_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۳۰ ـ جمعه ۶ خرداد ۱۳۹۰

  No. 530 - Friday 27 May 2011

 
 

 

 

 
 

 

   

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

نادر نادرپور

[ ۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ  ۱۹۲۹میلادی]

شهابی در تاریکی

 

شب ها که روی بالکن کوچک

بر بسترِ سپیدم می غلتم

در چشم آسمان چه سیاه است :

گاهی ، ستاره‌گان پراکنده

ــ این پشه های فسفری‌ی شب ــ

نیش بلند و نازکشان را

در ریشه های چشمم می‌کارند

و ز زهر نیش این پشه‌گان در من

اندیشه های سرخ ورم کرده

چون دانه های آبله می خارند.

 

حس می کنم که بالکن کوچک

بر هیچ پایه تکیه ندارد،

چون زورقی بر آب ، روان است

 دستم ز نردههای فلزیش

سرمای نیستی را می‌نوشد.

آنگه شقیقه ام را بر نرده مینهم :

حس می کنم که زورق من ، زان پس

بر موج های خواب ، روان است.

 

در خواب ، نرده ، لوله ی سرد طپانچه است

این لوله ،‌ چشم دارد چشمی به رنگ سرب ـ

در چشم لوله می نگرم حیران .  .  .

می کوشم

تا دست دیگرم را

ــ دستی که از طپانچه ، گرانبار نیست ــ

سوی سپهر تیره برآرم ،

زآنجا ، ستاره‌یی را بردارم

وان را به‌سان مردمکی زنده

در چشم خشک لوله گذارم ،

اما نمی توانم .  .  .

 

ناگاه

دستی که از طپانچه گرانبار است

گوی ستاره‌یی را

در زیر انحنای سرانگشت‌اش

احساس می کند

وان گوی ،‌ با اشارهی انگشت

از جای خویش ، لختی میجنبد :

تیر شهابی از افق مویم

در آسمان خالی ، پرواز می کند

من در میان ظلمت ،‌ خاموش می شوم

اما هنوز ، بالکن کوچک

ــ با نرده های سرد فلزین‌اش ــ

چون زورقی بر آب ، روان است .  .  .

 


 

 

سهراب رحیمی

آخرین خبر

به حسین مکی زاده

 

از انعکاس نور شمع در شیب تپه‌ها

دریاچه  و کوه ساخته می‌شود

چیزهایی به شکل مواد اولیّه

برای یک داستان

شروع می‌کنم به مخلوط کردن شورش

با هوس‌ها و لهجه‌ها

طعم هرج و مرج را با جنون عصبانیت؛ مخلوط می‌کنم

خودم را از سیاست‌های خارجی پرتاب می‌کنم

نزدیکتر از صدای متراکمی از تحولات بیداری

علامتی از خسته‌گی و نشأه‌گی‌ی قرص‌ها

کتاب را باز می‌کنم و تابستان را بو می‌کشم

پنجره را باز می‌کنم

سرما را در سینه حبس می‌کنم

زبان رسمی‌ی ما،  نشانه‌هایی‌ست در حدود رویاها

جنون عصبانی که  ناگهان، سمبول‌ها را به خدمت نظم روز درمی‌آورد

تا ما مودبانه زندانی شویم

تا حس آزادی بزرگترین شعار تبلیغاتی‌مان باشد

بیوگرافی‌ی گوزن را باور کم یا صرف و نحو قافیه را

افسوس که تنهایی؛ صدای چراغ‌هایمان را پوشانده است

از سرنوشتمان اطلاعی در دست نیست

و آخرین خبر به نقطه‌ی نامعلومی؛ گریخته است


 

سپیده جریری

تناسب

 

تناسب است این که می‌بینی

دنیا دورِ سرت نمی‌چرخد

و ستاره‌ها برای همیشه     گوشه‌های زمین را گرفته‌اند

                                                                  سِفت

 

تناسب است این همه آب

که در هاون‌های درد     کوبیده می‌شود

                                              سِفت

و پُر می‌کند کوچه‌هایت را

با صورت‌های بی‌نَفَس

 

تناسب است این که روز نباشد     و شب هم

                                             تمام شود بی‌درنگ

مثل آغوشِ بی‌سایه‌یی

در هراسِ فشردنْ ماندن

                            سِفت.


 

حسین میرشکرایی

دو شعر

 

۱

به خاطر پرواز ،

برای پرنده‌‌یی که مرد

آسمان را خاک می کنم.

 

۲

خاطره‌ات

خواب و خيال است و

سرگيجه !

می‌چرخم و

می‌چرخم،

مثل برگی كه می رود

در بادی كه می آيد . . .

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۳۰ ـ جمعه ۶ خرداد ۱۳۹۰

  No. 530 - Friday 27 May 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

اثیر اخسيكتى‌‌

اثيرِ الدین ابوالفضل محمد اخسیتکی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

ای شمع زرد روی که در آب دیده‌ای

سر خیل عاشقان مصیبت رسیده‌ای

فرهاد وقت خویشی می‌سوز و می‌گداز

تا خود چرا ز صحبت شیرین بریده‌ای

یک‌شب سپند آتش هجران شوی چه باک

شش مه جمال وصل نه آخر تو دیده‌ای

یاری به باد داده‌ای ار نه چرا چو من

بد رنگ و آشکبار و نزار و خمیده‌ای

آن را که نور دیده گمان برده‌ای تو خود

دایم در آب دیده از آن نور دیده‌ای

مرغی چنین شگرف که در حد خود تو‌ای

پروانه را به هم نفسی چون گُزیده‌ای

آری تو خود چو از مگسی زاده‌ای به اصل

امروز نیز با مگسی آرمیده‌ای


 

جمال‌الدين

جمال‌الدين محمد عبدالرزاق اصفهانی

[پایانه ی سده‌ی ششم  هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

۱

یا ز جشم‌ات جفا بیاموزم

یا دل‌ات را وفا بیاموزم

پرده بردار تا خلایق را

معنی‌ی "وَالضُحی" بیاموزم

تو ز من شرم و من ز تو شوخی

یا بیاموز یا بیاموزم

نشوی هیچ‌گونه دست آموز

چکنم تا تو را بیاموزم

به کدامین دعات خواهم یافت

تا روم آن دعا بیاموزم

 

۲

موی سپید چیست ندانی زبان مرگ

زیرا که هرکه دید ز خود ناامید شد

دی از زبان حال همی گفت با دلم

چیزی که جان ز ترس چو از باد بید شد

گفتا که برگ مرگ بساز ار نخفته‌ای

تا چند گویم‌ات، که زبان‌ام سپید شد!

 

۳

بی توام کار بر نمی‌آید

بر من این غم به سر نمی‌آید

ترسم  از من به در شوی جانم

کــ از درم دوست در نمی‌آید

روز بگذشت و هم نیامد باز

تو چه گویی مگر نمی‌آید

این‌همه یارب سحرگاهی

خود یکی کارگر نمی‌آید

 

 تاج‌الدین باخرزی

تاج‌الدّین اسماعیل باخرزی

[سده ششم قمری /  دوازدهم میلادی]

 

تا به کوی تو ره‌گذر دارم

 کافرم گر ز خود خبر دارم

دل ربودی و قصد جان داری

رسم و آیین تو ز بر دارم

غم‌ات از جان من بخواهد برد

غم‌ات از جان عزیزتر دارم

جز غم عاشقی و تنهایی

صد هزاران غم دگر دارم

ابلهی بین که با ضعیفی‌ی خویش

دست با چرخ در کمر دارم

نه بر اندازه‌ی سری که مراست

به سر تو که دردِ سر دارم

من بی‌چاره می‌نیارم گفت

آن‌چه زین چرخ چاره‌گر دارم

در هنر گر چه عالمی دگرم

عالمی خصم بی‌هنر دارم


 

سیف‌الدین باخرزی

سیف‌الدین ابوالمعالی سعید باخرزی

 [ پایانه‌ی سده ششم تا آغازه‌ی هفتم هجری قمری /  دوازدهم میلادی]

 

۱

عشق ار چه بلای روزگار است خوش است

و ین باده اگر چه با خمار است خوش است

ورزیدن عشق اگر چه کاری‌ست بزرگ

چون با تو نگاری سر و کار است خوش است

 

۲

ما   را  همه ره ز کوی   بد نامی   باد

وز سوخته‌گان بهره‌ی ما خامی باد

نا کامی‌ی ما چو هست کام دل دوست

کام  دل   ما  همیشه   ناکامی باد

 

۳

کردم به طواف خانه‌ی يار آهنگ

سنگي ديدم نهاده آن‌جا بر سنگ

چون بود تهي ز يار، ناکرده درنگ

واگرديدم، سنگ زنان بر دل تنگ


 

 
       

 

 
       

بالای صفحه