_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۵۶ ـ جمعه ۴ آذر ۱۳۹۰

  No. 556 - Friday 24 November 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 


لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

سهراب سپهری

[۱۳۵۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی /   ۱۹۸۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

 

یادبود

 

 

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود :

می آمد، می رفت .

می آمد، می رفت .

و من روی‌ شن‌های روشن بیابان

تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم ،

خوابی که گرمی‌ی دوزخ را نوشیده بود

و در هوایش زندگیم آب شد .

خوابی که چون پایان یافت

من به پایان خودم رسیدم

 

 

من تصویر خوابم را می کشیدم

و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود.

چگونه می شد در رگ های بی فضای این تصویر

همه گرمی‌ی خواب دوشین را ریخت ؟

تصویر را کشیدم .

چیزی گم شده بود.

روی خودم خم شدم :

حفره‌یی در هستی‌ی من دهان گشود .

 

 

سایه‌ی دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود

و من کنار تصویر زنده‌ی خوابم بودم،

تصویری که رگ هایش در ابدیت می‌تپید

و ریشه‌ی نگاهم درتار و پودش می سوخت

این بار

 هنگامی که سایه‌ی لنگر ساعت

از روی تصویر جان گرفته من گذشت

بر شن های روشن بیابان چیزی نبود.

فریاد زدم :

تصویر را بازده !

و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست .

 

 

 

 سایه‌ی دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود:

می آمد، می رفت .

می آمد، می رفت .

و نگاه انسانی به دنبالش می‌دوید.

 

 








 

 

 

عباس صفاری

اين شهر در نقشهی هيچ کشوری نيست

 

از ارديبهشت هر شهری

خانه‌یی آورده‌ام

و خيابان‌ها

از ترانه‌های فراموش شده‌یی آمده‌اند

که شب زنده داران حرفه‌یی را

به خانه می‌رسانند.

خورشيد طلايی را

در روز روشن

از گلدان ون گوگ دزديده ام

ستاره‌گان همه

از گريبان زنم

سر ريز کرده اند

و ابرهای پراکنده

خاطره‌ی نامه‌یی‌ست بی‌پاسخ .

امّا

غير از اين آينه‌ی ترک خورده

آسمانی که برازنده‌ی آن باشد

هنوز نيافته‌ام.

همسفر قديمیم، مه،

سنگ‌◦فرش خيس خيابان‌ها را

از لندن آورده است

دريا و پرندگان‌اش

هديه‌ی دخترم ليلاست

رودخانه را دوست دريا دلم احمد

( بی مشورت با همشهريانش)

از اصفهان فرستاده است

برج ساعت ميدان هم

خود سرانه آن وسط

سبز شده است

عقربه‌هايش را اما

من شکسته‌ام .

شهر را طوری ساخته‌ام

که هيچ قراری به هم نخورد

و هيچ صدايی ناتمام

باز نگردد

تمام اشکال هندسی را

دواير مسخ شده‌یی فرض کرده‌ام

خيابان های صبح را گفته‌ام

به دريا ختم شوند

و خيابان‌های شب هر کدام

به يکی از برکه‌های ماه

فرو ريزند .

رنگ حادثه را يک‌دست

آبی گرفته‌ام

رنگ اشتياق را بنفش

رنگ عادت را سياه

انتظار هم که خواهر مرگ است

بی رنگِ بی رنگ

پشت دروازه خواهد ماند

بی اجازه‌ی من اين‌جا

هيچ تنابنده‌یی

آب نمی‌خورد

هيچ برگی از درخت نمی‌افتد

هيچ پرنده‌یی نمی‌خواند

و هيچ موجی به ساحل نمی‌رسد .

من تنها ساکن اين شهر نيستم

اما اولين و آخرين مالک آن‌ام.

سنگ اول آن‌را

در خوابی گذاشته‌ام

که ديگر به ياد نمی‌آورم

و سنگ آخر آن‌را

شما خواهيد گذاشت

در باران سياه قامتی که جز انتظار

هيچ خويشاوندی ندارد .

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۵۶ ـ جمعه ۴ آذر ۱۳۹۰

  No. 556 - Friday 24 November 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

 

کامل

قوام‌الدّین عبدالله طبّاخ (کامل) جهرمی

 [ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی ]

 

عمری‌ست که از نیک و بد ِ خود خبرم نیست

از نغمه گریزی و ز ساقی گذرم نیست

گه دامن خم گیرم و گاهی لبِ ساقی

در دیر جز این عربده کار دگرم نیست

گویند که در دیر مغان گنج می‌یی هست

زین وسوسه‌ها هیچ به از ترک سرم نیست

دل دارم اگر کیسه تهی ماند چه باک است

قلب سیه‌ام هست اگر سیم و زرم نیست

دیری‌ست که از دیر نرفتم به گلستان

جز عارض ساقی چمنی در نظرم نیست

ای باد ز گلشن خبرم ده که زمستی

شوق چمنم هست ولی بال و پرم نیست

هنگامه‌ی می‌خانه همین است که از وی

رمزی به تو گفتم، خبر از بیشترم نیست

ما صاف دلان دُردکش بزم الست‌ایم

با نغمه و می لب به لب و دست به دست‌ایم


 

فغفور

حکیم محمدحسین میر فغفور گیلانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی سده‌ی یازدهم قمری / سده‌ی هفدهم میلادی]

 

چشم‌‌ات به کرشمه جان فروشد

مژگان به بلا سنان فروشد

یک غمزه از آن دو چشم و صد جان

مگذار که رایگان فروشد

امروز زمین ز سایه‌ی تو

خورشید به آسمان فروشد

ناز تو متاع بی‌قراری

بر رشته‌ی امتحان فروشد

فغفور غم‌ات ز نقد هستی

ارزان خرد و گران فروشد


رضـی

میر محمد رضی الدین آرتیمانی

 [سده‌ی یازدهم قمری / سده‌ی هفدهم میلادی]

 

مگر شور عشقت ز طغيان نشيند

كه بحر سرشكم ز طوفان نشيند

مگر برکنار است زآن روی، زلف‌اش

که پیوسته چون من پریشان نشیند

عجب باده‌ی خوش‌گوار‌ی‌ست عشق‌ات

که در خوانِ گبر و مسلمان نشیند

نشسته‌‌ست ذوق لب‌ات در مذاقم

چو گنجى كه در كُنج ويران نشيند

نشسته بر آن روی، زلفِ سیاه‌اش

چو کفری که بالای ایمان نشیند

اجل گشته آن را که در خواب‌اش آیی

سراسیمه خیزد، پریشان نشیند

هر آن‌کو فکندم، جدا از عزیزان

الهی به مرگ عزیزان نشیند

قبای سلامت به آن رند بخشند

که از هستی‌ی خویش عریان نشیند

رضی  شد پريشانِ آن زلف يا رب

پريشان كننده پريشان نشيند


 

 طالبا

محمد طالب آملی‌ی مازندرانی (طالبا)

[سده‌ی یازدهم قمری / سده‌ی هفدهم میلادی]

 

آبي كه بي تو زين مژه‌ی تر فرو چكد

چون برگ گل به كسوت آذر فرو چكد

گل‌های آتشین دمد از آب دیده‌ام

گر قطره‌یی به بال سمندر فرو چکد

عود قماری از جگرم کر کنی بخور

خونابه از مشبک مجمر فروچکد

اجزای نامه آب شد از شرم روی دوست

نشگفت اگر ز بال کبوتر فرو چکد

درچين ترّه‌ی تو زدل هاي بي‌دلان

چون مشك تازه خون معطر فرو چكد

تا بامداد حشر ز بالین و بسترم

گر بفشرند خون سمندر فرو چکد

نشگفت گر ز تلخی‌ی خونم زمانه را

صاف هلاهل از دم خنجر فرو چکد

بیمار اشتیاق تو را آتش فراق

اجزای آب گشته ز بستر فرو چکد

در روزگار حُسن تو فصّاد۱ غمزه را

خون  فرشته از سر نشتر فرو چکد

از آفتاب حامله گردیده لاجرم

زین تیره ابر قطره منوّر فرو چکد

از کاو کاوِ نیش فغانم  به صحنِ باغ

دل خون شود ز دست صنوبر فرو چکد

بر های‌های گریه‌ی من در سراغ دوست

خون ترحم از دل کافر فرو چکد

از بس که آتشی گهرم گاهِ انفعال

آب از رخ‌ام به کسوت آذر فرو چکد

مرغابیان بحر مرا گر به تیغ موج

بسمل کنند، خون سمندر فرو چکد

ز الوان حسرتم به گریبان ز گنج چشم

هر قطره خون به گونه‌ی دیگر فرو چکد

خونابه چون چکد نمکین از دل کباب

از چشم حیرتم نمکین‌تر فرو چکد

خوش در ترشح آمده خون دلم مباد

رشحی۲ از آن به دامن داور فرو چکد

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . 

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

۱. فصّاد : رگ‌زن

۲. رشح : تراوش، قطره











 

 
       

 

 
       

بالای صفحه