_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۴۷ ـ جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰

  No. 547 - Friday 23 September 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

ضیا موحد

بر کاغذی به جوهر نامریی

 

 

تاریخ شهر ما را هیچ‌کس نمی‌داند

این شهر مردمان‌اش را نامی نیست

و گور مردمان‌اش نیز

با دست‌های نامریی محو می‌شود

 

 

با این همه عمارت تاریخی

بی شبهه، شهر معمارانی داشته است

اما نشانی از آنان

در هیچ دفتری نیست

 

 

هرکوچه ساکنان‌اش را

در شهرهای دور

گم می‌کند

و چون چنارهای کهن‌سال‌اش

خود نیز در خیابانی

گم می‌شود

 

 

این شهر

 پر از شناسنامه‌ی بی‌نام است

و هر هویتی را انکار می‌کند

هر کوچه را هزاران نام است

و هیچ کوچه را نامی نیست

هر خاطره در این‌جا خنجری‌ست

در قلب خاطراتی دیگر

هر قصّه، قصه‌یی دیگر را نفی می‌کند

 

 

این‌جا کسی به مرگ طبیعی نمرده است

 

 

شاید شناسنامه‌ی این شهر را

جایی نهفته باشند

 

 

شاید مورّخان

تاریخ شهر را

بر کاغذی به جوهر نامریی نوشته باشند

شاید شناسنامه‌‌یی اصلا نداشته است

 

 

با این همه

این شهر بی‌شک از همه‌ی شهرهای عالم

تاریخی‌تر است

 

 

۱۵ شهریور ۱۳۴۹


 

علی‌رضا زرین

پاداش

 

زانوانم زه زد تا به تو رسیدم

کمرم از درد آویخت

و چشمانم تماشا را از یاد برد

 

هزینه‌ی این راه

جوانی‌ی من بود و پاداش‌اش

دیدار تو

 

اکنون به آستانت رسیده‌ام

اگر در را به رویم نگشایی

به درون خود نخواهم خزید

 

پگاه احمدی

زانوهایم را در ماهِ کامل بغل کنم

 

 

یا مُجیب

 

زانوهایم را در ماهِ کامل بغل کنم

همه‌چیز از حالا نزدیک است

وَ شمس و طغری هم،

زیرا من از کناره‌ی سینی‌ها می‌ریزم اگر دروغ بگویم

زیرا من

مثلثم را در خون، پرت کرده‌ام

دریا از ایوانم تا زیتون می‌آید

زیرا حالا، همه‌چیز از حالا نزدیک است

وَ من

که تمامِ سلسله‌ام تاریک شد،

تاریخ‌ام!

با موهایم مشکی، زیرا

خاکم مشکی، زیرا

ایوانم، مشکی

با طلسم وُ جدولِ سنجاق‌های لایقراء!

زیرا او

الواسع، المهیمن، المحصی، البصیر وُ سمیع است!

زیرا من او را در دایره‌های شکسته‌ام تکان تکان دادم!

زیرا کتابِ خافیه یعنی رساله‌ای در بابِ علمِ جفر!

 

پس ما زن‌های همسایه،

با سینی‌هامان بر ایوان وَ سینه‌هامان لای کبوتران،

به هم نگاه نکردیم

زیرا من بلند گریه می‌کردم

وَ چانه‌ام از سنگ وُ باد، پر شده بود

زیرا من

باید همیشه چیزی برای رطوبت پیدا کنم

زیرا من

از کناره‌ی سینی‌ها می‌ریزم اگر دروغ بگویم

من- سرُّالمستتر- با زن‌های همسایه گفته‌ام

یکی از ما هزار تن زیباتر است

 

یکی از ما،

فاحش‌ترین دروغِ درختانِ سردسیر، در برجِ ابتر است

 

زیرا من اگر نگویم می‌ترکم مثل النگوهای تنگ، بریده می‌شوم از حلق

زیرا من باید کنار چاقوها برنج بکارم

 

پس ما زن‌های همسایه، زیرِ چادرمان تاریخ می‌زدیم

زیرا یکی از ما هزار تن، درها را با درد وُ جفر، بغل کرده بود

 

زیرا من بر پله‌های شکسته‌ی سید موسا موسوی- دعا نویس قلعه‌حسن‌خان- نشسته بودم

وَ فکر می‌کردم هنوز امیدی هست . . .

 

پس با زانوهایم سینه زدم وَ با صورتم نشستم زیرِ آب‌های چهل‌تاس!

زیرا من باید از پیشدادیان تا کنارِ سینی نعنا درنگ می‌کردم

زیرا که آفتاب می‌تابید

وَ یکی از ما هزار تن، زیباترین زنِ همسایه بود

 

حالا نزدیک است

دایره‌های سرگیجه را دورِ سرم می‌پیچم با نورِ سردِ مایل به آبی کمرنگ

زیرا من باید لای خیزران نفس بکشم

پس می‌رویم از نِی در گردنم

زیرا مثل خاک منقلبم مثل خاک منقلبم مثل خاک

زیرا فکر می‌کنم که اجابت شدم

وَ چیزی حک شد برای همیشه بر شرفِ شمس.

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۴۷ ـ جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰

  No. 547 - Friday 23 September 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

جامی

نورالدين  ابوالبرکات عبدالرحمان جامى

 [سده‌ی نهم هجری قمری / پانزدهم خورشیدی]

 

بگشای  ساقیا به لب شط سر سبوی

وز خاطرم کدورت بغدادیان بشوی

مهرم به لب نه از قدح می که هیچ‌کس

ز ابنای این دیار نیارزد به گفت و گوی

از ناکسان وفا و مروت طمع مدار

وز طبع دیو خاصیت آدمی مجوی

در راه عشق زهد و سلامت نمی‌خرند

خوش آن‌که با جفا و ملامت گرفت خوی

عاشق که نقب زد به نهان‌خانه‌ی وصال

دارد فراغتی ز نفیر سگان ِ کوی

بی‌رنگی است و بی صفتی وصف عاشقان

این شیوه کم طلب ز اسیران رنگ و بوی

جامی مقام راست روان نیست این زمین

برخیز تا نهیم به خاک حجاز روی


 

ابن نصرت

امیر بها الدین برندق خجندی

[ پایانه ی سده‌ی هشتم تا آغازه ی سده‌ی نهم قمری /  پانزدهم میلادی]

 

ما چنان از قدح شوق تو سرمستان‌ایم

که همه ملک جهان را به جُوُی نستانیم

جرعه‌یی از کف ساقی‌ی غمت نوشیدیم

مست و سر گشته و دیوانه و عاشق  ز آن‌ایم

کی توانیم که چشم از تو دمی برگیریم

ما که قطعا ز رخ‌ات قطع نظر نتوانیم

مردمی کن مشو از دیده نهان هم‌چو پری

ز آن‌که اسرار  تو در پرده‌ی دل می‌دانیم

جان ما را به لب آورد خط و خال‌ات لیک

هم‌چنان نقش تو بر دفتر دل می‌خوانیم

وقت آن‌است که خوش خوش به هوایت امروز

یک زمان گرد تن از دامن جان بفشانیم

مدتی شد که شب و روز چو ابن نصرت

در بیابان غم عشق تو سرگردانیم


 

قبولی

مولانا قبولی‌ی سیروزی

[سده‌ی نهم هجری قمری / پانزدهم خورشیدی]

ز آهم وقت کشتن خنجر جلاد بگدازد

بلی ز آتش عجب نبود اگر پولاد بگدازد

دل سوزان من از آه حسرت تیز می‌سوزد

چو آن شمعی که روز از ره‌گذار باد بگدازد

 نمی‌سوزد دلت ای خسرو شیرین دهان بر من

اگر چه سنگ از سوز دل فرهاد بگدازد

حلاوت وام می‌خواهد شکر از لعل شیرین‌ات

اگر صد ره مکرر قند را قناد بگدازد

 چنین نخلی به بنیاد قبولی کس نمی‌بندد

اگر موم سخن صد بار از بنیاد بگدازد

 

 

قاسم انوار

معین‌الدین علی حسینی‌ی قاسمی

[پایانه‌ی سده‌ی هشتم تا آغازه ی سده‌ی نهم ‌قمری / چهاردهم میلادی]

 

دل من به غمزه بردی رخ مه نمی‌نمایی

به کجات جویم ای جان ز که پرسمت کجایی

بگشا نقاب و آن رو بنما به ما که ما را

به لب آمده‌ست جان‌ها ز مرارت جدایی

بنماند جانم از درد و بماند تا قیامت

به من اسم جان سپردن به تو رسم دل‌ربایی

نه چنان خراب و مست‌ام که توان مرا کشیدن

ز طریق عشق و رندی به صلاح و پارسایی

نفسی نقاب بگشا دل و دین ببر به غارت

که دمی خلاص یابم ز غم منی و مایی

من اگر خطاست کارم به تو بس امیدوارم

به جز از تو کس ندارم که تو معدن وفایی

ز سر نیاز گفتم که گدای توست جانم

به کرشمه گفت قاسم تو گدای پادشایی

 


 

کاتبی

شمس‌الدین محمد کاتبی‌ی ترشیزی‌ی نیشابوری

[سده‌ی نهم ‌قمری / پانزدهم میلادی]

 

چو قوس ابروَت از نوک غمزه ناوک ساخت

هزار عاشق اگر بود  کار یک یک ساخت

به تندی‌ آن گل عارض چه می‌کشی درهم

که خرّمی نتوان از بهار منفک ساخت

فراز نون دو ابرو چو دل جبین تو دید

ز مصحف دو جهان ورد خود تبارک ساخت

ز کوی تو نبود منزلی مبارک‌تر

خوش آن‌که خانه در این منزل مبارک ساخت

دلم به یاد تو ای کبک مست در در و دشت

سرود انجمن از ناله‌ی چکاوک ساخت

شهی‌ست هندوی چشمت که بهر کج نظران

ز تیغ هر مژه صد خنجر بَلا رک ساخت

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . .  .  .

 










 
       

 

 
       

بالای صفحه