_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۳۲ ـ جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۹۰

  No. 532 - Friday 10 June 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   
 

فروغ فرخ‌زاد

[۱۳۴۵ ـ ۱۳۱۳ خورشیدی / ۱۹۶۷ ـ  ۱۹۳۴ میلادی]

در غروبی ابدی

 

 

ـ  روز یا شب ؟

ـ  نه ، ای دوست ، غروبی ابدی‌ست

با عبور دو کبوتر در باد

چون دو تابوت سپید

و صداهایی از دور ، از آن دشت غریب ،

بی ثبات و سرگردان ، هم‌چون حرکت باد

 

 

ـ  سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

دل من می‌خواهد با ظلمت جفت شود

سخنی باید گفت

چه فراموشی‌ی سنگینی

سیبی از شاخه فرومی‌افتد

دانه های زرد تخم کتان

زیر منقار قناری های عاشق من می‌شکنند

گل باقالا ، اعصاب کبودش را در سُکر نسیم

می‌سپارد به رها گشتن از دلهره‌ی گنگ دگرگونی

و در این‌جا ، در من، در سر من ؟

 

 

 

آه  .  .  .

در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ

و نگاهم

مثل یک حرف دروغ

شرمگین است و فرو افتاده

 

 

ـ  من به یک ماه می‌اندیشم

ـ  من به حرفی در شعر

ـ  من به یک چشمه می‌اندیشم

ـ  من به وهمی در خاک

ـ  من به بوی غنی‌ی گندمزار

ـ  من به افسانه‌ی نان

ـ  من به معصومیت بازی ها

و به آن کوچه‌ی باریک دراز

که پر از عطر درختان اقاقی بود

ـ  من به بیداری‌ی تلخی که پس از بازی

و به بهتی که پس از کوچه

و به خالی‌ی طویلی که پس از عطر اقاقی ها

 

 

ـ  قهرمانی‌ها ؟

ـ  آه

اسب ها پیرند

ـ  عشق؟

ـ  تنهاست و از پنجره‌یی کوتاه

به بیابان های بی‌مجنون می‌نگرد

به گذرگاهی با خاطره‌یی مغشوش

از خرامیدن ساقی نازک در خلخال

 

 

 

ـ  آرزوها ؟

ـ  خود را می‌بازند

در هماهنگی‌ی بی‌رحم هزاران در

ـ  بسته ؟

ـ  آری ، پیوسته بسته  ، بسته

ـ  خسته خواهی شد

ـ  من به یک خانه می‌اندیشم

با نفس های پیچک‌هایش ، رخوتناک

با چراغان‌اش روشن ، هم‌چون نی‌نی‌ی چشم

با شبان‌اش متفکر ، تنبل ، بی تشویش

و به نوزادی با لب‌خندی نامحدود

مثل یک دایره‌ی پی در پی بر آب

و تنی پر خون ، چون خوشه‌یی از انگور

 

 

ـ  من به آوار می‌اندیشم

و به تاراج وزش های سیاه

و به نوری مشکوک

که شبان‌گاهان در پنجره می‌کاود

و به گوری کوچک ، کوچک چون پیکر یک نوزاد

 

 

ـ  کار . . . کار ؟

ـ  آری ، اما در آن میز بزرگ

دشمنی مخفی مسکن دارد

که ترا می‌جود : آرام آرام

هم‌چنان که چوب و دفتر را

و هزاران چیز بی‌هوده‌ی دیگر را

و سرانجام ، تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت

مثل قایق در گرداب

و در اعماق افق ، چیزی جز دود غلیظ سیگار

و خطوط نامفهوم نخواهی دید

 

 

ـ  یک ستاره ؟

ـ  آری ، صدها ، صدها ، امّا

همه در آن سوی شب‌های محصور

ـ  یک پرنده ؟

ـ  آری ، صدها ، صدها ، امّا

همه در خاطره های دور

با غرور عبث بال زدن‌هاشان

ـ  من به فریادی در کوچه می‌اندیشم

ـ  من به موشی بی آزار که در دیوار

گاه‌گاهی گذری دارد !

 

 

ـ  سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

در سحرگاهان ، در لحظه‌ی لرزانی

که فضا هم‌چون احساس بلوغ

ناگهان با چیزی مبهم می‌آمیزد

من دلم می‌خواهد

که به طغیانی تسلیم شوم

من دلم می‌خواهد

که ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم می‌خواهد

که بگویم    نه    نه     نه    نه

  

ـ  برویم

ـ  سخنی باید گفت

ـ  جام ، یا بستر ، یا تنهایی ، یا خواب ؟

ـ  برویم   .  .  .

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۳۲ ـ جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۹۰

  No. 532 - Friday 10 June 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

خیّام

حکیم غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری

(پایانه‌ی سده ی پنجم تا آغازه‌ی سده ی ششم قمری)

 

۱

گويند: بهشت و حور عين خواهد بود،

و آن‌جا می‌ی ناب و انگبين خواهد بود؛

گر ما می و معشوق گزيديم چه باک؟

آخر نه به عاقبت همين خواهد بود؟

 

 ۲

گويند: بهشت و حور و کوثر باشد،

جوی می و شير و شهد و شکر باشد؛

پر کن قدح باده و بر دستم نه،

نقدی ز هزار نسيه بهتر باشد.

 

۳

گويند کسان، بهشت با حور خوش است،

من می‌گويم که آب انگور خوش است؛

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار،

کـ آواز دهل شنیدن از دور خوش است.

 

۴

کس خلد و جحيم را نديده است ای دل

گويی که از آن جهان رسيده است ای دل؟

اميد و هراس ما به چيزی است کـ از آن،

جز نام ونشانی نه پديد است ای دل!

 

۵

من هيچ ندانم که مرا آن‌که سرشت،

از اهل بهشت کرد، يا دوزخ زشت؛

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت،

اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت.

 


 

زرتشتِ بهرام ِپژدو

زرتشت پسر بهرام پسر پَژدو

 [سده‌ی هفتم قمری / سیردهم میلادی]

 

شبی از جمله شب‌های زمستان

که عالم گشته بود آن‌گه دمستان

به فصلی کـ آفتاب آمد به جُدّی

که سرما را نبود آن‌گاه حدّی

جهان از یخ سراسر کوه سیمین

تو گفتی گشت گیتی جمله سنگین

بلورین گشته جمله دشت و صحرا

شده سیمین همه کُه‌ها و دَرها

گرفته ابر روی آسمان را

گهِ پیری رسیده بوستان را

عروسان از چمن‌ها دور گشته

شگرفان‌اش همه رنجور گشته

ز یخ گشته زمین چون تخته‌ی عاج

خزان گل را خزینه کرده تاراج

درو دشت و بیابان پر زکافور

شده شمع گلستان تار و بی نور

سَرِ کوهان سفید و پیر گشته

هوای بوستان دل‌گیر گشته

ز شاخ آویخته چون خوشه ژاله

گرفته عاج جای لعل و لاله

بپوشیده زمین پَرّ حواصل

زشخ‌ها چون سریشم خاسته گِل

گذشته نوبت و دوران خزان را

گرفته محنت پیری رزان را

رسیده لشکر شاه زمستان

همه تاراج کرده باغ و بستان

زده خرگاه در بستان شهِ دی

هوا سیم و دُرافشان کرده بر وی

عروس باغ زیورها گشاده

عجوزی‌وار در سرما فتاده

رسیده قاصدی از ماه بهمن

ز یخ کرده زمین چون کوه آهن

وزان بادی به سان زهر قاتل

فگنده لعبتان شاخ در گل

ز سرما گشته چهر باغ خیری

به‌زیر برف مانده در اسیری

نوای بلبلان بی‌ساز گشته

کلنگ و زاغ بی آواز گشته

تذرو و کبک و قمری سار و دُراّج

شکسته سازها داده به تاراج

یکایک ساز بی‌آواز کرده

تماشا مانده ماتم ساز کرده

شبی ماننده‌ی دیو دمنده

به عالم نیست گفتی شخص زنده

نه مردم نه پری نه دام نه دد

نه طیر و وحش و انس و نیک نی بد

نه جنبش بود نه گردش نه آواز

گرفته دست از این عالم همه باز

شبی هم‌چون شبه ، تار از سیاهی

دد و دام آرمیده ، مرغ و ماهی

چو کوسی تند بُد تندر خروشان

هوا غرنده چون دریای جوشان

هوا و برق بُد زنگی‌ی خندان

که بنماید به وقت خنده دندان

شبی زین‌گونه هم‌چون دوزخ تار

شده ماه و ستاره ناپدیدار

فلک چون گنبدی بُد دود خورده

و با خرگاه قبر اندود کرده

فروخفته بره در ناتوانی

ز سرما گاو گشته کاه‌ دانی

دو پیکر سوی پستی کرده آهنگ

به مسکینی فرو افتاده خرچنگ

رَمان از تاری و سرما دمان شیر

ز خوشه دانه‌ها ریزنده در زیر

شکسته پهلوی شاهین ترازو

بیافتاده ز کژدم نیش و بازو

کمان را گوش‌ها و زه گسسته

به ریش بز ز سرما ژاله بسته

دریده آبکش را دلو چاهی

به چرخ اندر شده بی‌هوش ماهی

ز سرما گشته مَه را پای بی‌کار

شده لرزان به سان برگ بر بار

عطارد را قلم بی‌کار گشته

حمایل بر برش مسمار۱ گشته

شده ناساز ساز و چنگ و ناهید

ز الحان طرب‌ها گشته نومید

شه افلاک در سنجاب خفته

ز سرما ترک ملک و تاج گفته

سپه‌سالار را خنجر فتاده

ز اسب تیز رو گشته پیاده

شده قاضی به کار خویش مشغول

ز سرما گشته از هر حکم معزول

ز سرما سست گشته پَرّ هندو

بترسیده فرو رفته به کندو

نشسته من به کنجی در چنین شب

ز سهم او گرفته جان من تب

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

1. مسمار: آنچه بدان چیزی را استوار کنند، تکیه گاه

 
       

 

 
       

بالای صفحه