_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۳۶ ـ جمعه ۱۷ تیر ۱۳۹۰

  No. 536 - Friday 8 July 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

یداله رویایی

دریایی‌۶

 

در پیش چشم تشنه‌ی من، برگشود

دریا، کتاب سبزِ خیال

بی‌گانه ماند بر سر امواج

افسانه‌ی زوال،

آشفته از سکون گران، زیر پای من،

لرزیده صخره در غم شط‌‌ ها و رودها

آزرده از فریب زمین، گم شدم ز خویش؛

در من شکفت شوق وصالِ کبودها:

 

ـ ای مژده‌ی  اطاعت دستان و زانوان!

ای انتظارهای دراز غریزه‌ها!

با زیور رضایت آرایشم دهید.

ای برکشیده در تن من التهاب‌ها!

با کام دختران کف آرامشم دهید.

ای جام‌های پُر گل و مست جزیره‌ها!

آن دورها چه می‌گذرد،

در ذهن روشن کف‌ها؟

           

کف‌ها، به عشوه می‌نگرند اما،

در تیره عمق‌ها، تبِ رنگین آب را

رقصان به روی شانه‌ی هر موج،

در برکشیده کودک مست حباب را.

 

خورشید، ریخت بر سر دریا

نیش هزار دسته‌ی زنبور.

و آن‌گاه در فضا،

پر زد هزار زورق موسیقی

افشاند زلف، پیکر دریا به روی نور.

در جشنِ آب‌ها،

شعر سفید کف‌ها رقصید،

بی‌اعتنا به ساحل.

و ز ساحل:

 

ـ ای روشنانِ کف!

ای جذبه‌تان چو واژه‌ی نازای بخت،

که‌اش نام، در گشوده بهشتِ فریب را

که‌اش جلوه، جان ز شوق تب‌آلود می‌کند؛

لب تشنه می‌کشاندم از جاده‌های خشک

آواره‌ام ز چشمه‌ی مقصود می‌کند؛

ای دل‌ربای پیکرکان سپید تن!

من، با شما نشسته به رویا،

سودای خاک زین پس، بر من دریغ باد!

سرشار باد خاطرم از نازهای آب

( چون ذهن من ز عقده‌ی ناباز)

 

تن خسته ز التهاب روان‌ها زمین‌ ــ

تنهاتر از من مانده‌ست

در من نمی‌دود نفسِ کام:

شط ‌ها و رودها همه بی‌اعتنا،

بی‌رحم‌ها روان‌اند از پیشِ چشم من

 

ای جذبه‌ها! سپیدتنان کف!

برفِ روانِ اندامِ بی‌قرارتان،

با مژده‌ی اطاعت دستانم،

پیوند آب و آتش دارد.

یک لحظه با کلید درد من،

با خط موج‌ها، بگشایید ــ

بر اب ترانه‌ی شب‌های شاد را.

لختی برای من بسرایید

ای دختران کف!

معبود دیریاب هوس زاد را.

 

پیغام‌های دورِ من اما به اشتیاق،

چون بر فراز روشن دریا گریختند،

دوشیزه‌گان کف، تنِ عریانِ خویش را،

در بازوان تشنه‌ی گرداب ریختند . . .

 

 

ساحل خموش مانده و بر روی سایه‌ام،

مردی گشاده دست تمنا،

بر پهنه‌های دور،

با او کتاب آبی‌ی دریا،

نقشِ هزار جذبه‌ی رنگین:

ـ ای مژده‌ی  اطاعت دستان و زانوان .  .  .

ای دخترانِ کف!

 

باد از کرانِ دور،

از آب‌ها غبار برافشاند.

جنجالِ مرغ‌ها تن دریای رام را

در تار و پود مبهم صدها صدا کشاند.

 

سروده شده در بین سال‌های ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۴

 

طرح ۲

مینا اسدی

 

دریافتش

دریافتِ آب است.

و دستش

            ادامه‌ی آفتاب.

 

از کویر می‌گذرد،

با پیامی برای رود،

            بی اندیشه‌ی بود و نبود.

 

آبان ۱۳۵۲ ـ تهران

 


 

شعری از

رویا حکاکیان

 

نجیبم می‌خواستی و باوقار

پرشور بودم امّا، و بی قرار

نجابت تو چشمان مرا بسته،

و متانت‌ات لبان مرا

تنها به هنگام بوسه باز می‌خواست

پیش از آن‌که واگذاری‌ام

از تو گسستم

 

تکفیر تو طلوع من شد.

از تعاریف‌ات گریختم و سیاره‌ی جان را

بر معیار خورشید به سفری پر خطر سپردم

در سرم سودایی نبود

جز کاشتن ریشه‌های خویش

در آن باغ برابر

و گریختن از گلدان دست آموز تو.

تو می‌دانستی که من بیدها را دوست می‌دارم

و شاخه‌کان رهایشان را

و تو می‌دانستی

که من شاخ‌های بید گیسوان را

رها می‌خواستم

و مرا هرگز به مدد نیامدی.

اینک امّا

در این کهکشان

بر مدار این باور

سیاره‌وار آن‌قدر می‌گردم

تا رها شوم،

ستاره شوم.

 








 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۳۶ ـ جمعه ۱۷ تیر ۱۳۹۰

  No. 536 - Friday 8 July 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

نظامی

حکیم جمال‌الدین ابومحمد الیاس نظامی‌ی گنجوی

[پایانه‌ی سده‌ی ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی]

 

مرا كـ از عشق به نايد شعارى

مبادا تا زي‌ام جز عشق كارى

فلك جز عشق محرابى ندارد

جهان بى‌خاك عشق آبى ندارد

غلام عشق شو كـ انديشه اين است

همه صاحب دلان را پيشه اين است

جهان عشق است و ديگر زرق سازى

همه بازي‌ست الا عشق‌بازى

كسى كز عشق خالى شد فسرده‌ست

كرش صد جان بود بى‌عشق مرده‌ست

اگر خود عشق هيچ افسون نداند

نه از سوداى خويش‌ات وارهاند

مشو چون خر بخورد و خواب خرسند

اگر خود گربه باشد دل در و بند

به عشق گربه گر خود چيرباشى

از آن بهتر كه با خود شيرباشى

نرويد تخم كس بى‌دانه‌ی عشق

كس ايمن نيست جز در خانه‌ی عشق

ز سوز عشق بهتر در جهان چيست

كه بى او گل نخنديد ابر نگريست

شنيدم عاشقى را بود مستى

و از آنجا خاست اول بت‌پرستى

همان گبران كه بر آتش نشستند

ز عشق آفتاب آتش پرستند

مبين در دل كه او سلطان جان است

قدم در عشق نه كو جان جان است

هم از قبله سخن گويد هم از لات

همَش كعبه خزينه هم خرابات

اگر عشق اوفتد در سينه‌ی سنگ

به معشوقى زند در گوهرى چنگ

كه مغناطيس اگر عاشق نبودى

بدان شوق آهنى را چون ربودى

و گر عشقى نبودى بر گذرگاه

نبودى كهربا جوينده‌ی كاه

بسى سنگ و بسى گوهر بجايند

نه آهن را نه كه را مى‌ربايند

هرآن جوهر كه هستند از عدد بيش

همه دارند ميل مركز خويش

گر آتش در زمين مُنفِر۱ نيابد

زمين بشكافد و بالا شتابد

و گر آبى بماند در هوا دير

به ميل طبع هم راجع شود زير

طبايع جز كشش كارى ندانند

حكيمان اين كشش را عشق خوانند

گر انديشه كنى از راه بينش

به عشق است ايستاده آفرينش

گر از عشق آسمان آزاد بودى

كجا هرگز زمين آباد بودى

چو من بى‌عشق خود را جان نديدم

دلى بفروختم جانى خريدم

ز عشق آفاق را پردود كردم

خرد را ديده خواب‌آلود كردم

كمر بستم به عشق اين داستان را

صلاى عشق در دادم جهان را

مبادا بهره‌مند از وى خسيسى

به جز خوشخوانى و زيبانويسى

ز من نيك آمد اين اربد نويسند

به مزد من گناه خود نويسند

 

۱. منفر: رماننده، آنکه می رماند و می گریزاند. آنکه حکم بر غلبه می کند

 

شَفَروه

شرف‌الدین عبدالمومن شفروه‌ی اصفهانی

[پایانه ی سده‌ی ششم  هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

جانم ز عشق‌ات ای بُتِ نامهربان برفت

اکنون بقای عشق تو بادا که جان برفت

در سینه عشق صدر نشین شد به جای دل

صبرم چو جای خویش ندید از میان برفت

خالی نبود چهره‌ی اشک از سرشک گرم

تا ماجرای سوز من‌اش بر زبان برفت

هر قطره‌یی ز خون که ز چشمم در اوفتاد

هجران به سخره گفت که : لعلی ز کان برفت !

یک شب درآمد از درم آن ماه‌رخ ولیک

ننشست هم‌چو سر و  ز پا، در زمان برفت

گفتم که غمزه‌ی تو مرا کشت، رحم کن !

گفتا کنون چه سود که تیر از کمان برفت


 

نجم‌الدين رازی

شیخ ابوبکرعبداﷲ نجم الدین دایه‌ی‌ رازی

[ سده‌ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی]

 

عشق را گوهر برون از کون، کاني ديگر است

کشته‌گان عشق را از وصل جاني ديگراست

عشق بي عين است و بي شين است وبي قاف اي پسر

عاشق عشق چنين هم، از جهاني ديگر است

دانه‌ی عشق جمال‌اش چينه‌ی هر مرغ نيست

مرغ آن دانه پريده ز آشياني ديگراست

بر سر هر کوچه هر کس داستاني مي زند

داستان عاشقان، خود داستاني ديگر است

بي زبانان را که با وي در سحر گويند راز

خود زجسماني و روحاني زباني ديگر است

طالع عشّاق او بس بوالعجب افتاده است

کوکب مسعودشان از آسماني ديگر است

آن گداياني که دم از عشق روي‌اش مي زنند

هر يکي چون بنگري صاحب قراني ديگر است

لاف عشق روي جانان از گزافي رو مزن

عاشقان روي او را خود نشاني ديگر است


 

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه