_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۵۸ ـ جمعه ۱۸ آذر ۱۳۹۰

  No. 558 - Friday 09 December 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

احمد رضا احمدی

 

5  5   5

 

درختاني را از خواب بيرون مي‌آورم

درختاني را در آگاهي‌ی كامل از روز

در چشمان تو گم مي‌كنم

 تو كه

 با همه ي فقر و سفره‌ی بي نان

 در كنارم نشسته‌اي

 لب‌خند برلب داري

در چهار جهت اصلي

 چهار گل رازقي كاشته‌اي

عطر رازقي‌ ما را درخشان

مملو از قضاوتي زودگذر به شب مي سپارد

 

همه چيز را ديده‌ايم

تجربه‌هاي سنگين ما

ما را پاداش مي دهد

كه آرام گريه كنيم

 

مردم گريز

 نشاني‌ی خانه خويش را گم كرده ايم

لطف بنفشه را مي دانيم

اما ديگر بنفشه را هم نگاه نمي‌كنيم

ما نمي دانيم

شايد در كنار بنفشه

دشنه‌یي را به خاك سپرده باشند

بايد گريست

بايد خاموش و تار

به پايان هفته خيره شد

شايد باران

 ما

من و تو

چتر را در يك روز باراني

در يك مغازه كه به تماشاي

گل‌هاي مصنوعي

رفته بوديم

 گم كرديم

 ( شعر بيست و دوّ م از دفتر یادگاری )

 




 

کبوتر ارشدی

دو شعر

 

۱

ماه گرد نیست زاویه هایی دارد زیبا

چشم‌هایی شبیه یوز

پیشانی‌ی بلندی و اخمی

 

ماه صاف نیست

پوستی دارد تیره و چند لک

که دور آن می شود نشست به بحث های بیشمار

 

ماهی که آسمان را روشن می کند

 که برایش بلند شده ام

ایستاده ام

تا سقف دلم را عقب بزنم،

گرد نیست

صاف نیست

روشن نیست

شب را تاب آورده

که روی پرچین صدا    بسپرد به صبح

شبیه صورت تو

 

غلام‌حسین ساعدی

[۱۳۶۴ ـ ۱۳۱۴ خورشیدی / ۱۹۸۵ ـ  ۱۹۳۵ میلادی]

امروز، روز خوبی‌ست

 

امروز
روز خوبی‌ست
بعد از هزار روز
در را زدند
یک لحظه پیدا، بله، پیدا و ناپدید
و آن‌گاه
یک تلگراف، تلگرافِ سبز به‌ظاهر شاد
آمد برای من

 

آماده باش!  خسته!
یک ساعت دگر
با داس می‌رسم
با دستِ بسته می‌بَرَمَت
می‌بَرَمَت توی کوچه باغ
هرچند که تو بخواهی
می دهمت سیب
سیبِ درشت، سیبِ درشت سرخ
آن‌گاه تو، رها ز عذاب همیشه‌گی
هی سیب می‌خوری، می‌خوری هی در باغ .

 

شش‌لول به دست
پشت درِ بسته
من منتظر
او زنگ می‌ زند
داس‌اش به دست
او منتظر
ای کاش باز شود در
شش‌لول قادر است و یا داس؟

 

من جمله را
من هر که را بخواهند به زور داس
راهی‌ی باغِ پر از سیب سرخ کنند
با شش‌لولم
با قدرت تمام آزاد می کنم
بله، آزاد
من می‌کَنم بنیادِ

آن داس در دستِ سرخْ لبِ تشنه کام را.

 




 

 کبوتر ارشدی

 

۲

برای کسی که خوابش هم نمی بیند

خوابی دیده ام

و این ساعت به تکرار      هنوز نیمه های شب است

رد نمی شود      خون نمی رسد

و ابتدای روز      باطل است

خواب من که چپ‌ام      شاید که زن باشد

زنی که در عبور از دل‌اش

راهی به خواب های تو می‌برد

و در پیاده روهای منتهی      به منتهی‌الیه تو می‌رسد

بخواب      خوابی ببین

تعبیر دست های تو       پیچیده دور پیکرم

 


 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۵۸ ـ جمعه ۱۸ آذر ۱۳۹۰

  No. 558 - Friday 09 December 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

 

قدسی

جاجی محمدجان قدسی‌ی مشهدی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری /  هفدهم میلادی]

 

دزدم ز بس حدیثِ تو را از زبان خویش

دارم چو غنچه مهر ابد بر دهان خویش

ز آمیزش صبا نبود غنچه را گریز

بلبل به شکوه چند گشاید زبان خویش

در گلشن آرمیده روم چون نسیم صبح

تا عندلیب رَم نکند ز آشیان خویش

با آن‌که آب دیده‌ام از آسمان گذشت

بختم نشست دیده ز خواب گران خویش

هر جا که رفته‌ام  پی‌ی خود رُفته‌ام چو باد

درزدیده‌ام ز دیده ی مردم نشان خویش

در منع خون دیده فشردم به دیده دست

انئاختم به دست خود آتش به جان خویش

نه برگ عیش ماند مرا نه دماغ غم

آسوده شد دلم ز بهار و خزان خویش


 

حاذق گیلانی

حکیم حاذق گیلانی

[پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی]

 

 مقید سر زلف تو پر غروران‌اند

شکار آهوی چشم تو شیر زوران‌اند

جماعتی که مرا پند می‌دهند از عشق

نکرده‌اند به رویت نگه، که کوران‌اند

ز بس که معنی‌ی شیرین به هر طرف ریزم

به گرد خامه‌ی من صف کشیده موران‌اند

غمین مباش تو حاذق ز خلق کـ این مردم

به شکل مردم و در فعل چون ستوران‌اند


شاپور

آقا شاپور تهرانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی]

 

زلف تو هندوست زنارش نگر

وازگون چون هندوان کارش نگر

جادو اِستان بابِل رخسار اوست

ساحرانِ سرنگون سازش نگر

بر سرانگشت‌اش به طرفِ زلفِ او

اظطرابِ نبضِ بیمارش نگر

مو شکافی‌های چشم‌اش دیده‌ای

ساده لوحی‌های رخسارش نگر

با وجود باد دستی‌های زلف

باد در دست هوادارش نگر

بعد آزادی ز  راه تیر او

بر نمی‌خیزد گرفتارش نگر

بی طلب شاپور در بزم‌اش مرو

ذوق اگر داری به دیوارش نگر

 

اوجی

ملا اوجی‌ی نطنزی

[ سده‌ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی]

 

مست‌ایم خیز تا ره می‌خانه سر کنیم

توفیق همره است بیا تا سفر کنیم

گر بی‌خود آمدیم به کوی تو دور نیست

فرصت نیافته‌ایم که خود را خبر کنیم

نور چراغ  انجمن طور می دهد

چشمی که در مصیبت پروانه تر کنیم

ما را سری به کسوت سامان نداده‌اند

خاکی اگر ز دست برآید به سر کنیم

افسرده است صحبت داغ جنون ما

مجنون کجاست تا گله از دوست سر کنیم

در زیر بار منت تاثیر نیستیم

اوجی بیا که شکر دعای سحر کنیم


 

سلیم تهرانی

میرزا محمدقلی سلیم طرشتی‌ی تهرانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی]

 

کدام سر که نشد خاک آستانه‌ی عشق

علاج باد غرور است رازیانه‌ی عشق

متاع صبر و خرد را به جای دیگر بر

که نیست غیر زر قلب در خزانه‌ی عشق

چو کاغذی که در آید ز مَدّ مشق به موج

تن‌ام سیاه شد از نقش تازیانه‌ی عشق

به موج فتنه چو سیلاب خانه ی ما را

خراب کرد که بادا خراب! خانه‌ی عشق

چو فاسقی که بپوشد لباس اهل صلاح

به روزگار تو دارد هوس نشانه‌ی عشق

حدیث دردِ دل ما به گوش کس مرسان

که خواب می‌برد از دیده‌ها فسانه‌ی عشق

پس از وفات دلم را سلیم، آفت نیست

به خاک مور بود پاسبانِ دانه‌ی عشق

 













 

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه