_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۴۰ ـ جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۹۰

  No. 540 - Friday 5 August 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

رضا براهنی

پنج شعر

 

۱)  پنجره را باز کن !

 

این چشم‌های من از چشم‌های شما آخر چه سودی بردند؟

از باغ‌های مرده صداهای گریه باز می‌آمد

و بعد گریه فروکش کرد        سردم شد

وقتی که پنجره را بستم ، برگشتم؛

امّا تلنگر انگشت مضطربی بر روی شیشه، باز برم گرداند

از پشت شیشه بیرون را نگاه کردم

دو مرد بودند که با شکلک و اشاره‌ی دست می‌گفتند: پنجره را بازکن!

وقتی که بازکردم و دیدم جنازه‌ی سنگینی را بر روی آستانه نهادند،

رفتند ،        پنجره را بستم

حالا          با این جنازه روزگار خوشی دارم

دیگر صدای گریه نمی‌اید از باغ‌ها

آخر جنازه‌ی خودم است.

 

۸ تیر ۱۳۷۰ ـ تهران

 

۲)  حرف

 

من با دهان بسته همیشه           فریاد می‌زنم

امّا شما همیشه        فریادهای مرا       با گوش باز می‌شنوید

بین دهان و گوش      فریادهای من       تکمیل می‌شود

 

۱۲ دی ۱۳۶۹ ـ تهران

 

۳)  دهان

 

چیز غریبی کنار آینه مانده‌ست بهت‌زده

شکل دهانی که خواسته‌ست به فریاد

خواب شگفت‌آوری قدیمی و متلاطم را باز بگوید

عجز زبان بسته‌گی، ولی

مانع فریاد شده‌ست

 

کی رسد آن روز و روزگار که فریاد را بشنویم ؟

این همه را بشنویم ؟

 

۷ آبان ۱۳۶۹ ـ تهران

 

۴)  درونی

 

مرا ستاره‌ی پولادینی کار ماه نشانده‌ست

و هیچ دستی قادر نیست که از درون این معماری

عبور کند.

 

۶ اردیبهشت ۱۳۶۹ ـ تهران

 

۵)  یک‌سال (۸)

 

آب خواب‌اش می‌آید

تا بخوابد، تا شب

راه، راهی طولانی است

 

جنگل از آن‌سو می‌آید با افواج نسیم‌اش

سبز، آری سبز، آری سبز است این میعاد خوبِ آب

با جنگل

 

اینک آن دریا، گلشن آرامش رو در روی ما

اینک آرامش در این مهتابی در کوی ما

 

۱۲ ژوییه‌ ۱۹۷۶ـ برانکس‌،‌ نیویورک


 

 

پرتو نوری علا

هیس هیسِ نجابت

 

 

پرتابِ نقل وُ سکه وُ پولک

سنجی که به هم می‌کوبند

و دَفی که در هوا می‌گردد

دست به دست.

گفتم: - صدای پرتا بِ سنگ می آید.

گفتند: - نوای مبارک باد است این.

 

 

تلنگر سنگ‌ریزه

بر کاسه‌ی تار وُ سه‌تار

و هیس هیس ِ نجابت

در کاسه‌ی سر.

 

 

سنگ وُ غبار ارمغانم 

و سرِ شکسته، پیچیده در تور.

خواستم بگويم: - . . . . .

گفتند: - مبارک است پرتابِ این وصلت.

و خواندند: -  گِله‌گِی هات به سَرَم

واسه ی عروسی پسرم.

 

 

گلایه از که کنم؟

آن‌جا که مهربانی،

پنداری بیش نبود

پوزخند را بر پوزه‌هاشان ندیدم.

و در وَهم ِ تور وُ پولک وُ پودر

حاشا کردم سقوطِ سنگِ اول را.

 

 

در جدالِ طناب وُ گلو

دست و پا می زدم آن بالا

و بر تماشاگرانم

غسل واجب می‌شد.

 

 

وقتی پرواز ِ پرنده را

به خاک، می دوزَد

پرتابِ سنگ و آجر،

وقتی طناب با گلو

پیوند می‌خورَد،

دیگر چه فرقی می‌کند؛

چه عروسی‌ی عزا

چه عزای عروسی.

 

بهشت، ارزانی‌ی جلادانم؛                                                  

بگذار هِی به دور ِ خود                                          

بچرخند وُ بگویند:

- گُرگم وُ گله می برم.

و ندانند چه‌‌طور

ناخن‌هایم را سوهان می زنم                                   

به قصدِ چشم‌هاشان

تا خوب‌تر ببینند

بوسه‌ی عاشقانه‌یی را

که از یار گرفته‌ام. 

 

 

به عروسی‌ام بیا!

رودخانه هرگز نمی‌ایستد؛

برنمی‌گردد آبی که در آن

                        تن شسته‌ام.

در شبِ صعودِ گیسویم

بوسه‌ی عاشقانه‌ی یار

حتّا سیاهی‌ی قبر را

روشن کرده است.

 

اول دسامبر  ۲۰۰۷   ـ لس آنجلس  

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۴۰ ـ جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۹۰

  No. 540 - Friday 5 August 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

بَدرِ چاچی

فخرالزمان بدرالدّین محمّد چاچی

[سده‌ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی]

 

از نام ِ تو بر کام زبان‌ها شکر افتد

وز بوی تو در گلشن جان‌ها شرر افتد

بر یاد تو ناهید اگر چنگ سرآید

صد قطب به رقص آید و از چرخ در افتد

خورشید چنان مست شد از ساغر مهرت

کــ او را خبری نیست که بر بام و در افتد

بهرام ز سهم تو چنان خسته که هر شام

بر چهره‌ی او خون جگر را گذر افتد

هر دل که نشد تشنه‌ی دیدار وصالت

شک نیست که در شعله‌ی نار سَقَر۱ افتد

و آن جان که نشد سوخته‌ی آتش مهرت

خاکی‌ست که از تَحتِ ثرا۲ زیرتر افتد

در دایره‌ی مهر تو هرگز نشود جمع

آن را که نظر بر ورق ماه و خور افتد

چون صبح که زد یک نفس از سینه‌ی پر سوز

کی میل به خواب آید و مهرش به خور افتد

هر صبح خطابی کندم مرغ سحرخوان

چون آتش وجدش همه در بال و پر افتد

کـ ای بدر کلید در عرفان به کف آور

ز آن پیش که نُه تارُم۳ شش رویه برافتد

اندیش از آن روز که از زلزله‌ی صور۴

منشق۵ شود این گنبد و آن خشت زر افتد

تا چند تو را از هوس زلف دل‌آرام

بر تشت زر از دانه‌ی عبهر دُرر افتد

ز آن زلف پریشان مشو انجم صفت از مهر

کـ آن زلف نه شامی‌ست که گرد سحر افتد؟

جادوی سیاهی‌ست که از جنبش بادی

از کنگره‌ی ماه نگونسار در افتد

ابروش کمانی‌ست که هر تیر که‌ز او جست

تا سینه خبردار شود بر جگر افتد

و آن خال بلایی‌ست سیه که‌ز سبب او

در عالم ایمان تو صد شور و شر افتد

کام و لب شیرین خود ای دوست مکن تلخ

آن دم که تو را در قدح می نظر افتد

در میکده‌یی رو که یکی قطره ز جام‌اش

گر عرش خورد تا با بد بی‌خبر افتد

در نغمه‌ی اُطروبه۶‌ی او چرخ زند خوش

رقصی که کلاه زرش از فرق سر افتد

ور ابر برد بوی بخارش به سر کوه

دامن به سر آید ز میان‌اش کمر افتد

در مجلس خسرو نه همانا که کسی را

ز ین قطعه‌ی شیرین هوسی بر شکر افتد

چون بدر مدان کامل‌ام اندر ره انشا

در بحر سخن گر بِِه از دُرّ ِ تر افتد

 

۱. سَقَر: جهنم

۲. ثرا = ثری : خاک و زمین

۳. تارم = طارم : خانه‌ی چوبین، داربست چوبین

۴. صور: شاخی که در آن بدمند در این‌جا مراد صور اسرافیل است

۵. منشق: شکافته شدن

۶. اطروبه: آن‌چه مردم را به طرب آرد.

 

 

 

مُتَکَلّم

تاج‌الدین حسن مُتَکَلّم

[سده‌ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی]

 

آن شب که یار شمع شبستان ما بود

آیات خوش‌دلی همه در شأن ما بود

روی چهان‌فروز و لب جان‌فزای یار

باغ بهشت و چشمه‌ی حیوان ما بود

چون روی دوست خوان ملاحت بگسترد

طاوس قدسیان مگس خوان ما بود

رضوان اگر چه باغ بهشت است مسکن‌اش

در آرزوی کلبه‌ی احزان ما بود

در گردن مراد کنم دست آرزو

گر رای یار بر سر پیمان ما بود

ویرانه جای گنج بود پس غریب نیست

گر گنج عشق در دل ویران ما بود


 

شبستری‌

شیخ سعدالدین محمود شبستری‌ی تبریزی

[سده‌ی هشتم هجری قمری / سیزدهم میلادی]

 

چو دید آن ماه که‌ز روی چو خورشید

بُریدم من ز جان خویش امید

یکی پیمانه پُر کرد و به من داد

که از آب وی آتش در من افتاد

کنون گفت از می‌ی بی‌رنگ و بی‌بوی

نقوش تخته‌ی هستی فرو شوی

چو آشامیدم آن پیمانه را پاک

در افتادم ز مستی بر سر خاک

کنون نه نیست‌ام در خود، نه هست‌ام

نه هشیارم، نه مخمورم، نه مست‌ام

گهی چون چشم او دارم سری خوش

گهی چون زلف او باشم مشوش

گَهی از خوی خود در گلخن‌ام من

گَهی از روی او در گلشن‌ام من


 

علاءالدوله سمنانی

شیخ ابوالمکارم رُکن‌الدین علاءالدوله احمد بیابانکی‌ی سمنانی

[ پایانه‌ی سده‌ی هفتم تا آغازه‌ی هشتم قمری / سیزدهم میلادی]

 

هاتف دولت مرا آواز داد

مرغ دل را سوی جان پرواز داد

هرچه جان از طعمه‌ی دل خورده بود

از بُن سیّ و دو دندان باز داد

بود شهبازی عجب این مرغ دل

شاهبازش ز آن سبب ره باز داد

جانِ قدسی چون بدیدش در زمان

خویش را در خورد آن شهباز داد

نَفسِِ مسکین چون بدان است این سخن

مجلسی بهر عزا خوش ساز داد

هم‌چو شمعِ زرد رو می‌سوخت خوش

اشک می‌بارید و تن در گاز۱ داد

ای علاء‌الدوله وقت‌ات باد خوش

چون تو را شاه جهان آواز داد

 

۱. گاز:  مقراض بریدن طلا و نقره . قیچی

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه