_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۶۵ ـ جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۰

  No. 565 - Friday 27 January 2012

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ  ۱۹۲۳ میلادی]

دو شعر

 

۱)  آري اين هجرت را پايان نيست

 

گفت فرياد زنان :

اين همه نيست

آسماني كه تو مي‌گويي در خلوت ماست

آسماني كه به ما مي‌گفتند

وه چه باراني مي‌دانستم

كه نمي‌داند و بي‌هوده سخن مي‌گويد

 

گفت فرياد زنان :

اين‌همه نيست

ما به ديدار آب‌ها آمده‌ايم

ما به ديدار هزاران و هزاران خورشيد

به تماشاي بهار

به تماشاي بهاري كه زمين را به تماشا مي‌خواند

 

چشم‌هايش را بست

و در انديشه‌ي من زورق سبزي كه به آتش‌ها آراسته بود

به زمستان پيوست

 

 

 

 

۲) من بیم داشتم

 

مثل پرنده یی که در شور مردن است

مثل شکوفه‌یی که در شور ریختن

مثل همین پرنده‌ی خاموشِ کاغذی

ان‌جا نشسته بود

 نگاه‌اش پرنده‌وار

 و پشت او به باران

 باران پشت پنجره بارید و ایستاد

 

 

من بیم داشتم که بگویم

شکوفه ها از کاغذاند

من بیم داشتم که بگویم

پرنده را

نُه سال پیش‌تر

توی بساط دست‌فروشی خریده ام

و چشم های او را

از شیشه های سبز تهی کرده ام

 

من بیم داشتم که بگویم

اتاق من

خاموش و کاغذی‌ست

باران پشت پنجره باران نیست

 

باران پشت پنجره بارید و  ایستاد

 

مثل همین شکوفه‌ی خاموش

مثل همین پرنده‌ی خاموش

آن‌جا نشسته بود

و پشت او به پنجره‌ی سبز

من بیم داشتم که شبی

موریانه ها

بی‌داد کرده باشند

 


 

عمران صلاحی

[۱۳۸۵ ـ ۱۳۲۵ خورشیدی / ۲۰۰۶ ـ ۱۹۴۶ میلادی]

دو شعر

 

۱) نام کوچک

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته‌ی مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!

تهران ـ ۲۰ دی ۱۳۶۲

 

۲) دوباره باران

 

دوباره باران مى بارد

دوباره بر جان مى بارد

دوباره برگى به روى بركه مى‌افتد

و حلقه حلقه خيال رويى مى‌رويد

دوباره يك شاخه با شكوفه كنار جاده مى‌خواند

شكوفه‌ی سيب، شكوفه‌ی حوا

چه حس پنهانى دارم

نمى‌توانم بگويم آن را

خودش، خودش را مى‌گويد

دوباره پنهان مى‌بارد

دوباره باران، دوباره باران مى‌بارد

۱۴ فروردین ۱۳۸۵


 

مه‌ناز طالبی طاری

برادرِ خواب

 

سه بار به‌خواب می‌روم

سه بار برمی‌خیزم

 

. . .

 

زبانم را می‌شویم

گوش‌هایم را از سلسله‌ی منقرضِ شبانه‌ها

و یخچال را از بیت‌های پلاسیده پاک می‌کنم:

ــ رُز های خونین ــ

یک شبه تا برادرِ خواب می‌روم

بی کفش و بی کلاه

و یکی یکی ستاره ها را سلام می‌گویم

 

 

سه بار آتش می‌شوم

سه بار می‌سوزم

 

. . .

 

در زبانِ بیدارم

که در قتلِ هابیل آب می‌شود

در شعرهای نانوشته‌ام بر کتیبه‌های کهن

در من و نامه های قدیمی

که گفتنم را هماره در شنیدنم تکرار کرده‌اند

ــ کلامِ ناگفته، سایه‌ی درختی سوخته را می‌ماند

و کلامِ ناشنیده، سلاخی میانه رو ــ

 

سه بار آتش می‌شوم

سه بار می‌سوزم

 

. . .

 

در قابِ پنجره‌ام دراز می‌کشم

در همخوابه‌گی‌ی برف با شاخه‌های لُخت

و به آوازهای شهر گوش می‌سپارم

ــ  قراردادهای روزانه تنها در سکوت اعلام می‌شوند،

و هر کس در روزنامه ی دیگری از سرنوشتِ خود آگاه  ــ

بلوای شهر این‌جایی است

همانندِ خیال‌های شاعران از شعر،

زنانِ جوان، گُربه‌ها و مرگ . . .

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۶۵ ـ جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۰

  No. 565 - Friday 27 January 2012

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

 

شیخ بهایی

شیخ‌الاسلام بهاءالدین محمد عاملی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / سده‌ی هفدهم میلادی]

 

 

آتش به جانم افکند، شوق لقای دل‌دار

از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار

ای ساربان، ! خدا را؛ پیوسته متصل ساز

ایوار را به شب‌گیر، شب‌گیر را به ایوار

در کیش عشق‌بازان، راحت روا نباشد

ای دیده! اشک می‌ریز، ای سینه! باش افگار

هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم

راه زیارت است این، نه راه‌ گشت بازار

با زایران محرم، شرط است آن‌که باشد

غسل زیارت ما، از اشک چشم خون‌بار

ما عاشقان مست‌ایم، سر را ز پا ندانیم

این نکته‌ها بگیرید، بر مردمان هشیار

در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم

بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی

در کار ما بهایی کرد استخاره صد بار

 


 

عظیما

ملا عظیمای نیشابوری

[پایانه‌ی سده‌ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

 

قاصد آمد گفتم‌اش: آن یارِ سیمین‌بر چه گفت ؟

گفت: با هجرم بسازد، گفتم‌اش: دیگر چه گفت ؟

گفت:  دیگر  پا  ز  حد  خویش  نگذارد  برون

گفتم‌اش: جمع است از پا خاطرم، دیگر چه گفت ؟

گفت:  سر  را  باید  از  خاک  ره  کم‌تر  شمرد

گفتم‌اش: کم‌تر شمردم، زین تن لاغر چه گفت ؟

گفت: جسم لاغرش را از غضب خواهیم سوخت

گفتم‌اش: من سوختم، در باب خاکستر چه گفت ؟

گفت:  خاکستر  چو گردد خواهم‌اش بر باد داد

گفتم‌اش : برباد رفتم، در حقِ محشر چه گفت ؟

گفت: در محشر به یک‌دم زنده‌اش خواهیم کرد

گفتم‌اش: من زنده گردیدم، ز خیر و شر چه گفت ؟

گفت :  خیر  و  شر نباشد  عاشقان  را در حساب

گفتم‌اش: این‌هم حسابی، با لب کوثر چه گفت ؟

گفت:  با  ما  بر  لب  کوثر  نشیند  عاقبت

گفتم‌اش: چون عاقبت این است، زین به‌تر چه گفت ؟

گفت: دیگر نگذرد در خاطرش یاد عظیم

گفتم‌اش: دیگر بگو  گفتا : مگو دیگر چه گفت !

 

 















 

حیاتی

ابوالفضل كمال الدين حیاتی‌ی گیلانی

[ آغازه‌ ی سده‌ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی ]

 

بیا ای ساقی خم‌خانه در دست

مرا و خویش را چون باده کن مست

می‌یی ده کو به عشق آتش فروزد

می‌یی کو خان و مان عقل سوزد

بیا تا جام را از جم بدانیم

ز نقش جام، راز جم بخوانیم

ز خُم در شیشه کن جان پری را

به جام از شیشه ماه و مشتری را

بیا تا خوش شویم و خوش نشینیم

گل شادی ز روی هم بچینیم

که ما را نور چشم از خاک خم زاد

هر آن کو خم کند دست‌اش مریزاد

حیاتی را توانگر دل ز می کن

ز هر جامی یکی کاووس کی کن

تو هم ای مطرب از راهی که دانی

بزن بر شعله‌ی آهی که دانی

بپیچان گوش‏های ارغنون را

بمال از مالش آن چرخ دون را

که گردون را به دانا ترکتازی‌ست

شکایت را از او درهای بازی‌ست

بیا ساقی بیا اندوهگین‌ام

نه از عهد تو از دوران غمین‌ام

رگ ما را که هرجا تار بگسست

زهر آهی هزاران بار بگسست

به جوش آور اگر خونی دراو هست

به دور آور می‌یی گر در سبو هست

تو هم ساقی گل‌آگین کن چمن را

ز بُن برکن غمان بیخ‌کن را

که از می تازه شد آب و گل ما

از او گردید حل، هر مشکل ما

بده زان می که شادی را به کار است

دو روزه عمر و غم، رنج دراز است

چه می در خم به تن، جانِ فرشته

به رنگ گل، ز آبِ گل سرشته

که تا از چرخ و از اختر نگوییم

رهی کان رفتنی نبود، نپوییم

در این قصّه بر مسمار دوزیم

ز سر جوش دگر لب بر فروزیم

چه دانی کـ این سپهر و اختران‌اش

جهات و امّهات و گوهران‌اش

به نفس خویش‌تن مشغول کاراند

نه مجبورند، بل با اختیاراند

که هریک رشته در تاب و پیچ‌اند

به کار خویشتن در دنگ و گیج‌اند

از او دان جمله را نه‌ز چرخ و محور

کجا از آسمان تا آسمان گر

مغنّی پرده‏ات خوش عشق کار است

هوای سینه را، آتش بخار است

ز سرّ ناله آگاهی تو داری

به دل درد و به لب افغان تو کاری

ز لحن‌ات مرغ از آواز ماند

همان بر شاخ، از پرواز ماند

بیا ای ساقی‌ی اندیشه سوزم

قدح را تاج افریدون فروزم

بده تا وارهم از ننگِ ایّام

همان از صلح و هم از جنگ ایّام

مرا از خویش‌تن بس ننگ و عار است

که با دوران گردونم چه کار است

من و عشق و تمنّای دل خویش

هزاران گیر و دار مشکل خویش

مغنّی آتش بی‏دود دارم

زیان باده را بر سود دارم

نفس را با نوا همساز می‏کن

غمان رفته را آواز می‏کن

که جانم بر دم شمشیر بسته‌ست

هزاران نیشتر در سینه جسته‌ست

برگزیده از ساقی نامه‌ی ۱ حیاتی

 
       

 

 
       

بالای صفحه