_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره ی ۵۳۸ ـ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۹۰

  No. 538 - Friday 22 July 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

محمود مشرف آزاد تهرانی (م . آزاد)

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ ۱۹۲۳ میلادی]

دو شعر

 

۱) شور

 

 

من زاری‌ی سه تاری را شنیدم

از دورهای دور

در های و هوی باد

من زاری‌ی سه تاری را در باد

از کوچه های دور شنیدم که می‌گریست

سروی میان باغ

کنار جوی

در های و هوی سبز گیاهانِ پیش‌خوان ها

از ریشه ها جدا

من زاری‌ی سه‌تاری را از کوه

و های های مردی را از دشت

می‌شنیدم که می خواندند

مرد و سه تار مرد

گاهی خدا خدایی

از همدلی جدایی را می گرییدند

دیدم که پارسایی بر بام های سرد سحر ناله کرد و خواند

با

زاری‌ی سه‌تار

در های و هوی باران دیدم که آب ها از چشمه ها تراویدند

و گیاهان دشت ها روییدند

با شور سه تار

گل‌های سپید در سایه‌ی بید

رقصیدند

آن‌گاه خموش دیدم

در آفتاب نگاه

سروی مستی ست

بیدی سازی

و آن مست سیاه

تشنه‌ی نوری‌ست

و آن ساز خموش

چشمه ی آوازی

 

 

۲)  اندوه نیمایی

 

شب تاریک پشت بام‌های سرخ

تنها بود نیلوفر

شب تاریک پشت کوه نیل اندام

دشت ماهتابی بود

شب تاریک از کوچه پنهان خفت

درخت سبز لیمو میوه هایی داشت

می پنداشت

بهار دیگری بیدار خواهم شد

شب تاریک

نیلوفر تماشاگر

شب تاریک را بیدار تا خورشید

میان بیشه ها تا بید

دریا را نگاهی کرد

میان آب‌ها مرغابی‌ی مرداب

به تنهایی دعایی خواند

و نیلوفر

میان خواب و بیداری

ملالی داشت

می پنداشت

زمستان شاخه را بیمار خواهد کرد

 





 

یاشار احد  صارمی

سُرَخشان

 

و آن پایین زنی در برکه ها ی آینه

شکوفه های موسیقی و آتش

دل در دل این کوزه ها نیست

یکی بیاید از انگور و پاهای سیمابی بگوید

بوی مستان نامریی می آید از این راه

و من همان اتاق‌ام  تاریک و خنک!

بیا وُ حالا نخند با این شاخه‌های براق آلوچه

بیا و سربه سر این چوب‌پنبه‌های سرخوش نگذار

این دامن جادویی چه قشنگ دور گرفته است

کجا می رود؟

چرا چیزی نمی گویی؟        

حرف می‌کُشد آدم را           نه؟

حداقل بیا از سایه هایمان عکس بگیریم

این‌جای روز را به آن درخت روبه‌رو نشان می دهم

ــ من هر بهار همین جا خودم را گم می کنم

ترجمه‌اش طرلانی می‌شود زیر باران: 

قیقاج سُرَخشان !

 

از دستم  بگیرید

بگیرید شیشه را از دستم

با پیچکی که خودش را می‌کشد از شانه ام بالا

 

و جثه‌ی گل آلودِ فروردین

از صدایم نمی شود پیدایم کرد

راه و کلاهم امشب و بگذریم ...

ــ  من هر بهار همین جا خاموش می‌شوم

این کوچه باز پنهانی کجا می رود؟

ترس در حضور سایه های شش انگشتی

سفرنامه ی اسب آبنوس و لاله های جفت‌جو؟

ــ نگفتم آینه ها کلاه سرت می گذارند

می خواهند می خواهند؟

نگفتم اینها آدم های آه‌اند؟

فرشته ی خواب آلود تو به گوشواره اش فکر می کند

به دزدهای دریایی 

از آن بهشت است تماشا     از آن چند منقار

پشت سرت را نگاه نکن

با تقدیر می رویم

ــ  تو یارمی          می درخشی       

و من که دیگر من نیستم

 

از دستم  بگیرید

شیشه را بگیرید از دستم .


 

روجا چمنکار

دو شعر

 

۱ ) عاشقانه  

 

سرمه می کشم   

دور چشم‌های احمقم ،

تا درشت شوند                         

دهان باز کنند                         

و درسته قورتت دهند !                                                     

 

   

۲)  نیمه‌ی فردا شب  

 

تا نیمه‌ی فردا شب  

قصّه ، تمام می شود.

 

گفتی : سنگی كه به گردنت آویزان كرده‌ای  

بازی كودكانه‌یی‌ست كه سرت را خواهد شكست.  

تا نیمه‌ی فردا شب  

من می مانم و دردی

كه با قرص ماه ، كامل می شود.   

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره ی ۵۳۸ ـ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۹۰

  No. 538 - Friday 22 July 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

عطاّر

فریدالدّین ابوحامد محمّد عطّار کَدکنی‌ی نیشابوری

[ پایانه‌ی سده ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری /  سیزدهم میلادی]

 

برقع از ماه برانداز امشب

اَبرَشِ۱ حسن برون تاز امشب

دیده بر راه نهادم همه روز

تا درآیی تو به اعزاز امشب

من و تو هر دو تمام‌ایم به‌هم

هیچ‌کس را مده آواز امشب

کارم انجام نگیرد که چو دوش

سرکشی می‌کنی آغاز امشب

گرچه کار تو همه پرده‌دری است

پرده زین کار مکن باز امشب

تو چو شمعی و جهان از تو چو روز

من چو پروانه‌ی جانباز امشب

همچو پروانه به پای افتادم

سر ازین بیش میافراز امشب

عمر من بیش شبی نیست چو شمع

عمر شد، چند کنی ناز امشب

نفسی در رخ من خند چو صبح

هم‌چو شمع‌ام چه نهی گاز امشب

بوده‌ام بی تو به‌صد سوز امروز

چه کنی کشتن من ساز امشب

مرغ دل در قفس سینه ز شوق

می‌کند قصد به پرواز امشب

دانه از مرغ دلم باز مگیر

که شد از بانگ تو دمساز امشب

رازم از دم بمکن فاش چو صبح

که تویی همدم و همراز امشب

دل عطار نگر شیشه صفت

سنگ بر شیشه میانداز امشب

 

۱. اَبرَش: اسبی که نقطه‌‌ی مخالف رنگ او بر او باشد. (برهان قاطع). اسبی که موی سرخ و سیاه و سپید دارد. ( دهخدا)

 


 

سعدی

شیخ ابوعبدالله مشرفالدین مصلح شیرازی

[سدهی هفتم قمری / سیزدهم میلادی]

 

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری

خاک بازار نیارزم که بر او می‌گذری

من چنان عاشق روی‌ات که ز خود بی‌خبرم

تو چنان فتنه‌ی خویشی که ز ما بی‌خبری

به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را

کـ آن چه در وهم من آید تو از آن خوبتری

برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت

که به هر گوشه‌ی چشمی دل خلقی ببری

دیده‌یی را که به دیدار تو دل می‌نرود

هیچ علت نتوان گفت به‌جز بی بصری

گفتم از دست غم‌ات سر به جهان دربنهم

نتوانم که به هر جا بروم در نظری

به فلک می‌رود آه سحر از سینه‌ی ما

تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری

خفته‌گان را خبر از محنت بیداران نیست

تا غم‌ات پیش نیاید غم مردم نخوری

هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست

عیب‌ات آن است که هر روز به طبعی دگری

گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی

پرده بر کار همه پرده نشینان بدری

عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد

حال دیوانه نداند که ندیده‌ست پری

 

اوحدی مراغه‌یی

رکن الدین ابولحسن مراغی‌ی اصفهانی

[پایانه‌ی سده‌ی هفتم تا آغازه‌ی هشتم قمری / سیزدهم تا چهاردهم میلادی]

 

مردم نشسته فارغ و من در بلای دل

دل دردمند شد، ز که جویم دوای دل؟

از من نشان دل طلبیدند بی‌دلان

من نیز بی‌دلم، چه نوازم نوای دل؟

رمزی بگویم‌ات ز دل، ار بشنوی به جان

بگذر ز جان، تا که ببینی لقای دل

دل را، ز هر چه هست، بپرداز و صاف کن

تا هر چه هست بنگری اندر صفای دل

گر در دل تو جای کسی هست غیر دوست

فارغ نشین، که هیچ نکردی به جای دل

دل عرش مطلق‌ است و بر او استوای حق

زین جا درست کن به قیاس استوای دل

گر دل به مذهب تو جز این گوشت پاره نیست

قصاب جو که به ز تو داند بهای دل

دل تخته‌یی‌ست بسته بر او مهد کبریا

این عقل و نطق و جان همه، رنگ و دَرای دل

کی‌خسرو آن کسی‌ست که حالِ جهان بدید

در نور جام روشن گیتی نمای دل

بی‌گانه را به خلوت ما در میاورید

تا نشنوند واقعه‌ی آشنای دل

چون آفتاب عشق برآید، تو بنگری

جان‌ها چو ذرّه رقص‌کنان در هوای دل

بگذر به شهر عشق، که بینی هزار جان

دل‌دل‌کنان ز هر سو و گویی که: وای دل!

پیوند تن برید کسی، که‌ش بریده‌اند

بر قدّ جان به دست معیّت قبای دل

از رای دل گذار نباشد، به‌هیچ روی

سلطان دل‌است، روی که پیچد ز رای دل؟

نقد تو زیر سکه‌ی معنی کجا نهند؟

چون آهن تو زر نشد از کیمیای دل

گر نشنوی حکایت این دل شگفت نیست

افسرده خود کجا شنود ماجرای دل

 







 
       

 

 
       

بالای صفحه