_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۴۳ ـ جمعه ۴ شهریور ۱۳۹۰

  No. 543 - Friday 26 August 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

محمدعلی سپانلو

سه شعر

 

 

۱)  يك لحظه شامگاه
 


يك لحظه شامگاه به زيبايي‌ی تو بود
جذاب بود و آرام
آرام مي‌گذشت
مدهوش عطرهاي نهان‌اش
زيبايي‌ی برهنه‌ي شب رازپوش بود
حتّا به ما نگفت كه آزادي
ترجيح بر اسارت دارد
يا خير!
شب سرگذشت ما را
از پيش چشم مي گذرانيد
ما نيز مي گذشتيم
زنجيره هاي ثانيه بر خواب هاي ما
و قيچي‌ی طلايي
در خاوران مهيا مي‌شد . . .
 


صبحي كه مي رسيد به تنهايي تو بود.

 

 

 

 

۲)  كارت پستال
 


تهران شكوفه باران است
اي مهربان كه ساكن در غربتي
آن گل كه در دل‌ات به امانت ماند
وقت است بشكفد
پيغام ارتباط ميان دو شهر
پيغام شادباش تو با عشق دوردست.

  

 

 

 

۳)  عید در آسمان بی‌گانه

 

 

 

از فراز این برج‌‌ها، بی‌حساب، نمی‌توان در آسمان بی‌گانه

پرواز کرد شبیه ارواح در فیلم‌های خیالی

و دید که سوسکِ چراغ‌دار همان موتور سیکلت است

                                                در عالم تبدیل  . . .

کمک کن شاگال! می‌خواهم در فلک دوار بچرخم

و نیفتم با کلاه ملون، از بلندی‌ی روی بُوابان روح:

                             که محیط‌ ا‌ند و محفوظ و جلیل  . . .

در عرش قایق‌ها و نخل‌های نور و تخته رنگ امواج:

صورتی‌‌ی عشرت‌خانه، آبی‌ی سلطنتی، سبزِ مقدس

                                                  با قلم‌موی رود نیل  . . .

بمانم در ابدیت مسکون

در آسمان عید قاهره که چشمان‌ات در آن غوطه‌ور است.

 

 شهریور ۱۳۸۴ ــ قاهره

 









 

 

بیژن نجدی

[۱۳۷۶ ـ ۱۳۲۰ خورشیدی / ۱۹۸۷ ـ ۱۹۴۱ میلادی]

سه شعر

 

۱

پیاده های سفید

 مرداند

جنازه‌ی اسب های سیاه

برمیز شیشه است

فیلِ سفید

ازخانه‌های سیاه می‌گذرد

رخ ، تنهاست

سیاه واگذارمی‌کند

هم چنان که سفید .

 

۲

گچ و تخته های سیاه

گچ و ناخن های سفید

گچ و هراس دختران کلاس

هنگام نوشتن عشق

که یاران فراموش کردند

عشق

 

۳

درخت می‌کارم

زمین‌اش می دهد ریشه

بهارش برگ

و برهنه‌اش می‌کند پاییز

به خاطر دست‌های من،این آغوش

تا درختی دوباره زاده شود

که آسمان بباردش باران

که زمین بگیردش ریشه

بهار، بخواندش با برگ

و لخت‌اش کند پاییز

به خاطر من؟

یامرگ

 


 

ساقی قهرمان

درست که می شود خراب می شود

 

انگشت های عزیزت را بند بند می شکنم

چشم های عزیزت را در چشم‌خانه می ترکانم

پرده‌های این حرمسرا از جنس خنده های قه‌قهه است

پرده باد می خورد روی حجره ها

این یکی     موهاش          خونی     ریخته تا زانو

این یکی     موهاش          روشن روی بغل

این یکی  موهاش  موهاش  موهاش

 

من مو ندارم

من میان صدا می چرخم

هی روی زانو می نشینم هی برمی‌خیزم

این جا دالان تنگی تا دیوار پنجره می‌رود

این جا گرم نمی شوم

این جا اندکی گرم می شود

این جا صدای تو می‌آید

این آغوشم را وامی‌کنی

می‌بندی وامی کنی می بندی

پرده های قه‌قهه    قح قح     می افتند

سرم

            سرم

سرم

       سرم

 

چشم های عزیزت را در چشم‌خانه می‌ترکانم

لب‌های عزیزت را با ناخن می‌خراشم

انگشت‌های عزیزت را بند بند می‌شکنم

شانه‌هامان را به هم تکیه می‌کنیم مویه می‌کنند

ناخن‌ات را خراش می‌کنی زیر سینه‌ام

قلم می‌کنی کف پایم را از زانو

دل‌ات می گیرد

لب بام می‌آید اندکی ماه می‌خوری

سرت     سرت

سرت     سرت

خراب می‌شود درست می‌شودپرده های قه‌قهه     قح قح

                                                           قح قح

     قح قح

  قح‌قح

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۴۳ ـ جمعه ۴ شهریور ۱۳۹۰

  No. 543 - Friday 26 August 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

کمال خجندی

شیخ کمال الدین مسعود خجندی

(معروف به شیخ کمال)

[سده‌ی هشتم هجری‌قمری / چهاردهم میلادی]

 

تو را چون چشم خود دیگر به مردم دید نتوانم

دو چشم دیگری خواهم که از غیرت بپوشانم

زرشک از دیده خون ریزم گَرَم در دل فرود آیی

ز دل فریاد برخیزد گَرَت در دیده بنشانم

چو از رخ زلف ببریدی گسستی رشته ی عمرم

چو بر لب خال بنهادی نهادی داغ بر جانم

به تاق ابروان خوانم تو را پیوسته پیش خود

بپا ای آیت رحمت به محراب‌ات چو می‌خوانم

به خاک پای تو خود چون رسد گلگونِ اشکِ من

که در ره می‌فتد هر دم، من‌اش چندان‌که می‌رانم

کمال از دوری‌ام گفتی چها بگذشت بر چشم‌ات

چو تو رفتی دُرِ سیراب رفت از چشم گریانم

 


 

جنید شیرازی

شیخ‌الاسلام معین‌الدین ابوالقاسم جنید عُمَری‌ی شیرازی

[ سده‌ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی]

 

من نه امروز خراباتی‌ام و عاشق و مست

که چنین عاشق و مست آمدم از روز الست

آن حریف‌ام که گَرَم سر برود در ره عشق

پای بفشارم و بر عشق نیافشانم دست

روزی از خانه به بازار روم با دف و چنگ

تا همه خلق بدانند که قلّاش۱ام و مست

نام من زشت شد ای خواجه هم از اوّل کار

چه توان کرد که این شیشه در افتاد و شکست

دلقِ سالوس که یک بار ز دوش افگندم

به دو صد رشته دگر بار به من نتوان بست

تا زمستان تو غوغای صبوحی برخاست

زاهد از صومعه در کوی خرابات نشست

زاهد دون ز کجا صحبت مستان ز کجا

لایق منصب عالی نبود همّت پست

در پی‌ی صومعه و بند ریا بود جدید

ساکن کوی مغان گشت و از آن بند بجست

 

۱.   قلاش : زیرک حیله گر. این کلمه فارسی است زیرا در کلام عرب شین پس از لام وجود ندارد.

 








 

 

برهان بلخی

برهان‌الدین مظفر بلخی

( از شاعران پارسی‌گوی هند)

[ سده‌ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی]

 

ساقیا جامی که من هم مست و هم دیوانه‌ام

عشق تو باده‌ست و من آن باده را پیمانه‌ام

خانمان کردم خراب از مستی و دیوانه‌گی

من کنون بی خانمان چون بوم و در ویرانه‌ام

از لب او چاشنی دارد مگر این می که من

چند روزی شد که مست افتاده در می‌خانه‌ام

راه عقل و عاقلی بگذار بر بیوه زنان

ساقیا جامی که من در عاشقی مردانه‌ام

عشق تو افسانه‌یی در گوش جام من دمید

من چنین مدهوش و هم دیوانه‌ی افسانه‌ام

طعنه زد دیوانه‌یی، گفتا که تو مولا نه‌ای

گفتم این عشق است، عاری نیست گر مولا نه‌ام

وصل او در عاقلی و عقل هرگز ره نیافت

ساقیا جامی که من هم مست و هم دیوانه‌ام


 

مغربی

مولانا شیخ محمد شیرین (شمس) ‌ تبریزی‌ی مغربی

 [پایانه‌ی سده‌ی هشتم تا آغازه ی نهم ‌قمری /  چهاردهم میلادی]

 

این جوش که از می‌کده برخاست چه جوش است

این جوش مگر از خم آن باده فروش است

این دیده ندانم که چرا مست و خراب است

و این عقل ندانم که چرا رفته ز هوش است

دل باده کجا خورد ندانم شب دوشین

کـ او بی خبر و مست و خراب از شب دوش است

این کیست که در گوش دل آهسته سخن‌گوست

و آن کیست که اندر پس این پرده به‌گوش است

در گوش فلک از مه نو حلقه که انداخت

این چرخ ندانم که چرا حلقه به‌گوش است

این مُهره‌ی مِهر از چه بر این چرخ روان است

بر اطلس گردون ز کواکب چه نقوش است

ای هد هد جان ره به سلیمان نتوان برد

بر درگه او بس که طیور است و وحوش است

ساکن نشود بحر دل مغربی از جوش

یارب ز چه با دست که در جنبش و جوش است


 

رستم خوریانی

خواجه حسام‌الدین رستم خوریانی‌ی بسطامی

[پایانه‌ی سده‌ی هشتم تا آغازه ی  نهم هجری‌قمری / چهاردهم میلادی]

 

خوش است باده دریغا که بی‌خمار نباشد

نکوست عمر چه حاصل که پایدار نباشد

به دست بلبلی از باغ روزگار نیاید

گلی که در کف از آن‌اش هزار خار نباشد

درِ مراد به رویش عجب که بازگشاید

کسی که بسته‌ی زنجیر زلف یار نباشد

مشو ز حادثه دل‌تنگ ای عزیز چو دانی

که کار گردش گردون به یک فراز نباشد

گدایی از در خلوت‌سرای اهل نظر کن

که خاک روبی‌ی این آستانه عار نباشد

در این طریق بدان نهج پای نه که پس از مرگ

ز ره‌گذار تو بر خاطری غبار نباشد

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه