_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۵۱ ـ جمعه ۲۹ مهر ۱۳۹۰

  No. 551 - Friday 21 October 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 


لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

صمصام کشفی

پرده‌ی حسرت

 

برای عزیزی، که آن‌همه زحمت مرا کشید.

 

درآمد

 

زنگِ تلفن!

. . . . . .

سلام، احوال پرسي و آن گاه سكوت!. . .

تكان سر!. .

باز و بسته شدن دهان بي آ نكه سخني بيرون بيايد از آن

دوباره تكانِ سر

آه  . . .

تنها آه

آن گاه سكوت . . .

و حسرتِ نگاه كه دنبال مي‌كند زنگِ  پريده‌ي آفتاب را

بر نرده‌هاي حياط.

. . . . . . . .

. . . . . . . .

 

دستان ۱

 

در زير آب

جهان رنگ ديگري دارد

سبزينه‌ي جلبك در چشمِ پر آب

و بوي جلبك در سینوس‌ها.

آب از سر گذشته كه بگذرد.

دستي كه رهايي مي آورد

چارقد سياه به سر دارد

و ابرواني شكسته در چهره‌يي

كه غم شده رنگِ هميشه‌ي آن.

شكل خداست

و مهرباني و قصه را

مشت مشت مي كند قسمت.

 

دستان ۲

 

زني با قدي بلند و گيسوان موج‌دارِ سياه

با وردِ زير لب

كاسه‌یي گل‌دار، پُر از حلواي برنج در دست

بر بالين كودكي تب دار نشسته

و آفتاب آرام آرام ورمي‌چيند خود را

از لبِ بام.

 

دستان ۳

 

شب دارد مي‌رسد به نيمه‌ي راه.

كودكي خم شده روي دفتر مشق‌اش

زني با چشماني خواب‌آلود و چهره‌يي خسته

 ـ ميلي به چشم

ميلي به نخ ـ

بافتني مي بافد

و سطر سطر مشقِ كودك را

با رج رج بافتني‌اش

اندازه مي گيرد.

برنده

هميشه كودك است وُ

جايزه اش

قصّه‌يي از قصّه‌هاي جن وپري.

>>>>

>>>>>

 

دستان ۵

 

يك سوي گسل،

پيرزني چروكيده در بستري

سوي دگر

حسرت  دست به كاري زدن

نشسته بر دلي!

 

 

فرود

 

حسرتِ خفته در بستر

مي نگرد به آفتاب پريده رنگ

رنگِ  پريده

سلانه

سلانه

دور مي شود از بسترِ گرم

 

گرما

مي‌تكد از تن آفتاب وُ

جاي پاي آهي مي شود

بر پنجره ي سرد.

۷ جولای ۲۰۰۹


 

 

نازنین نظام شهیدی

[۱۳۸۳ ـ ۱۳۳۳ خورشیدی / ۲۰۰۴ ـ ۱۹۵۴ میلادی]

بر سه شنبه برف می‌بارد

 

بر سه‌شنبه برف می‌بارد

برف پاکن‌ها

دست تکان می‌دهند.

بر سه‌شنبه برف می بارد.

دست تکان می‌دهیم:

- خداحافظ . . .

برف پاکن‌ها

از روی تو

برف سه‌شنبه را

می‌روبند

من دست تکان می‌دهم

نقش تو را پاک می‌کنم

- خداحافظ . . .

بر جاده‌ی خالی برف می‌بارد

و برف پاک کنی

دیوانه‌وار

به این سو و آن سوی جدار گلو

می‌کوبد.

در گلویم بر نام تو برف می‌بارد...


 

شعری از

فرشته ساری

 

تن‌پوشم را
از ديداری حرام شده در می‌آورم
و سووال رخت آويز را می‌پوشانم.

چقدر فراق
چه اندازه تمنا
از جامه‌ی خشک من می‌چکد.


 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۵۱ ـ جمعه ۲۹ مهر ۱۳۹۰

  No. 551 - Friday 21 October 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

 

فغانی

بابا فغانی‌ی شیرازی‌

[ پایانه ی سده‌ی نهم تا آغازه‌ی  دهم قمری / پایانه‌ی سده‌ی پانزدهم تا آغازه‌ی شانزدهم میلادی]

 

مقیدان تو از یادِ غیر خاموش‌اند

به خاطری که توای دیگران فراموش‌اند

برون خرام که بسیار شیخ و دانشمند

خراب آن شکن طره و بناگوش‌اند

چه عیش خوش‌تر از این در جهان که یک دو نفس

دو کس به دوستی‌ی هم پیاله‌یی ‌نوش‌اند

زهی حریف شرابان که بامداد خمار

به صد حرارت و مستی‌ی صحبت دوش‌اند

هزار سوزنِ پولاد در دل است مرا

از این حریرقبایان که دوش بر دوش‌اند

مراست کار چنین خام ورنه در همه جا

شراب پخته و یاران به عیش  درجوش‌اند

به روی برگ بهاران چو سایه در مهتاب

فتاده هم‌نفسان دست‌ها در آغوش‌اند

هزار جامه‌ی جان صرف این بلند قدان

که در نهایت چستی‌ست هرچه می‌پوش‌اند

چمن خوش است فغانی بیا که از می و گل

جوان و پیر در این هفته مست و مدهوش‌اند


 

اُنسی

سید قطب‌الدین میرحاج حسینی‌ی جُنابَدی

[ پایانه ی سده‌ی نهم تا آغازه‌ی دهم قمری / پایانه‌ی سده‌ی پانزدهم تا آغازه‌ی شانزدهم میلادی]

 

زمانه دست مرا گر به دست یار دهد

خوش است اگر چه همه عمرم انتظار دهد

اگر عنان تصرف به عشق او سپرم

عجب که عقل مرا دیگر اختیار دهد

چو غنچه با دل تنگم قرین بود چو کسی

دل شکسته بدان سرو گل‌عذار دهد

چو زلف خویش ندارد قرار دل‌بر ما

که ساعتی بر این بی‌دل‌اش قرار دهد

چو سیل دیده‌ی گریانِ ما بر آرد موج

ستاره را به حیَل بر فلک گذار دهد

نوید آمدنش می‌دهد نسیم چنانک

نوید مقدم گل باد نوبهار دهد

حباب گونه بگردم میان سیل سرشک

اگر چنان‌که لب‌اش وعده‌ ی کنار دهد

به روی چون گلشن ای دل مبین که دیدن او

نتیجه درد دل عندلیب زار دهد

شراب ساغر لعل لب تو آن می نیست

که دور چرخ به‌ ابنای روزگار دهد

ز ترک چشم تو ترسم که خنجر مژه را

به دست غمزه‌ی جادوی جان شکار دهد

بسوخت در شب هجران جگر کجاست کسی

که شربتی به من بی‌دل فگار دهد

به جان رسید دل از عشقت ای پری وقت است

که حال عرضه بر شاه و شهریار دهد

 .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

امیدی

خواجه ارجاسب تهرانی ( امیدی‌ی رازی)

[ پایانه ی سده‌ی نهم تا آغازه‌ی  دهم قمری /  پایانه‌ی سده‌ی پانزدهم تا آغازه‌ی شانزدهم میلادی ]

 

بر آن سرم که اگر همتم کند یاری

ز بار منّت دونان کنم سبک‌باری

اگر به کنج قناعت ز تشنه‌گی میرم

به نیم قطره نجویم ز هیچ کس یاری

شوم چو غنجه خشن پوش، چند هم‌چو گلم

به سرخ و زرد فریبد سپهر زنگاری

گرفتم آن‌که در ایام قحط کنعان است

عزیز مصر قناعت، چرا کشد خواری

در این سفر که بود راه دور و بارِ گران

چه یاری‌یی طلبد مرد باری از یاری

سری که پر بود از بار آرزو و هوس

اگر تهی نکنم آورد نگون‌ساری

مرا ز نان جوِ خویش چهره کاهی به

که از شراب حریفان سفله گل‌ناری

در این رباط دو در مشتری‌ی اهل هنر

چو نیست غیر فرومایه‌گان بازاری

اگر به گرگ دهد هم‌چو یوسفم زآن به

که ناکسی کُنَدَم در جهان خریداری

اگر کنی ز برای  یهود کناسی

و گر کنی ز برای مجوس گل‌کاری

در این دو کار کریه آن‌قدر کراهت نیست

در این دو شغل خسیس آن مثابه دشواری

که در سلام فرومایه‌گان صدرنشین

به روی سینه نهی دست و سر فرود آری

مذاق لذت آزاده‌گی عجب نبود

اگر شناخته باشی پس از گرفتاری

که قدر قیمت ایام تن‌درستی را

توان شناختن اندر زمان بیماری

مسافران نُه اقلیم عالم بالا

چو آمدند در این کهنه چاردیواری

گذاشتند متاع جهان و بگذشتند

تو نیز چون دگران بگذری و بگذاری

ز راه جاه قدم بازکش که این ره را

فراز و شیب فزون‌تر بود ز همواری

به راه خضر قدم نه کــ از این ره تاریک

امید هست که سر رشته‌یی به دست آری

ره مدینه‌ی علم این ره است و این ره را

اگر زپای در آیی ز دست نگذاری

 


 

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه