_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۷۱ ـ جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۹۰

  No. 571 - Friday 9 March 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

منوچهر نیستانی

[۱۳۶۰ ـ  ۱۳۱۵ خورشیدی / ۱۹۸۲  ـ ۱۹۳۶ میلادی]

و اینک آن عاشق وار

 

به شب

شبانه‌ی دیگر

ز شهر می رفتیم

ستاره‌گان مشایع بودند

ستاره‌گان قدیم

فراز آمده از شهر پاک آبی‌ی خود

و فوج فوج که از اوج شب نظاره‌گران

کبوترانِ برفی بودند

سپید پوشان ارواح رفته‌گان به ما نگران

و اهتزاز پر اندوه دستمال سفید

و اشک‌هاشان باران نور و مروارید

جواهری که نثار من و تو می‌کردند

 ولی تلألو لب‌خند تو جواهر من

و اشک شوق تو از هر ستاره بهتر من

تو حیف گفتی بازار مردم شیراز

چه قصّه‌هایی گفتم

 و اشک اشک تو باز

در آن سفینه‌ی جادو مسافران من و تو

و روزها و شبان بی تسلسل معهود

و آن سفینه‌ی کوچک تمام دنیا بود

دو تن خدا ابدی حکمران در آن من و تو و دور

دور ز دوزخ ز دیگران من و تو

و ما گذشتیم آرام

ز کوه‌های کریم رفیع رنگارنگ

ز گل ز سنگ گذشتیم و باغ‌ها گل◦سنگ

و از دماغه‌ی امید نیک نیز گذشتیم

ز خویش‌تن ز هزاران هزار چیز گذشتیم

وزآن بهشت که در او خدای معجزه‌گر

که قلب تازه بکارد درون سینه‌ی ما

من و توایم و شب دیگر و سفینه‌ی ما . . .

 


 

 

سارا محمدی اردهالی

چهار شعر

 

۱)  شعر منتشر نشده

دستم را

نمی‌توانند بخوانند

 

دست‌های من

شعر منتشر نشده‌ی توست.

شهریور  ۱۳۸۹

 

۲) دعوت

به خانه‌ام بیا

اندکی از قلبم مانده

ما که با هم این حرف‌ها را نداریم!!!

آتش‌اش بزن...

تو به گرمای قلب من عادت کرده‌ای.

 

۳) دست های خالی

دوباره دست‌هايم خالي است

دوباره جاي بوسه‌ها تير مي‌کشد

دوباره من

پراکنده

شعرهايي نوشته‌ام

که زني در آن‌ها

پنهاني

ودکا مي‌نوشد

تا در مراسم سوگواري آرام باشد

 

۴) در قفس

هزار مرغ دریایی

در سینه‌ی من گرفتارند

 

اگر

 این پنجره باز شود!

 ۲۲ آذر ۱۳۹۰

 

 

بیژن نجدی

[۱۳۷۶ ـ ۱۳۲۰ خورشیدی / ۱۹۸۷ ـ ۱۹۴۱ میلادی]

یک شعر

 

زمینی ازاسب - آویخته بردیوار

سواری - نشسته بر نیم‌کتِ چوبی

دندان و استخوان پیشانی

سوراخ‌های خالی‌ی چشم اسب

افتاده روی شن.

اسبی می‌گذرد

که نیست مگر صدای پای اسب.

 

زینی بردیوار- استخوانی برخاک

سواری - نشسته بر رویای اسب

اسبی می‌گذرد

با رویای این مرد

که یله ، برنیم‌کت چوبی‌ست

 

5

 

واقعیت خواب‌های من است

خون رویای من

برگ تر از سبز-  سبز تر از برگ گیاه

با دشنه‌ی  تلکس خبرگزاری‌ها ، خنجرکلمات نمی‌ریزد

واقعیت رویای من است

آن‌جا

هیچ کس نمی داند که سیلی چیست

وچاقو، شرمنده‌ی  تیغ‌اش نه.

 

 

در خیال‌بافی‌ی ذهن من، ترور نمی شود لب‌خند

کشته نمی شود سهراب

در زانوان پیرِ پیرمرد رفته است لب‌خند

تکه‌های تن هر که می‌میرد

در اخبار رادیو- برصفحه‌ی تلویزیون

آن‌جا

آفریقا (فرقی نمی کند: خاورمیانه ، آسیای دور)

درخواب‌های من باز می‌گردد به گهواره و گریه

آن‌ها بزرگ می‌شوند - در خواب‌های من

به مدرسه می‌روند و آب می‌خوانند و انار- درخواب‌های من

ودرخت اناری دوباره می‌روید

از کتابی که مانده روی رف

آن‌ها

در خانه‌یی ساده، بچه دار می‌شوند و

روزی

بر سپید ساده‌ی  بستری ساده

کنار مردمی ساده

با تعریف ساده‌یی از مرگ، می‌میرند

اما دریغ

واقعیت، نه خواب‌های من است- نه رویای تو

نه خیال‌بافی‌ی من- نه آرزوی تو

همین که روزنامه می‌خوانی

وگاه شعرمرا .


 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۷۱ ـ جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۹۰

  No. 571 - Friday 9 March 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

 

فايز دشتستانى

زایر محمدعلی فایز دشستانی

[سده‌ی سیزدهم قمری / نوزدهم میلادی]

 

سر زلف تو آشوب جهان شد

اسير زلف تو پير و جوان شد

هنوزم اول دنياست،  فایز!

كه بر پا فتنه‌ی آخر زمان شد

 

555

 

 سر زلف تو جانا لام و میم است
 چو بسم الله الرحمن الرحیم است
 به هفتاد و دو ملت برده حسن‌ات
 قدم از هجر تو مانند جیم است

 

555

 

به زير زلف مشكين عارض يار

نمايان چون قمر اندر شب تار

چنان جلوه كند بر چشم  فایز

كه زاغى برگ گل دارد به منقار

 

555

 

رخ تو آتش و زلف تو دود است
 مرا زین چهره‌ی زیبا چه سود است
 که فایز در بیابان تشنه جان داد
 چه حاصل در صفاهان زنده رود است


 555

 

به قربان خم زلف سياه‌ات

فداى عارض مانند ماه‌ات

ببردى دين  فایز را به غارت

تو شاهى خيل مژگان‌ها سپاه‌ات

 

555

 

خودُم این‌جا دلُم در پیش دل‌بر
 خدایا این سفر کی می رود سر
 خدایا کن سفر آسان به فایز
 که بیند بار دیگر روی دل‌بر


 

نراقی

ملااحمد نراقی صفایی

[سده‌ی سیزدهم قمری / نوزدهم میلادی]

 

بدین دردم طبیبی مبتلا کرد

که درد هر دوعالم را دوا کرد

خوشاحال کسی کاندر ره عشق

سری درباخت یا جانی فدا کرد

در می‌خانه بر رویم گشادند

مگر می‌خواره‌یی بر من دعا کرد

صفایی تا مرید می‌کشان شد

عبادت‌های پیشین را قضا کرد.

 

صفا

محمد حسین صفای اصفهانی

[ پایانه‌ی سده ی سیزدهم تا آغازه‌ی چهاردهم قمری / نوزدهم میلادی]

 

امشب سر آن دارم کز خانه برون تازم

این خانه‌ی هستی را از بیخ براندازم

تن خانه‌ی گور آمد ، جان جیفه‌ی گورستان

زین جیفه بپرهیزم این خانه بپردازم

دیوانه ام و داند ، دیوانه به خود خواند

او سلسله جنباند من عربده آغازم

با روح قدس همراه بودیم و بماند از من

من بال نیافکندم بی روح قدس تازم

در ششدر عشق‌اش دل واماند در این بازی

گر پاک نبازم جان با نرد غم‌اش بازم

در آتش‌ام و راهی جز صبر نمی‌دانم

هم گریم و هم خندم هم سوزم و هم سازم

دل بسته‌ی سودای‌ام این سلسله از پایم

بردار که بگریزم بگذار که بگذارم

از بال بیافشانم این گرد علایق را

بر خاک بننشینم بر ساعد شه بازم

من آینه‌ی ذاتم این زنگ طبیعت را

از آینه بزدایم این آینه بطرازم

بگرفته ز سر تا پا آیینه دهم صیقل

تا عکس بیاندازد آن دل‌بر طنازم

من بچه‌ی شهبازم بر دوش و سر سلطان

گز ناز کنم صدره شه‌باز کشد نازم

اورنگ خلافت را داود مزامیرم

سر می‌شکند سنگم دل می برد آوازم

من مورم و نشمارم بر باد سلیمان را

در بادیه‌ی عشق‌اش من از همه ممتازم

راز ازلی مشکل پوشید توان از دل

دل خواجه‌ی این منزل من محرم این رازم

در قاف احد دارد سیمرغ صفا منزل

زین شمع نمی‌بُرّد پروانه‌ی پروازم


 

سبزواری

حکیم ملاهادی سبزواری (اسرار)

[۱۲۵۱ـ  ۱۱۷۶خورشیدی  /  ۱۸۷۲ ـ ۱۷۹۷ میلادی]

 

دهید شیشه صهبای سال‌خورده به دستم

کنون که شیشه‌ی تقوای چند ساله شکستم

کتاب و خرقه و سجاده، رهن باده نمودم

به تار چنگ زدم چنگ و، تار سبحه گسستم

فتاده لرزه بر اندام من، زجلوه‌ی ساقی

خدا نکرده مبادا فتد پیاله ز دستم

مرا به گل چه  سر و کار؟ کز توبشکفدم گل

مرا به باده چه حاصل؟ که از نگاه تو مست‌ام

به خود چو خویش بگویم، تویی زخویش مرادم

اگر چه خویش پرستم، ولی ز خویش برستم

نداشت کعبه صفایی به پیش درگه‌اش اسرار

از آن گذشتم و احرام کوی یار ببستم


 

 
       

 

 
       

بالای صفحه