_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۵۳ ـ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰

  No. 553 - Friday 3 November 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 


لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

مهدی اخوان ثالث (م. امید)

[۱۳۶۹ ــ ۱۳۰۷ خورشیدی/ ۱۹۹۰ ـ ۱۹۲۸ میلادی]

آهای!  با توام .  .  .

 

ستاره‌های گلابتونی، بر مخملِ تاریک؛

و دودِ فشرده‌یی که نسیم کلاف‌اش را گم می‌کند . . .

 

 

شب هنوز به نیمه نرسیده بود

با این همه پیرترها که دیرتر باور می‌کنند،

در کوچه‌ها و کوچه باغ‌های ما

صدای دیو شنیده بودند.

و تو می دانستی، ای والاترین کلمه، ای روشن ترین،

که بی‌خوابی‌  شب‌های مرا چه ستمگرانه تاراج می کند.

 زیرا گوش‌هایم هنوز به سکوت عادت نکرده اند.

 و هنوز هم فراموش نمی‌توانند کرد

 که در این نزدیکی‌ها، در میدانِ محله‌ی ما،

 هر روز چند بار صدای انفجار شنیده می‌شد.

 

 

ای دریچه‌ی روبه‌رو، در کوچه‌ی سلام،

 می‌دانم که تو بهتر از من می بینی

 چه بی‌دادی وزیدن گرفت و چه بی‌رحم تر از مهیبِ سیل

 دریچه‌هامان را بستند و نام هامان را

 از دیوار کوچه‌های نشانی، پایین آوردند.

 اما هنوز هم گل و شکوفه را چون میوه باور داریم.

 و می دانیم که روشن، تنها فقط، کلمه نیست.

 

 

ای کوچه‌ی روبه‌رو، با دریچهی سلام،

می‌دانم که تو نیز فراموش نمی‌توانی کرد

گردش در آن راه‌های روستایی و روزهای آفتابی را

که ما سایه‌هامان را با خود نمی‌آوردیم.

و آن کوچه باغ‌ها، با همه شعله‌های شدّادِشان

بازهم پیغامِ غم و ترنمِ قهرآمیز ما را به کوه‌ها می‌رساندند

و خنکای نسیمِ برف را، از قللِ مه‌آلود و نمناک

در برگ◦ برگِ لحظاتِ انسانی‌ی ما

ــ هرچند غمگنانه‌تر از غمناک ــ

چه پاک و روشن زمزمه می‌کردند.

 

 

بر تو سلام !

آهای! با توام، دریچه ی بیدار !

از کوچه‌ی همیشه‌ترین هرگز و هنوز،

آهای . .  . با تو .  . . می شنوی؟ باز هم سلام !

 

وقتی هوا به رنگِ فنا، تیره تنگنا شد،

برخیز بازهم جامه‌‌های گل‌آلود و چرک◦‌مرده‌مان را

در جویبارِ ستاره‌های آفتابی و آبی،

از غلظتِ شب‌های بلند و شبانه‌های باور نکردنی

پاکیزه بشوییم و پهن کنیم

روی درختِ زنده‌ترین یاد و زیباترین فریاد.

بی‌شک نسیمِ کوهسارانِ خورشید، خواهد وزید

و دستمالِ آبی‌ی شب، وقتی پر از گلابی شد،

حتّا در تراکم تارک‌تر از خواب مخمل‌ها،

گل‌های دور و نزدیکِ آسمان‌ها و زمین

برای هم چشمک‌های روشن

و بوسه‌های گلابتونی پرواز خواهند داد.

 

 

شهاب مقربین

جوانی ام ...

 

 

جوانی‌ام

گوشه‌ی آغوش تو بود

لحظه‌یی صبر اگر می‌کردی

پیدایش می‌کردم

 

آغوشت را  باز کردی

برای رفتن‌ام

شاید حق با تو بود

من دیر شده بودم

 

. . .

 

دیر یا زود

مانند یک دسته‌ی گل

باید که حسرتم را در بغل بگیرم و بروم

به خواستگاری‌ آن زنِ خاکی

که نه  نخواهد گفت

آغوشش را باز خواهد کرد

و همه چیزم را خواهد گرفت

 

و من همه چیزم را به او خواهم بخشید

بی هیچ حسرتی

مگر این حسرت ابدی

که دهانم را می‌گیرد

 

دیگر چگونه بگویم که دوستت دارم

۱۹ آذر ۱۳۸۷


 

مریم حبیبی

دل‌خوشی

 

دل‌خوشی‌های من

مثل حقوق ماهیانه‌ی تو، اندک‌اند

و دل‌تنگی‌هایم، مثل آرزوهای تو بی‌انتها

و غم‌هایم، مثل زن‌بازی‌های تو پنهانی‌ست.

 

نخندی امّا

زیبایی‌ی من نیز، مثل دندان‌های مادر تو مصنوعی‌ست

 

می‌بینی؟ چه‌قدر خوش‌بخت‌‌ام؟

چه‌قدر مثل هم داریم!

 

من دلم می خواست به یُمن این همه خوش‌بختی

با هم بخوابیم امشب

امّا باز فوتبال، منچستر، فریادهای تو!  بی‌خیالِ من

من تنها .  .  .

گورِ پدرِ فوتبال!  گول ِ پدرِ گل‌ها

 

من‌ می‌نشینم

و تنهایی‌ام را

با روح شاعرِ محبوبم

لاس می‌زنم.

 









 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۵۳ ـ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰

  No. 553 - Friday 3 November 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

 

عرفی

جمال‌الدین محمد سیدیی عرفی‌ی شیرازی

[ سده‌ی دهم قمری / شانزدهم میلادی]

 

جماعتی که به ناموس ونام میگفتند

به دیر دوش ز مستی و جام میگفتند

بیا ببین که چه فتوا دهد در مستی

همان گروه که می را حرام میگفتند

فغان که جمله فتادند در شکنجه‌ی دام

کسان که عیب اسیران دام میگفتند

به طوف کعبه شنیدم ز ساکنان حرم

که اهل دیر مغان را سلام میگفتند

به صحن دیر شنیدم ز زایران صنم

 همان که بر در بیت الحرام میگفتند

رموز آتش موسا که برهمن نشکافت

ز اهل دین نشنیدم که خام میگفتند

تمام بود به یک حرف ختم و ما غافل

 حکایتی که همه ناتمام میگفتند

به کعبه صد ره ز نزدیک و دور دیدم لیک

بگو که صومعه داران کدام میگفتند

فغان ز طبع تو عرفی، غلط همی گفتند

سخنوران چو تو را خوش کلام میگفتند


 

بنایی

کمال‌الدین شیرعلی بنایی (حالی)

[ پایانه ی سده‌ی نهم تا آغازه‌ی دهم قمری / شانزدهم میلادی]

 

یار اگر وعده‌ی دیدار به فردا می‌کرد

بی‌دلان را به سخن از سر خود وا می‌کرد

گنج حسنی که بر او کون و مکان تنگ نمود

تنگنای دلِ دیوانه‌ی ما جا می‌کرد

آن پری را سر دیوانه‌گی‌ی ما گر نیست

رسم پنهان شدن از بهر چه پیدا می‌کرد

لازم عشق بود همت عالی ورنه

ذرّه کی آرزوی مهر معلا می‌کرد

بر در میکده‌ی پیر مغان رفتم دوش

دیدم‌اش بسته در از غیر و تبرا می‌کرد

داشت در پیش نظر آینه‌ی روشن جام

و اندر آن صورت کونین تماشا می‌کرد

گفتم از غیرت سلطان ازل جلوه‌ی خاص

میل آمد شد اغیار تقاضا می‌کرد

چیست این غلغله‌ی کون و مکان گفت که یار

بهر دیدار خود آیینه مهیّا می‌کرد

گفتم این صورت جامع ز چه پیدا شد گفت

صیقلی بود که آیینه مجلّا می‌کرد

حالی اصرار نهان دار که بر سر دار

کرد آن رند که اسرار هویدا می‌کرد

 

نصیبی

بابا نصیبی‌ی گیلانی

[ سده‌ی دهم قمری / شانزدهم میلادی]

 

چون دوش از برم آن سرو سیم◦تن می‌رفت

به چشم خویش بدیدم که جان من می‌رفت

لبم به شیون و چشمم به گریه توفان کرد

که یار می‌شد و جانِ من از بدن می‌رفت

ز دیده رفت مرا روشنی هم اوّل شب

که شمعِ جلوه‌گرِ من ز انجمن می‌رفت

نشد مجال وداعم به گاه رفتن او

پی‌ی نظاره‌اش از بس که مرد و زن می‌رفت

دلم چو بلبل شوریده باز می‌نالید

که سرو گل رخم از عرصه‌ی چمن می‌رفت

فغان که رفت و نظر پس نکرد تا بیند

که چون نصیبی‌ی مسکین ز خویش◦‌تن می‌رفت



 

فدایی

فدایی‌ی شیرازی شیخ‌زاده‌ی لاهیجی

[ پایانه‌ی سده‌ی نهم تا آغازه ی دهم قمری / شانزدهم میلادی]

 

فصل گل و مل ، نوای مرغان بهار

هست این همه و، تو غایب ای زیبا یار

آن‌جا که تو حاضری از این‌هام چه سود

و آن‌جا که تو غایبی به این‌هام چه کار

 

5     5      5

 

دل عادت خوی جنگ‌جوی تو گرفت

جان کرد عزیمت ، سر کوی تو گرفت

گفتم که خط تو جانب من گیرد

آن هم طرف روی نکوی تو گرفت

 

5     5      5

 

در موسم نوروز زبان شد همه بید

وز آمدن‌ات به بوستان داد نوید

گشتند درختان ز شکوفه همه چشم

و اندر ره انتظار کردند سفید

 

5     5      5

 

باز آی که با سوز و گدازم بینی

بیداری شب‌های درازم بینی

نی، نی، غلط‌ام که خود فراق تو مرا

کی زنده گذارد که تو بازم بینی

 
       

 

 
       

بالای صفحه