_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۶۶ ـ ۱۳ بهمن ۱۳۹۰

  No. 566 - Friday 3 February 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

یداله مفتون امینی

اشراق

 

ستاره‌گان، نظاره‌گر به حوض شیر در افق

خمار لاجوردِ شب، رسوب کرده روی کوه باختر

نسیم، تیشه‌ی بلند مرمرین به کف

به هر دقیقه می‌شکست

هزار کاسه‌ی گلاب سرد

و عطر مهربان یاس‌ها

سکوت بامداد را درون قاب نقره جا‌به‌جا کنان

 

به نرمی‌ی نگاه اشتیاق مادری

که قطره قطره روی پلک طفل خفته می‌چکد

قدم گذاشت در فضای باغ اطلسی

و بر فراز پله‌کانی از شکوفه‌ها

مرا درود گفت

            با تبسمی که رنگ ماهتاب داشت

و دست برده سوی دشته‌یی بنفش.

 

گل هزار زخم بر تنم

تمام باغ زیر و رو

و بوی نطفه‌یی به جای عطر اطلسی

شبیه بوی شیر نارگیل

نوید جنگلی شگرف

 

و او که اشک می‌فشاند روی دستمال آبی‌ی بزرگ

مرا وداع گفت با تبسمی

                        که رنگ آفتاب داشت


 

شیدا محمدی

از نیمه باز ِ استخوانیی در

 

انگشتان ِ بلند ِ باد

از نیمه باز ِ استخوانی‌ی در

و دوباره جایِ پای چه‌قدر بزرگ ِ تو

روی ِ برف.

 

این دخترک این‌جا

آه ! با چشم‌های گرگ و میش !

با دمپایی‌ی قرمز

عصای جادویی

با لُپ‌های شیری‌اش

و موهای سیخ سیخ فرشته‌ی صورتی

آه ! این دخترک این‌جا با چشم‌های لطفا !      لطفا!

 

انگشتان ِ بلند ِ باد

از نیمه باز ِ استخوانی‌ی در

و دوباره جای پای چه‌قدر بزرگ ِ تو

روی برف

چه‌قدر چه‌قدر چه‌قدر من می‌لرزم.

 

۱۸ جولای ۲۰۰۸

 













 

 

مودب میرعلایی

 

۱

 می‌آییم ، می‌رویم

 در راه اگر بهار باشد

 پرنده‌یی را می ببینیم

 و نمی‌دانیم مهاجر است یا نه

 و اگر هست

 آیا خودش می داند

 اگر می‌داند

 این آمد و شد را می‌شناسد ؟

 مارس/  ۲۰۱۰

۲

 می‌آییم و می رویم

 در عکس هایمان بر چسب می‌خوریم

 در راه می‌فهمیم که همه چیز

 سیاه و سفید است

 

اما گاهی

 در عکس های سیاه و سفید

 دل‌ربای مادر،  قهوه‌یی‌ست

و شاه مقصود پدر زردِ که‌◦ربایی

می/ ۲۰۱۰

۳

می‌آییم و می‌رویم

 در راه چهره‌یی را می‌بینیم

 که چهره نیست

 چانه است و گونه

 دهان و ابرو

 بینی و دو چشم سبز

 

و برای همان چهره که چهره نیست

 کوه ها را می‌کَنی

 دریاها را خشک می‌کُنی

 کویر را جنگل

 

پهلوان پنبه‌یی پار و پیرار می‌شوی

 تا مبادا مثل آدم بگویی

 می‌آیم

 دلم می‌خواهد بمانم

 اما باید بروم

 جون / ۲۰۱۱

۴

می‌آییم و می‌رویم

 در راه کسی را می‌بینیم

 که ما را به یاد هیچ چیز و هیچ‌کس نمی‌اندازد

 و از آن هنگام و پس

 هر چیز و هر کس ما را یاد او می‌اندازد

 

آگست/ ۲۰۱۱

۵

می‌آییم و می‌رویم

 و در راه به خواب‌گردانی بر می‌خوریم

 که بیدار در خانه‌یی به خواب می‌رود

 و خواب در خانه‌یی دیگر بیدار می‌شود .

سپتامبر/۲۰۱۱

۶

می‌آییم و می‌رویم

 گاهی کوچ می‌کنیم

 به کلبه‌های کوچک و دیگر نمی‌دانیم

 کدام زبان

زبان نامادری‌ست

 کدام سرزمین

 سرزمین پدری

 

آوریل/ ۲۰۱۰

 ۷

 می‌آییم و می‌رویم

 و در راه گاهی

 به خانه‌ی مادر بزرگ سری می‌زنیم

 که سوای چای کلکته‌اش

 خوب می‌داند وقتی مادر پنج ساله بود

 چه‌گونه در باغچه به دنبال پروانه‌ها می‌دوید.

سپتامبر/ ۲۰۱۰

۸

می‌آییم و می‌رویم

 هم سیل را می‌بینیم

که حتّا پل را با خود می‌برد

 هم او را

که از روی همان پل آرام می‌گذرد

 فوریه/ ۲۰۱۱

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۶۶ ـ ۱۳ بهمن ۱۳۹۰

  No. 566 - Friday 3 February 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

 

فُرقتی

میرزا ابوتراب بیگ فُرقتی‌ی جوشقانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی]

 

مگو در سینه‌ام جا نخل قد دلستان دارد

نهال شعله‌یی در گلشن آتش مکان دارد

مشو درهم ز آه و ناله‌ی بسیار ما ای گل

که عاشق هرچه دارد هم‌چو بلبل در زبان دارد

شدم گم در طریق کعبه‌ی وصلی که هامون‌اش

دل پر اضطراب افزون‌تر از ریگ روان دارد

سرم را باز با زانوی محنت الفت است امشب

همانا غیر سر بر آستان دلستان دارد

ز خط افزون شود حسن‌ات که شاخ گل پس از سبزی

گل نشکفته‌یی در زیر هر برگی نهان دارد

ندارد ناقه‌ی  محمل‌نشین ذوق از حدی گویا

نگاه حسرتی سر در پی‌ی این کاروان دارد


شانی

وجیه‌الدین نسف آقای تکلو شانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی]

 

از شراب وصل امشب بی‌شعور افتاده‌ام

با وجود ناصبوری‌ها صبور افتاده‌ام

چاه در راهم مَکَن دشمن که از ضعفِ غم‌اش

هر شبی صدبار در سوراخ مور افتاده‌ام

ساغر امیدم امشب از می‌ی عشرت تهی‌ست

چون چراغ کلبه‌ی سایل ز نور افتاده ام

شعله‌ی دیدار را بی‌تابی‌ی کافی نبود

چون نشد معلوم من در کوه طور افتاده‌ام

تا مرا کوی تو مسکن بوده و یاد تو یار

کم به سودای بهشت و یاد حور افتاده‌ام

تا شود تابنده‌تر از چشم آتشناکِ من

در دل دوزخ چو آتش در تنور افتاده ام

کعبه‌ی ما خانه‌ی گل نیست شانی می‌ بنوش

گو برو حاجی  که من بسیار دور افتاده‌ام


اَثَرِ شیرازی

شفیعای شیرازی اَثَر

 [آغازه‌ی دوازدهم قمری /  هژدهم میلادی ]

 

باشد به سرد مهری دوران مدار ما

چون نرگس است فصل زمستان بهار ما

دور از تو بس که زمزمه سنج مصیبت‌ام

از موج گریه شد گل بحری غبار ما

هر کس انیس شد به قلم، روز خوش ندید

از این زبان‌سیاه خراب است کار ما

مانند نال خامه محال است جز به تیغ

مهرت رود برون ز دل بی‌قرار ما

گردد ز آه و ناله‌ی ما مهربان به غیر

بی‌گانه پرور است هوای دیار ما

کافی‌ست فیضِ اشک  اسیران عشق را

از گریه مزد ماست اثر در کنار ما

 

غنیمت پنجابی

محمد اکرم غنیمت پنجابی

(شاعر پارسی‌گوی هند)

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

ز بس گشتم سرشک افشان به یاد چشم مخموری

نماید جاده در صحرا به چشم تاک انگوری

مبادا درد تنهایی نصیب هیچ مهجوری

ز آغوش تهی بهتر بود در سینه ناسوری

صفای دل هوس داری گداز درد پیدا کن

بود بی‌باده ساغر در نگاهم چشم بی‌نوری

مرو از راه و حرف منکر دیدار را مشنو

چراغی در کف این رهبر است از دیده‌ی کوری

 به گرد خود حصار عافیت خواهد بنا کردن

به مهر آن کس که بردارد غبار خاطر از موری

خبر از دل ندارم ناله‌یی در گوش می‌آید

غنیمت ماند باقی از کباب ما همین شوری


امید همدانی

میرزا محمدرضا (قزلباش خان) همدانی امید

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

سری داریم از شور جنون چون سیل صحرایی

دلی داریم مانند خیالِ تازه، هرجایی

چو بو در حلقه‌ی زلف تو شب تا صبح می‌گشتم

خوشا آن کوچه گردی‌ها، خوشا آن ذوق رسوایی

ز شوق بی‌قراری شعله‌ی جوّاله خواهم شد

مرا سیماب اگر گشته‌ست از رشک شکیبایی

تکلف بر طرف کردند لیلی طلعتان مجنون

مرا دیوانه‌ی شهری تو را پر شور صحرایی

شب هجر از درازی کرد پیرم هم‌چو صبح آخر

تو خود رفتی چو عمر ای بی‌وفا گویا نمی‌آیی

پریشان گویی‌ی ما نیست بی صورت ز حق مگذر

که ذکر حلقه‌ی زلف تو ما را کرد سودایی

به ‌هر گلشن که رفتم بی تو چون نی بس که نالیدم

مرا بلبل فغانی خواند و گل هم گشت غوغایی

به جان ما بگو امید باری هر کجا بینی

جناب یار را بسیار از ما عرض تنهایی









 

 
       

 

 
       

بالای صفحه