را تا چارراه سرگردان دنبال می‌کنم

 

زاده شدن به تعویق افتاده است

در پرده‌ی زمخت و چروکیده‌یی نهان مانده‌ست

رویای آبی‌ی جنینی که می‌تابد

                                    از نازکای صورتی‌ی پلک.

پیشی گرفته است دوباره

این جفت بر جنین.

 

از پرده‌ها فرود می‌آید ماه

و ز شاخه‌های بید می‌آویزد

و لای سنگ و بوته و خاکستر

آرامش زمین را سراغ می‌گیرد از باد.

 

شاید صدای گنجشکی

از شاخه‌ی سپیده نیاید

شاید که بامداد

خو کرده است با خاموشی.

چشمانِ بسته‌ام را امّا می‌شناسم

و زیر پلک‌هایت

بیداری‌ی من است که بی‌تابم می‌کند.

 

تا عمر در نگاهِ تو آسان شده‌ست

از چشمم آستان گدازانی کرده‌ام

کـ آسوده از شد آمد خاکستر

بگشوده است بر لبه‌ی باد.

 

می‌گردم و شتابم

                        از گردش زمین سبق می‌برد.

می‌ایستم برابر خاکستر

تا گیسویت به شانه‌ی مهتاب بگذرد.

دی ماه ۱۳۶۵ 

 

صمد طاهری

سبزه گیسو

 

این شبدرها را کجا می‌بری؟

بی‌تو نسیم چه چیز را پریشان کند؟

آن دو دریاچه‌ی عسل را کجا می‌بری؟

بی‌تو ماهی‌ی دل به کجا سفر کند؟

 

سبزه گیسو !

امسال بادهای غربت از کدام سو خواهند وزید

با من بگو

و قناری‌ی کوچکِ قلب‌ات

به هنگامه‌ی سفر

            کدام سرود را آواز خواهد کرد؟

 

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

بی‌تو می‌نشینم تنها با نخلِ سالخورده

می خواهم از پرواز بگویم

آواز مرا به کجا می‌بری؟

۱۳۶۰


 

روجا چمنکار

چهارشنبه سوری

 

بر مبنای تصادف نبود

این‌که بو بکشی رد پایم را زیر زمین

راه خروج من فقط

تونلی سنگی بود که از بازوی تو می‌گذشت و تن مرا

با گردنه های یاسوج اشتباه می‌گرفت

چشم‌های من

جای امن ترقه‌بازی‌ی تو باشد و

ستاره‌های دنباله‌دار

از جیغم بیرون بجهند و

مرا خال آسمان کنند

بر مبنای تصادف نبود

این‌که چهارشنبه بیاید

سور  بدهی و آتش بزنی

بوته های سرخ دامنم را

دریچه‌ها را ببندی و

کم بیاورم نفس

پیچ‌های تند

خطر واژگونی‌ی لب هات

و ترکه‌های هیزم سر بخورند

از روی پوست نقره‌یی‌ام

اشتباهم بگیری

ریشه‌هایم را بجوی و

بپاشی‌ام در خاکستر

بر مبنای پایانی تصادفی امّا

از این شمارش معکوس

هیچ‌کس جان سالم به در نمی‌برد

و بعد ها

باور نمی‌کنی که ستاره نیستم

بوته‌یی لوتوس می‌شوم

هر روز

از کنارش بگذری و

نشناسی‌ام.

 










 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۷۵ ـ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۹۱

  No. 575 - Friday 06 April 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

 

ادیب پیشاوری

سید احمد پیشاوری ادیب

(شاعر پارسی‌گوی هند)

[۱۳۴۹ ـ ۱۲۶۰ ‌قمری / ۱۹۳۰ ـ ۱۸۴۴ میلادی]

 

یکی گل در این نغز گلزار نیست

که چیننده را زآن دو صد خار نیست

منه دل بر آوای نرم جهان

جهان را چو گفتار کردار نیست

مشو غره بر عهد و زنهار  وی

که نزدیک وی عهد و زنهار نیست

ز پیکان این بسته زه بر کمان

ندیدم یکی دل که افکار نیست

کدامین زدوده دل از غم کـ از او

سرانجام بر دِلْ‌ش زنگار نیست

فروبند جنبنده لب از گله

که این بدکُنِش را ز کس عار نیست

کسی کو گله آرد از بدگهر

هم از بدگهر کم به‌مقدار نیست

گهی قیرگون گه چو روشن چراغ

جز این دو جهان را دگر کار نیست

ستوهی فزاید مکرر همی

چرا دِلْ‌ت رنجه ز تکرار نیست

دراز است طومار گردون ولیک

نگارش به‌جز درد و تیمار نیست

قلم زن نزد خامه در آشتی

طرازش به‌جز جنگ و پیکار نیست

چو دیوانه آشفته تازد همی

مگر بر سرش میر و سالار نیست

چو رخش تهمتن گسسته مهار

چو شبدیز که‌ش بر سر افسار نیست

از این پرده بیرون سراپرده‌یی‌ست

مرا و تورا اندر آن بار نیست

رونده برفت و من ایدر به‌جای

که راهش درشت است و هموار نیست

چه بیدارچشم و چه خوابیده چشم

کسی که‌ش دل از علم بیدار نیست

در این شهره بازار پرمشتری

متاع مرا کس خریدار نیست .


 

طاهره قرة‌ا لعين

ام‌السلمه فاطمه زرين تاج بَرَغانی‌ی قزوينی

[ ۱۲۲۹ـ ۱۲۰۱  خورشیدی / ۱۸۵۰ ـ ۱۸۲۲ میلادی ]

 

در  ره  عشق‌ات  ای  صنم ،  شيفته ی   بلا  من‌ام

چند  مغايرت  کنی ؟  با  غم‌ات  آشنا  من‌ام

پرده به روی بسته‌ای، زلف به هم  شکسته‌ای

از همه خلق رسته‌ای، از همه‌گان جدا من‌ام

شير توای ، شکر توای، شاخه توای، ثمر توای

شمس توای، قمر توای، ذره من‌ام ، هبا من‌ام

نخل توای ، رطب توای ، لعبت نوش لب  توای

خواجه‌ی  با ادب توای،  بنده ی بي حيا من‌ام

کعبه توای ، صنم توای، دير توای، حرم توای،

دل‌بر  محترم   توای  ،   عاشق  بي‌نوا  من‌ام

شاهد   شوخ  دل‌ربا   گفت   به   سوی  من بيا

رسته  ز  کبر و از ريا ، مظهر کبريا من‌ام

طاهره  خاک  پای  تو  ،  مست  می‌ی  لقای تو

منتظر  عطای تو ،   معترف خطا من‌ام

 

اقبال

علامه محمد اقبال لاهورى

(شاعر پارسی‌گوی هند)

[۱۳۵۷ ـ ۱۲۸۹ هجری‌قمری / ۱۹۳۸ ـ ۱۸۷۳میلادی]

 

لاله‌ی این گلستان داغ تمنایی نداشت

نرگس طناز او چشم تماشایی نداشت

خاک را موج نفس بود و دلی پیدا نبود

زنده‌گانی کاروانی بود و کالایی نداشت

روزگار از های و هوی می‌کشان بیگانه‌یی

باده در میناش بود و باده پیمایی نداشت

برق سینا شکوه سنج از بی زبانی‌های شوق

هیچ‌کس در وادی‌‌ی ایمن تقاضایی نداشت

عشق از فریاد ما هنگامه ها تعمیر کرد

ورنه این بزم خموشان هیچ غوغایی نداشت


 

عبرت نایینی

محمد علی مصاحبی نایینی عبرت

 [ ۱۲۸۲ ـ  ۱۲۴۵ خورشیدی /   ۱۹۰۳ ـ ۱۸۶۶ میلادی]

 

گاهی زلطف، حال دل زار ما بپرس

از بهر ما مپرس، از برای خدا بپرس

ما با تو آشنا و تو بی‌گانه‌ای زما

بیگانه‌گی بهل خبر آشنا بپرس

از ما مپرس که‌زچه دل از دست داده‌ایم

از آن‌که برده است دل از دست ما بپرس

دست کسی به حلقه‌ی زلف‌اش نمی‌رسد

گر نیست باورت ز نسیم صبا بپرس

گفتی که: بی سبب نرسد رزقِ هیچ‌کس

این نکته را زمردم بی‌دست و پا بپرس

از ما مپرس قصّه‌ی کاموس۱ و تهمتن

از آن کمند زلف و دلِ مبتلا بپرس

ز آنان که بر قضا و قدر دل نهاده‌اند

سرّ قدر بخواه و مقام قضا یپرس

زاهد ندارد آگهی از راه کوی دوست

از ما که رفته‌ایم در این ره بیا بپرس

 

۱. کاموس: نام یکی از امیران زیردست افراسیاب که حاکم کاشان‌اش کرده بود.

 











 
       

 

 
       

بالای صفحه