_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۳۱ ـ ۱۳ خرداد ۱۳۹۰

  No. 531 - Friday 3 June 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

احمد رضا احمدی

درد های من . . .

 

اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي

خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،

كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،

همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.

من حتّا ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان عارف كنم، آمد- نشست- جراحت  و زخم هاي مرا ديد و رفت-

در سكوت ما

دو سه شاخه‌ي شمعداني گل دادند

دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت

وگرنه بيش تر نزد من مي‌ماند.

مرا ديگران هم ترك كرده بودند، اما بعد از رفتن مهمان از خانه آه كشيدم، آهي كه مي توانست كبريت مرطوبي را روشن كند،

شاخه و برك هاي گل هاي اطلسي و لادن دروغين بودند اگر حقيقت داشتند كنار آه من مي‌شكفتند،

مهمان هنگام خداحافظي به من گفته بود: آينده اي در كار نيست

قلب با رقت و نامنظم مي‌تپد، پس فقط بايد سكوت كرد و برگ هاي درختان و پرندگان مرده را شمرد

پس من در غيبت مهمان درختان را

از فصل جدا كردم.

 

 

قلب تو هوا را گرم كرد

در هواي گرم

عشق ما تعارف پنير بود و

قناعت به نگاه در چاه آب.

 

مردم كه در گرما

از باران مي آمدند

گفتي از اتاق بروند

چراغ بگذارند

من تو را دوست دارم.

 

اي تو

اي تو عادل

تو عادلانه غزل را

در خواب

در ظرف هاي شكسته

تنها نمي‌گذاري

در اطراف انفجار

يك شاخه‌‌ي له شده‌ي انگور است

قضاوت فقط از توست.

 

شاخه ي ابريشم را از چهره‌ات بر مي‌دارم

گفتم از توست

گفتي: نه، باد آورده است.

هنگام كه در طنز خاكستري زمستان

زمين را تازيانه مي‌زدي

خون شقايق از پوست‌ام بر زمين ريخت.

 

 

ابر نخستين ترانه‌ي معجزه را

بر لب‌هامان حك كرد

زبان‌مان را فراموش كرديم

كفش و لباس‌مان كهنه ماند

و ما

با بوسه

درختان را

بهار كرديم.

 

ما در بدبختي ، سوء تفاهم بوديم

بادكنك ها

كه نفس‌هاي عشق مشترك‌مان

در آن حبس بود

به تيغك ها خورد و منفجر شد

قلب‌مان ايستاد

و ساعت هاي خفته‌ي زمين

به كار افتاد.

 

 

عباس صفاری

آگهی

 

هموطن عزیز!

    

شما که فرصت سر خاراندن ندارید

وقت هم◦سنگ طلا را

حرام خواب نکنید .

من با چهل سال تجربه در ایران و آمریکا

به جای شما خواب خواهم دید

 

****

به این زوج زیبا

که در حباب شیشه‌یی پر برف می‌رقصند نگاه کنید

این والس نیمه تمام

کپی‌ی کوک دار یکی از خواب های من است

همین خواب استثنایی را می‌توانم

در بست برای شما ببینم

 

****

فقط با یک تلفن

شما می‌توانید

رقص محبوبتان را

در حباب دلخواه‌تان سفارش دهید

رنگی یا سیاه و سفید

با تخفیف مخصوص

برای خواب‌های سفارش شده

در روز روشن

 

 

****

من با لیوان آب

و قرص‌های خواب آورم

کنار تلفن نشسته ام . . . . .

 


 

شیدا محمدی

در این هوای تنبوری

 

این‌جا

ازهمین شمعدانی‌های روبرو

طوفان

      آمد و

باد

همه‌ی گل کاغذی‌ها را برد.

.   .   .   .  .

 

آه! محبوبم

قرار بود امروز به صدای چشم‌هایت گوش بدهم

به صدای گرم این خاک

و این نخل‌های شاد . . .

قرار بود ازتبریزی‌ها و گنبدها بگویی

از زنبق‌ها و خیابان‌هایی که به آینده نمی‌پیچند

قرار بود دستان‌ات بوی یاس و زعفران بدهد

قرار بود شانه‌ام مست شود

خیال‌های قشنگی می‌بافت پیراهنم

هوای قشنگی داشت تنم

آه ! چقدر دلم می‌خواست در عمق چشم‌هایت می‌خوابیدم

امّا این خنده های تاریک تو      این خنده های تاریک تو     این خنده های تاریک تو.

 

بیرون این گلدان

هیچ چیز جدی نیست

نه آتش سوزی‌ی مَلیبو

نه شعارهای روی دیوار قندهار

نه این‌همه جنازه‌های بو گرفته در بغداد.

 

 

آه محبوبم ! . . .

 

۱۹ ژانویه ۲۰۰۹ ـ دبی


 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۳۱ ـ ۱۳ خرداد ۱۳۹۰

  No. 531 - Friday 3 June 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

عين القضات

ابوالمعالي ابابکر عبدالله ميانجي‌ی همداني

[سده‌ی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

۱

کارم اندر عشق مشکل می‌شود

خان و مانم در سر دل می‌شود

هرزمان گویم که بگریزم زعشق

عشق پیش از من به منزل می‌شود

 

۲

بر خاست خروش عاشقان از چپ و راست

در  بتکده  امروز  ندانم   که    چه   خاست

در بتکده    گر  نشان  معشوقه ی  ماست

از  کعبه    به  بتخانه   شدن   نیز   رواست

 

۳

آرند     یکی   و   دیگری     بربایند

با هیچ کس این راز همی نگشایند

ما  را  ز قضا جز  این  قدر  ننمایند

پیمانه  تویی، با ده   به  تو  پیمایند

 

۴

صیاد هم‌او، دانه هم‌او، صید هم‌او

ساقی و می و حریف و پیمانه هم‌او

گفنم که ز عشق او به میخانه شوم

دیدم که بت و حاکم بتخانه هم‌او


 

هروی

خواجه سعیدالدین هروی (سعیدهروی)

[ پایانه‌ی سده ششم تا آغازه‌ی هفتم هجری قمری /  دوازدهم میلادی]

 

ای داده حلاوت لب شیرین تو جان را

و ای طعنه زده قامت تو سرو روان را

ترکان دو چشم تو که مستان خراب‌اند

از غمزه به هم بر زده اطراف جهان را

تا تیر زنند از مژه بر سینه‌ی عشاق

تا گوش کشیدند ز ابروت کمان را

در سلسله ی عشوه کشیده‌‌ست به یک بار

زلف تو دل مرد و زن و پیر و جوان را

گر باد یه شهر آورد از زلف تو بویی

عطار به صحرا فگند رخت دکان را

شد بسته جگر خسته ز غم تا گشادی

چون گل ز لطلفت به شکر خنده دهان را

شد بسته جگر خسته ز غم تا تو گشادی

چون گل ز لطافت به شکر خنده دهان را

عقل از هوس باده‌ی لعل تو چنان شد

ای دوست، که در دیده کشد خاک رزان را

جان از لب لعل تو بدان ساخت مفرّح

تا دفع کند ز این دل پر خون خفقان را

یک بوسه به صد جان لب شیرین تو می‌داد

ما راه نهادیم به لعل تو زبان را

گفتم که بپوشم غم و سودای تو، نگذاشت

اشکم که ز دل فاش کند راز نهان را

شب‌ها کنم از هجر تو در کوی تو فریاد

و از کبر نپرسی که چه بوده‌ست فلان را

بر گردن جانم غم هجران تو باری‌ست

بر دار ز روی دلم این بار گران را

تا از صدف طبع مرصع کنم از دُر

چون لعل تو در مدح خداوند زبان را

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

جُرفاذَقانی

ملک‌الشعرا نجیب‌الدین جُرفاذَقانی

[ پایانه‌ی سده‌ی ششم تا آغازه‌ی سده ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی]

 

بر بناگوش تو آن خطّ خوش ای رشک پری

هست چون آینه کــ آن زنگ برآرد ز تری

بر نمک‌دان لب‌ات ترّه‌ی خط تا دیدم

این دل شیفته بریان شد از آن ماحضری

چشم بد دور که بس خوب شدی تا زده‌ای

رقم از غالیه بر گوشه‌ی گل‌برگ تری

چه محال‌است که ماند به خرامیدن تو

جنبش سرو سهی یا روش کبک دری

نرگس یَکدِش۱ اگر چه دم ترکی می‌زد

هندوی چشم تو شد با همه زرّین کمری

چاک زد دست سحر صدره ی کاهی تا کرد

پَروَزِ ۲ خطّ تو را اطلس گل آستری

از لب لعل تو آموخت جهان عشوه دهی

وز سر زلف تو اندوخت صبا شیوه‌گری

با تو رنگ گل و بازار شکر در نگرفت

وه که چه شاهد و یارب که چه شیرین پسری

با جمال تو ظفز بر رخ خوب تو نیافت

مردم دیده که می‌زد دَمِ صاحب نظری

نرگس تر ز سر خشک دماغی یک چند

هوس چشم تو می‌پخت هم از بی بصری

بر سرت سایه ی خورشید وشی افتاده‌ست

که چون برگ گل تر هر نفسی تازه‌تری

محی‌ی رسم کرم اوّل که نهاد

از پس دَو◦رِ ستم قاعده‌ی دادگری

در چمن چهره‌گشایی‌ی نسیم سحری

پرده گویی که برانداخت ز رخسار پری

پوسف گل به چمن روی نهاده ست که باد

بوی پیراهن‌اش آورد به صاحب خبری

ز اعتدالی که فلک داد به ترتیب بهار

می‌زند نَفسِ نباتی نَفَس جانوری

قوّت نامیه در نفس نباتی آورد

هم‌چو عیسا به جهان قاعده ی بی‌پدری

حالت سر چنان‌است که ذوقی دارد

نفس بلبل و آن دبدبه ی کاسه‌گر۳ی

صدره‌ی فُسقی۴‌ی غنچه بیافزود صبا

چون بیانداخت چمن قرطه۵ی شَعر شکری

در دماغ از پی‌ی آن وضع طبیعت یابد

که بود خواب و سَهَر۶ لازم خشکی و تری

لیک از مایه‌ی صفرا و رطوبت پیداست

در سر نرگس مخمور نشان سَهَری

به نوا فاخته هر شب ز خدا می‌خواهد

دولت خسرو عالم به دعای سحری

حاتم عهد شباب دول و دین که بر اوست

سکه ی مردمی و خطبه ی نیکو سَیری

 

 

۱.  یکدش: همان اکدش است به معنای امتزاج و اتصال دو چیز.

۲. پروز : سجاف . وصله ها که بر اطراف جامه دوزند از اصل ابره یا رنگی دیگر.

۳. کاسه‌گر: نام آهنگی است

۴. فُسقی : به یونانی فروع است

۵. قرطه : پیراهن

۶. سَهَر: بیدار ماندن


 

 
       

 

 
       

بالای صفحه