_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۷۳ ـ جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۱

  No. 573 - Friday 23 March 2012

 
 

 

 

 
       

 

 بهار ۱۳۹۱ بر شمایان خجسته باد

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

جواد مجابی

دوشعر

 

۱) ریحان

 

کجایی تو یارا؟

نگارا کجایی؟

نگارا کجایی تو، یارا؟

کجا برده‌ای، می‌بری باز مارا؟

بگو تا کجا را؟

 

سرسپرده‌ام با باغِ جنون بهار

از آن همه نسرین و سوری و سوسن

نمی‌یابم برقرار

            جز بی‌قراری‌ی دلم

جهان چه دیر است و آدمیان دور.

 

جشن ادامه دارد، امّا

اشک راه تماشا بسته

مستانِ مست

راهم می‌زند جنون

              در بی‌راهه‌های ناگاه

              به نغمه‌یی چه آسان رفتیم از دست

آفتاب بر صندلی‌ام نشست و

                                    ذوب شدم من

تا آتشِِ جهانِ کهن گردم.

 

 

۱۸ ژوئن ۲۰۰۳ ـ ماربی‌یا

 

 

 

 

۲) شب بهاری

 

ماه مرا رها کند

تا که به خانه‌ام رَسَم

خانه مرا رها کند

تا به کرانه‌ام رَسَم

                        در گذری به بی‌کران.

جادوی وقتِ بی‌امان

می‌بردَم سبک عنان

کی دیگر باز می‌رسد

بوسه‌ی من، لبان تو

                        در نقاشی های این جهان.

حوری خفته را نگر

عریان آن‌سوی آبی‌اش

خواب‌اش را برده خوش

                        در تهِ چشم کهکشان.

بازستان مرا دَمی

از این عصر مویه‌گر

بازم خوانف مرا ببر

بنشان در پیش‌ات ای قمر

                        در آغوشم گیر یک زمان.

شادی غایب از نظر!

جانا

در این عمر در به‌در

این بارم رها مکن

که بهانه‌ام توای

            بازآ در دلم بمان

 

۲۵ خرداد ۱۳۷۹


 

 

پگاه احمدی

جیک   جیک

 

سرهامان را تا روی سینه بغل می کنیم

آفتاب از روی تاب می افتد

تاب را تا روی سینه بغل می کنیم

از توی قاب می افتد

من هیچ وقت

این همه کودک نبوده ام !

با این صدای بی‌کمانچه به کوچه نرفته‌ام تا ماه

با آه ، تا تختِ بچه‌گی‌ام دل نداده‌ام !

وَ این دلیلِ گرم  

تنها شبی‌ست

که موهای گندمی‌ام را به خواب‌های تو مبتلا کرده‌ست !

 

یک پُشتِ بام ، بالاتر بیا !

ازاین دهان که توی چکمه نفس می‌کشید  

ازاین هوا که رگ‌اش را به ماه می‌بندد

 

پاهایت را در آسمانِ پُشتِ سرِ من دراز کن !

من خوابم می‌آید کتان !

خوابَم می‌آید کتان

وَ خوابم هی تولدم را عقب می‌اندازد، بجنب !

 

دیشب از آن‌همه شب‌های سینه‌زن در پُشت

جز زنگوله‌یی که شب را کُشت

تختی نمانده بود 

امشب،  تمامِ این آسمانِ بی پهلو من‌ام

که شب در گردنم

با پله‌های گم شده در می‌زند

وَ دل‌، همین مردی‌ست

که از کنارِ درختانِ خیس می‌آید !

وَ دل، همین کوهی‌ست

که روی سینه بلندش کرده‌ام ، بجنب !

 

من هیچ وقت این همه عاشق نبوده‌ام

وَ هیچ وقت این همه زیبا نبوده‌ام

وَ هیچ وقت این همه شاعر نبوده‌ام

وَ دل، همین مردی‌ست

که از کنارِ درختانِ خیس می‌آید

وَ من یقین دارم

که سینه‌خیز ترین خاطره‌ام  می‌شود

وَ من یقین دارم

که سینه خیزترین خط خطی‌اش می شوم

همین‌!

جیک ، جیک !                                                               

اسفند ۱۳۸۳


محمد علی حق‌شناس

[۱۳۸۹ ـ  ۱۳۱۹ خورشیدی / ۲۰۱۰ ـ ۱۹۴۰ میلادی]

سه شعر

 

بوده‌گانی ۳۳

 

اين نکته را

وقتی که غنچه بودم

فهميدم:

تا لب به خنده وا نکنی

گل نمی‌شوی.

 

بوده‌گانی ۳۵

 

هر بار عاشقانه نظرکردن را

از ياد می‌برم

دنيا به پيشِ چشم‌ام

بی‌غوله‌یی‌ست مأمنِ غولی به نام من.

 

بوده‌گانی ۴۴

 

از اولين کرشمه‌ی بادام‌بُن به باغ

تا واپسين تبسم خطمی

در بزم ساليانه‌ی گُل

با برگ

می‌رقصم؛

آن‌گاه با ترنم پاييزی

از پای می‌نشينم

گل‌گون؛

با برگ.

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۷۳ ـ جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۱

  No. 573 - Friday 23 March 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

بهار ۱۳۹۱ بر شمایان خجسته باد

 

 

محمود صبا

ملک‌الشعرا محمود عندلیب کاشانی صبا

 [۱۳۱۱ ـ ۱۲۲۸ قمری / ۱۸۹۳ ـ ۱۸۱۳ میلادی]

 

پر ز گل و سنبل است یک‌سره گلزارها

بیا بباغ ای صنم بهل همه کارها

قافله‌ی روم و چین بر در شهر آمدند

فکنده بر کوه و دشت ز هر طرف بارها

باد ز شهر تتار رسید و بگشود بار

ببارهاش اندرون ز مشک خرواردها

از حد چین تا به روم یکی کمان شد پدید

کبود و سرخ و بنفش از بر کهسارها

ابر برآورده تیغ باد شده حمله‏ور

از بر البرز کوه ساخته پیکارها

هر سحر آید زباغ صفیر موسیچه‌۱کان‏

وزبر هر آبگیر بانگ خشن‌سار۲ها

بر سر هر تل فکند باد صبا چادری‏

زبرجدین پودهاش زمرّدین تارها

لختی از باغ◦زرد زخیری و شنبلید

لخت دگر سرخ فام ز روی گلنارها

هیچ بهاری نبود چنین نو آیین،که من‏

بهار را دیده‏ام به عمر خود بارها

بر قد گلبن برید باد صبا اطلسی‏

که نیست زویک بدست۳ در همه بازارها

باد خوش فرودین کرده به وقت سحر

در گلوی مرغکان تعبیه مزمارها

فاخته از اوستاد قافیه گیرد بیاد

که می‏کند با مداد به درس تکرارها

ز روی سوری به باغ هر جا فرخار۴هاست‏

ز بوی سنبل به راغ هر سو تاتارها

ابر به گلزارها فرش ستبرق۵ فکند

بو که شهنشه نهد پای به گلزارها

.  .  .  .  .  . .  .  . .  .  . .  .  . .  .  .

.  .  .  .  .  . .  .  . .  .  . .  .  . .  .  .

 

۱. موسیچه : نوعی فاخته

۲. خشنسار: نوعی مرغابی

۳. بدست: وجب

۴. فرخار: خال

۵. ستبرق:  استبرق، استبرک . از درختان کائوچوئی ایران است که در نقاط گرمسیر می‌روید


 

وصال

میرزا محمّد شفیع وصال شیرازی

[سده‌ی سیزدهم هجری قمری / نوزدهم میلادی]

 

داد چشمان تو در کشتن من دست به‌هم

فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به‌هم

هر یک ابروی تو کافی‌ست پی‌ی کشتن من

چه کنم با دو کماندار که پیوست به‌هم

شیخ پیمانه شکن توبه به ما تلقین کرد

آه از این توبه و پیمانه که بشکست به‌هم

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت

زلف او باز شد و کار مرا بست به‌هم

مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال

که خم گیسوی او بافته چون شست به‌هم

دست بردم که کشم تیر غم‌اش را از دل

تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست به‌هم

هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال

غیر آسوده‌گی و عشق که ننشست به‌هم

 

فؤاد کرمانی

فتح‌الله قدسی‌ی کرمانی اقدس

[۱۳۱۷ ـ ۱۲۳۷ خورشیدی /  ۱۹۳۹ ـ ۱۸۵۸ میلادی]

 

هر نظری جلوه است انفس و آفاق را

جلوه ز هر مشرق است قدرت خلاق را

گه کِشَدم در حیات گه بَرَدم در ممات

هر دم از او محشری‌ست معشر۱ عشاق را

هر نظر از مشرقی جلوه‌ی دیگر کند

مُشرق۲ از او منگرید مَشرق آفاق را

گشت ز چرخ جدید انجم دیگر پدید

داد خدا چون طلوع کوکب میثاق را

هر دم از این مصر غیب جلوه کند یوسفی

دور نکویی گذشت زاده‌ی اسحاق را

با همه تقصیر ما باز شفقت کند

که‌ز افق آرد پدید آیت اشفاق۳ را

ساقی‌ی دور الست، جام بدیع‌اش به‌دست

داد به رندان مست، جوهر سغراق۴ را

طاق دو ابروی دوست جفت دو چشمان اوست

بنگر از این جفت طاق حکمت آن طاق را

هر چه طبیعی شتافت جلوه‌ی حق را نیافت

خلق طبیعت گرفت هستی‌ی خلاق را

کور نداند که چیست روشنی‌ی آفتاب

عالَم اشراق اوست عالِمِ اشراق را

می نپرد ماکیان بر کُرِه‌ی آسمان

قدرت آن طاق دان رفعت این طاق را

جلوه‌ی خلاق را قابل اشراق شد

آن که مصفّا نمود چهره‌ی اخلاق را

شمس رخ‌اش را بصر طاقت دیدن نداشت

جلوه ز آیینه داد طلعت برّاق را

کینه به دل شد به مهر، چو خالق ماه و مهر

به‌‌حبُّ مطلق نمود حکم به اطلاق را

نار طبیعی بیار جان طبیعی بسوز

که شد طبیعت بدل آتش و حرّاق۵ را

آمده بر نیک و زشت خمر و لبن از بهشت

مالک دوزخ شکست کوزه‌ی غسّاق۶ را

از شعرا هر کسی ناطق یک مشربی است

ناطقه این مشرب است اقدس نطّاق را

 

۱. معشر: گروه

۲. مُشرق: روشن

۳. اشفاق: شفق‌ها

۴. سغراق: سَقْراق . کوزه‌ی لوله دار را گویند

۵. حراق: آتش گیره

۶. غساق:  آن‌چه از تن دوزخیان برود، چون زرداب و جز آن


 
       

 

 
       

بالای صفحه