_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۲۷ ـ جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

  No. 527 - Friday 6 May 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

احمد شاملو

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۴ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

سفر

 

در قرمزِ غروب،

                  رسیدند

 از کوره‌راهِ شرق، دو دختر، کنارِ من.

 تابیده بود و تفته

                   مسِ گونه‌هایشان

و رقصِ زُهره که در گودِ بی‌تهِ شبِ چشمِشان بود

 به دیارِ غرب

 ره‌آوردِشان بود.

 و با من گفتند:

 ــ با ما بیا به غرب!

 

 

 من اما همچنان خواندم

 و جوابی بدانان ندادم

 و تمامِ شب را خواندم

 تمامِ خالی‌ی تاریکِ شب را از سرودی گرم آکندم.

 

 

 

 در ژاله‌بارِ صبح

                  رسیدند

 از جاده‌ی شمال

                    دو دختر

                             کنارِ من.

 لب‌هایشان چو هسته‌ی شفت‌آلو

 وحشی و پُرتَرَک بود

 و ساق‌هایشان

 با مرمرِ معابدِ هندو

                        می‌مانست

 و با من گفتند:

 ــ با ما بیا به راه . . .

 

 ولیکن من

 لب فروبستم ز آوازی که می‌پیچیدم از آفاق تا آفاق

 و بر چشمانِ غوغاشان نهادم ثقلِ چشمانِ سکوت‌ام را

 و نیمِ روز را خاموش ماندم

 به زیرِ بارشِ پُرشعله‌ی خورشید، نیمی از گذشتِ روز را خاموش ماندم.

 

 

 

 در قلبِ نیمروز

 از کوره‌راهِ غرب

                  رسیدند چند مَرد...

 خورشیدِ جُست‌وجو

 در چشم‌هایشان متلألی بود

 و فکِشان، عبوس

 با صخره‌های پُرخزه می‌مانست.

 

 

 در ساکتِ بزرگ به من دوختند چشم.

 برخاستم ز جای، نهادم به راه پای، و در راهِ دوردست

 سرودم شماره زد

 با ضربه‌های پُرتپش‌اش

                            گام‌هایمان را.

 

 

 

بر جای لیک، خاطره‌ام گنگ

 خاموش ایستاد

 دنبالِ ما نگریست.

 و چندان که سایه‌مان و سرودِ من

 در راهِ پُرغبار نهان شد،

 در خلوتِ عبوسِ شبانگاه

 بر مانده‌گی و بی‌کسیِ‌ی خویشتن گریست.

۱۳۳۰ خورشیدی

 

فاطمه حق‌وردیان

وانهاده

 

شانههات را

در پريشانی‌ی گيسوان‌ام پنهان کن

امشب از هجاهای گريه پُرم .  .  .

 

نه تو که بر شاخه‌های شکسته‌ی من دست می‌کشی   

نه من که به شانه‌های تو آويخته‌ام

نه تو که شاخه‌های مرا خرد می‌کنی،

نه من که آغوش‌ات ،

چون گوری عزيز

می‌فشاردم   

نه! هيچ‌کدام از ما يک‌نفر

جز سوختنی مدام سهمی نمی‌برد .  .  .

 

انگشت‌هات به نوازشی ناگزير

بر التهاب پوست‌ام که می‌گذرد،

جز چرک‌آبِ  تاول‌های ترکيده ردّی نمی‌ماند!

بگذار سر توی گورِآغوش‌ات بگذارم و آه بکشم .  .  .


 

سهند آقایی

تمی در استحاله‌ی آیا

 

عقربه در باران از ساعت ایستاده و شیرجه . . .

نرفتم

گفتم که دانه‌دانه بگردم جای پاهای تو را تا قاف

انداخته بودی شالِ سیاه‌ات را روی قفس بخوابم

به خواب انداخته بودی‌ام آیا !

اما

خواب هم

نرفتم

 

 

تا این‌جا همه چیز به خوبی که می‌گذشت . . .

می گذشت

شمّاطه شیر داشت

دهان‌ام به هفت که می‌رسید: زنگ می‌زد

هوا هم اگر کمی کنارتر . . .

نرفت

گفتم که چکّه‌چکّه بگردم‌ات تا بزرگ‌راهی که از تو کشیده‌ام آیا !

کـ این راه که می‌روی

تنها

به اگر که آمدی/ ختم . . .

نمی‌شود

 

 

تن‌ات به دستِ من از آب برده بودی‌ام  پارو !

بیا‌بیای تن‌ات را   اگر ‌اگر بانو!

از تو که می‌آیم پایین

لنگه‌لنگه دامِ‌ قایق‌ات را قلّابی‌ام

کشان‌کشانِ دورِ گیلاس‌ات را کمر بسته‌ی ماهی‌ام

تو بگو!

در آینه کِی لنگر انداخته بودی‌ام؟

تو بگو!

چرا !

نه !

همین !

آیا !

اسم‌ات را کجا شنیده‌ترم ؟

 

جزیره‌ای خانم!

 

آبان ۱۳۸۷






 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۲۷ ـ جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

  No. 527 - Friday 6 May 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

ظهیر فاریابی

ابوالفضل ظهيرالدّين طاهر فاريابى

 [سده‌ی ششم  هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

جانم ز عشق‌ات ای بت نامهربان برفت

اكنون بقای عشق تو بادا كه جان برفت

در سینه عشق صدر نشین شد به جای دل

صبرم چو جای خویش ندید از میان برفت

خالی نبود چهره‌ی اشك از سرشك گرم

تا ماجرای سوز من‌اش بر زبان برفت

هر قطره خون که آن ز دو چشمم در او فتاد

هجران به سخره گفت که لعلی ز کان برفت

یك شب در آمد از درم آن ماه رخ ولی

ننشست هم‌چو شمع ز پا , در زمان برفت

سوزان دلم به مشعله داری رهی‌ش بود

کـ از تن روان به خدمت سرو روان برفت

گفتم كه غمزه‌ی تو مرا كشت، رحم كن

گفتا كنون چه سود كه تیر از كمان برفت

بی‌چاره دل که بوسه خرید از لب‌ات به جان

سودی نکرد از تو و با صد زیان برفت

در نوبهار حسن تو نشکفت لاله‌یی

کــ از وی طراوت چمن و گل‌ستان برفت

آمد خیال روی تو در چشمم آشکار

بر رغم جان که خیره ز چشمم نهان برفت

عالم حدیث عشق من و حسن تو گرفت

آری چنین بود سخنی کــ از دهان برفت

چون صیت حکم صدر زمانه جمال دین

آوازه‌ی لطافت تو در جهان برفت


 

عمادی

امیر عمادی‌ی شهریاری

[سده‌ی ششم  هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

ز آ‌ن‌گه که در تصرف این سبز گلشن‌ام

در کام اژدهای نیاز است مسکنم

در حلق هم‌چو حلقه‌ی دامی شود مرا

هر رشته‌یی که از پی‌ی صیدی درافکنم

چونان‌که عنکبوت لعابِ دهن تَنَد

خونِ جگر ز دیده‌ به تن بر همی تنم

محتاج نان و آب نی‌ام از برای آنک

غم جای نان و آب گرفته‌ست در تنم

از بهرِ آسمان کمری لعل کردمی

گر زاده‌ی دو دیده بماندی به دامنم

آزادی آرزوست مرا دیر سال‌هاست

تا کی ز بنده‌گی نه کم از سرو و سوسن‌ام

بر مرگ دل نهادم و بر زخم تن زدم

گر آدمی رواست کز آهن بود، من‌‌ام

ای دست روزگار گَهِ آزمون ِ من

شمشیر کن ز لعل که پاکیزه آهن‌ام

گشتند روشنانِ فلک خصم من چنانک

خورشید جز به جنگ نیاید به رُوزَنم

سنگِ سخن بلندتر انداختم به چشم

تا آبگینه خانه‌ی افلاک بشکنم

بهتر ز من چراغ نیافروخت روزگار

خورشید رشک برد به‌پالوده روغنم

گفتی مگوی هرچه توان گفت زینهار

بحرم شگفت نیست اگر موج می‌زنم

چون زنگ خورده آینه‌یی گشته‌ام زغم

بی صیقلِ سخن نتوان یافت روشنم

عمری‌ست تا ریاضتِ من می‌دهد فلک

کوری‌ی او هنوز نوآموز توسن‌ام

باز سپید دانش‌ام و در همه جهان

جز آستان شاه نباشد نشیمنم

 

مُجیربیلقانی

ابوالمکارم مجیرالدین بیلقانی‌ی شروانی

[ سده‌ی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

تارُم۱ زر بین که درج دُرّ مکنون کرده‌اند

تاقِ ازرق۲ بین که جفت گنج قارون کرده‌اند

پیش‌کارانِ شب این بام مقرنس۳ شکل را

باز بی سعی‌ی قلم نقش دگرگون کرده‌اند

سبز خنگِ چرخ را از بهر خاتون هلال

این سر افسارِ مرصّع، بر سر اکنون کرده‌اند

از برای قدسیان سی‌پاره‌ی افلاک را

این ده آیت‌های زر، یارب چه موزون کرده‌اند

خُرد کاری بین که در مشرق تتق۴ بافانِ شب

دقّ ِ۵ مصری را نورد۶ ذیل۷ اکسون۸ کرده‌اند

پرچم شب شاید ار بر رمحِ۹ ثاقب۱۰ بسته‌اند

تاسَک پرچم ز تاسِ آسمان چون کرده‌اند

باز در مغرب یک اندازان ز خون آفتاب

پَروَر دراعه‌ی۱۱ افلاک گلگون کرده‌اند

یارب این شام دوالک‌باز۱۲ و صبحِ زود خیز

چند بر خونِ دل خاصان شبیخون کرده‌اند

چرخِ پنگان۱۳ است و می‌ماند بدان شکلِ شفق

کـ از دل روحانیان پنگان پر از خون کرده‌اند

صدهزاران چشم و یک ابروست بر رخسارِ چرخ

تا ز میمِ ماه نقاشانِ شب نون کرده‌اند

زهره سر تا پای هم‌چون ذرّه در رقص است از آنک

کم زنان آسمان‌اش باده افرون کرده‌اند

نسر طایر۱۴ را چو باز چتر سلطان جهان

در کُریز۱۵ تارُم پیروزه میمون کرده‌اند

 

 

 

۱. تارم: داربست، سراپرده

۲. ازرق: نیلگون

۳. مقرنس: گچ بریهای برجسته

۴. تتق: پرده

۵. دق : نوعی پارچه‌ی لطیف

۶. نورد: حاشیه

۷. ذیل: دامن، کناره

۸. اکسون: دیبای سیاه

۹. رمح: نیزه

۱۰. ثاقب: روشن

۱۱. دراعه: جامه ای از پنبه و یا ازپشم خشن

۱۲. دوالک باز: حیله گر

۱۳. پنگان : فنجان

۱۴. نسر طایر: یکی از شکل‌های فلک که به صورت کرکس است و آن را عقاب نیز گویند و عامه بدان میزان گویند.

۱۵. کریز: خانه‌ی کوچکی که از نی ساخته شده.

 


















 
       

 

 
       

بالای صفحه