_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره ی ۵۳۴ ـ جمعه ۳ تیر ۱۳۹۰

  No. 534 - Friday 24 June 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

سیمین بهبهانی

در طول راه

 

ــ پیر ماه و سال هستم

 پیرِ یارِ بی وفا، نه

 عمر می رود به تلخی

 پیر می شوم ،‌ چرا نه ؟

 

ــ  پیر می شوی ؟ چه بهتر!

 زود می رسی به مقصد

 غیر از این به ماحصل، هیچ ،

 بیش ازین به ماجرا ، نه .

 

ــ هان ،‌ چگونه مقصد است این ؟

 مرگ ؟

پس تولدم چیست ؟

آمدیم تا بمیریم ؟!

                        این حماقت است ، یا نه؟

 

ــ زاد و مرگ ما دو نقطه ست

 در دو سوی طول یک خطّ

هر چه هست ، طول خطّ است

ابتدا و انتها، نه.

در میان این دو نقطه

 می زنی قدم به اجبار

 در چنین عبور ناچار

 اختیار و اقتضا، نه .

 

ــ نه ،‌ قبول خاطرم نیست

 می توان شکست خطّ را

می توان مخالفت کرد

با همین کلام : با نه!

زاد ما به جبر اگر بود

 مرگ ما به اختیار است :

زهر ، برق رگ زدن ، دار . . .

هست در توان ما، نه؟

 

ــ نه ، به طول خطّ نظر کن:

 راه سنگلاخِ سختی ست

 صاف می شود ، ولیکن

جز به ضرب گام ها ، نه.

 گر به راه پا گذاری

 از تو بس نشانه ماند

 کاهلان و بی غمان را

 مرگ می برد تو را ، نه

گر ز راه بازمانی

هر که پرسد از نشان‌ات

 عابرِ پس از تو گوید:

هیچ ، هیچ ، کو ؟ کجا ؟ نه!

  مرداد ۱۳۸۱


 

ناهید عرجونی

 

5  5  5

 

فکر می کنم خدا زن است

دستپاچه می شود وقتی دیر به خانه بر می‌گردی

به زیر سیگاری‌ات خیره می شود

راه می رود توی پذیرایی

گیر می‌دهد به گلدان ها

به قاب ها

کتاب ها

دل‌اش هزار راه می رود!

 

 محمود فلکی

ابدیت

 

کسی به خواب من نزدیک می‌شود

 پلک می‌گشایم

 چراغ روشن می‌شود

 و دستی از انتهای جهان

 دستگیره را می‌چرخاند

 

هشیاری مرده‌گان را ندارم

که دیگر باز نگردم

 برمی‌خیزم

 و با تو در می‌آمیزم

۱۳۷۱


 

محمد حسن مرتجا

آهوی بال‌دار

 

 

آبی از سر تا پایم روی گرفت و

آهو شد و از پنچره به هوا ریخت

(آهوی بال‌دار که دیده است؟)

و هم نشستن‌اش در آخر بر قالیچه‌ی سیال سلیمان نبی

آهوی بال‌دار که دیده است

که می گردد و ستاره‌یی دور را می‌یابد

تا از رنگ رخسارش چشمان‌اش را سرمه کشد!

آهوی بال‌دار هو هو کنان در باد و باران و آفتاب و

 

ودارم بیدار می بینم

که تخت خواب تمام خانه را خورده

و بی‌هوده است کد دادن پیاپی دست‌هایم

حتا پا در میانی‌ی میز و یخچال و گاز . . . .

تخت خواب رفته در لاک خودش

                   - دور و نزدیک

و بر گردش آتش گردانی از چشم‌های متکثرش می‌چرخد

(جرقه‌های اینطور رنگین کمان کجا می‌بردمان؟)

دارم روی از روی می کشم

(راضی نمی شوم به هر روی)

و آبی که از میانه روی را دو نیم می کند

تا کجاها با بادها سرک می‌کشد

و این همه چشم‌های از چهره افتاده و ریخته بر خانه و کوچه

        - خواب نرفته، خواب‌شان را کی شاید به ابرها بزند

 (.........................................)

و این سطر دم نزد، نمی زند

سطرهایی از، یکی بود

سطرهایی از یکی نبود

و قصّه به اول رسید

و ماهیان که از تشنه‌گی مردند

 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره ی ۵۳۴ ـ جمعه ۳ تیر ۱۳۹۰

  No. 534 - Friday 24 June 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

عراقی

شیخ فخرالدين ابراهيم جوالقى‌ی همدانى‌ی عراقی

[ سده‌ی هفتم هجری قمری / سیزدهم میلادی]

 

پسرا، می‌ی مغانه بده ار حریف مایی

که نماند بیش مارا سر زهد و پارسایی

کمِ خانگه گرفتم، سر مصلحی ندارم

قدح شراب پرکن، به من آر، چند پایی ؟

نه زر و نه سیم دارم، نه دل و نه دین، نه طاعت

من‌ام و حریف کنجی و نوای بی‌نوایی

نه‌ام اهل زهد و تقوا به من آر ساغر می

که به صدق توبه کردم ز عبادت ریایی

می‌ی صاف ار نداری به من آر تیره دُردی

که ز دُردِ تیره یابد دل و دیده روشنایی

به قمارخانه رفتم همه پاک‌باز دیدم

چو به صومعه گذشتم همه یافتم دغایی

چو شکست توبه‌ی من مشکن تو عهد، باری

ز من شکسته بررس که : چگونه و کجایی؟

تو مرا شراب درده که ز زهد توبه کردم

چو ز زاهدی ندیدم جز لاف خودنمایی

ز غم زمانه ما را برهان به می زمانی

که نیافت جز به می کس ز غم جهان رهایی

چو ز باده مست گشتم، چه کلیسیا چه کعبه

چو به ترک خود بگفتم، چه وصال چه جدایی

به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند

که برو، تو خود که باشی که درون کعبه آیی

در دیر می‌زدم شب ز درون ندا شنیدم

که: درون درآی عراقی که تو هم حریف مایی


 

هَمگَر

خواجه مجدالدین بن احمد همگر

[سده‌ی هفتم هجری قمری /  سیزدهم میلادی]

 

وقت آن است که گلْ‌بن تر و خندان گردد

گریه‌ی ابر همه زیور بستان گردد

شکل اوراق بر اشجار چو خنجر باشد

صورت غنچه‌ی سیراب چو پیکان باشد

قطره‌یی کــ ابر دُرافشان به بحار افشاند

باز در کام صدف دُرّ درافشان گردد

باد آیینِ دمِ عیسی‌ی مریم گیرد

تا شکوفه چو کف موسی‌ی عمران گردد

خطبه بر نام گل سرخ کند بلبل مست

بچه رخصت چو بود مست خطب‌خوان گردد

چشم نرگس به تحیر نگرد عاشق‌وار

به تنعم دهن غنچه چو خندان گردد

چون خطّ نغز بنفشه بدمد، زین غیرت

طرّه‌ی سنبل پُر تاب پریشان گردد

گاه آن است که بر حجله نشیند غنچه

حجله‌ی ناز عروسانه گزیند غنچه

 


 

 

سیّدِ ذوالفقار

ملک‌الشعرا سیّد قوام‌الدین حسین  شیروانی

[سده‌ی هفتم هجری قمری /  سیزدهم میلادی]

 

چون در قلب شتا خم شد کمان رستم بهمن

شَمَر۱ شد آهنین خفتان و آمد آب رویین ‌تن

دهد زینت کنون لاله به لؤلؤ دَوحَه۲ را ساعد

کند زیور کنون شبنم ز گوهر شاخ را گردن

جهان از چادر سیماب بافد دشت را مفرش

هوا از خرده‌ی کافور سازد کوه را خرمن

اگر در دست این بودی ز بیم صولت سرما

و گر مقدور آن گشتی ز سهم سطوت۳ بهمن

نعایم‌وار ماهی را ز اخگر آمدی طعمه

سمندروار مرغابی ز آتش ساختی مسکن

نباشدممتنع در آرزوی صحبت آتش

که سوزد طلق چون گوگرد و سازد آب با روغن

عجب نبود در این هنگام کــ آب گونه‌ی ناری

ببندد در مسام۴ لعل چون خون دل رویَن۵

نیافتد بر سر حراقه الا خرده های یخ

اگر در تابش خورشید آزمایی سنگ با آهن

گر آرد بر عدم یک روز ناگه تاختن صرصر

ز خوف‌اش اهل جنت را به دوزخ در شود مأمن

ز تاب صاعقه بر کوه سنگ صُلب را بینی

چنان کــ از هیبت مخدوم باشد خاطر دشمن

 

۱. شَمَر: آبگیر، برکه

۲. دوحه : درخت بزرگ

۳. سطوت : حمله بردن

۴. مسام: منفذهای بدن

۵. روین : روناس، گیاهی که در رنگرزی به کار می‌رود


 

نظام اصفهانی

ملک‌الشعرا نظام‌الدّین محمود قمر اصفهانی

[سده‌ی هفتم هجری قمری /  سیزدهم میلادی]

 

۱

ز آن‌دم که بدید چشم من روی تو را

فردوس برین ساخته‌ام کوی تو را

هرگز نبود گمان که تا گوش کشد

جز وسمه کسی کمان ابروی تو را

 

۲

ساقی که چو حلوای نبات است کجاست؟

ساغر که ز غم بدان نجات است کجاست؟

آن آتش عقل سوز یعنی: باده

که‌ش خاک به از آب حیات است کجاست؟

 

۳

گفتم که: غم‌ات کی به کران انجامد

گفتا: چو تو را کار به جان انجامد

گفتم: ترسم که در غم‌ات جان بدهم

گفت: آخر کار هم بدان انجامد

 

۴

گر دختر رز را که طرب می‌زاید

صدبار طلاق دادن‌اش می‌شاید

کو قاضی‌ی مجلس طرب یعنی چنگ

تا فتوی رجعّتی دگر فرماید

 

۵

آیینه‌ی نور زای جز دل نبود

جای نظر خدای جز دل نبود

کی‌خسرو آفرینش ار عقل آمد

جام دو جهان نمای جز دل نبود

 
       

 

 
       

بالای صفحه