_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۲۶ ـ جمعه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

  No. 526 - Friday 29 April 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

مهدی اخوان ثالث ( م.امید)

[۱۳۶۹ ــ ۱۳۰۷ خورشیدی/ ۱۹۹۰ ـ ۱۹۲۸ میلادی]

 

گلی بر آب

 

چه بینی ؟ چیست این، آهسته می‌اید؟

چه بینی؟ آب یا آتش ؟

پری‌زادی‌ست آتش‌فام و آبی پیرهن، شاید ؟

فکنده زورق از گل‌برگ‌ها بر جاری‌ی مهتاب

و او را برده از افسون ساحر خواب ؟

گل‌اندامی‌ست خوابش بُرده، بر این سبزگون بستر

خورد گهواره‌اش از کوهساران تا به دریا تاب ؟

و شاید جلوه‌یی بیدار، از زیبایی‌ی خفته‌ست ؟

ببین‌اش! خفته‌ی زیبا، فکنده بستر رؤیا و گل بر برکه ی سیم‌آب.

و شاید لاله‌پیکر اختری مرجانی است و ابر پیراهن ؟

خرامان در مداری آبگون، تا بی‌کران، تا ساحلِ نایاب ؟

و شاید نیز تصویری‌ست تَر، از یک گلِ آتش ؟

که بیند خوابِ آب و خوابِ خاکستر،

فکنده پیکرِ عریانِ تسلیم و پذیرش بر سرِ بستر ؟

و اینک باد می‌لرزاند آن تصویر را در قاب ؟

نه، امّا ، .  .  . هیچ از این‌ها نیست، این‌ها نیست .  .  .

پس آیا چیست این زیبای خواب‌اش بُرده، کــ آب‌اش می‌برد

                                                           با خویش؟

گلی بر آب، آری بنگرش، این است، می‌آید :

                                                گلی بر آب !

اگر در خواب، یا بیدار

و گر بیدار، یا در خواب

گلی بر آب و .  .  .  ما .   .   . همراهِ گُل ، .  .  . یا آب

به سوی این درازآهنگِ پولاد استخوان، این آهنین کاکُل

به سوی پُل ،

روان با آب

و بوی گُل.

و آب امّا چه آب از آب‌ها ؟

                        [ ــ پرسنده می‌پرسد.

و آب امّا ،

بلورینه زلالِ درز

همیشه جاری‌ چون آسمان روشن

و پیمان بسته چون جاوید، یا هرگز.


 

مهرنوش قربانعلی

پرش سه گام

 

 

(۱)

به انفرادی‌ی سلول هایم بازمی‌گردم

ممکن است این حبس ابدی باشد؟!

 

 

(۲)

به ضدموقعیّت هایم فکرمی کنم

چترسوراخی خوش‌آمد باران را می‌خواند!

 

 

(۳)

سرتکان می‌دهد و

کلاه‌اش را برمی‌دارد

کوه یخی

که درآغوش هم

منزوی ترشدیم!

 

 

علی‌رضا بهنام

حکم تیر

 

 

تمام این روزها بگذرند از من

ببرند مرا به خیابانی بلند

از زیر قارچ اتمی با آن مناره‌اش که می درد آسمان را

تا میدان مجسمه‌یی بی‌سر

بیاشوبم بلند      خدایا بلند

 

جشم های تو همراه من است

همراه من است زیبایی‌ی جهان

 

لکنت گرفته ام از این همه زیبایی

لکنت گرفته ام از این همه رعنایی

لکنت گرفته ام

 

حکم تیر از روی مناره که می‌آید

چشم های تو همراه من است

حکم تیر از روی بام که می‌آید

چشم های تو همراه من است

 

بلند می شود صدایم     اوج می گیرد      با چشم های تو این وسط

جاری روی زمین و موج موج چشم های تو می‌آید تا امتداد این بلند

 

الله اکبر

حکم تیر می آید

 

این جهان قرار بود گل بشود جایی که انقلاب و آزادی به هم می رسند

این جهان قرار است گل بشود در امتداد زیبایی‌ی خجسته‌ی آن دوچشم

وچشم های دیگر که از روزگار زیبایی‌ی ازلی آزاد خرامیده‌اند

 

دوزخ به جا مانده از آن همه زیبایی

و می‌بینم

با پهلویی شکسته یک گل

با صورتی شکسته یک گل

با ابرویی شکسته یک گل

توقان رنگ از ترعه‌های بلند خیابان ها می‌گذرد    الله اکبر

 

هان بنگرید

این چله هم می‌گذرد با پرچم عزا

و باریکه‌یی از نور

هنوز می تابد بر این بلند

این‌جا خیابان من است

خیابان من است این‌جا

 

و زیبایی‌ی جهان

همراه من است


 

آزاده دواچی

تعبیر

 

خواب‌هایم که می‌پرید

تو می‌آمدی

وسط نگاهم می‌نشستی

تا تعبیرم کنی

من شکل تو می‌شدم

تو شکل من

برای نگاه کردن به آینه دیر بود

 






 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۲۶ ـ جمعه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

  No. 526 - Friday 29 April 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

هروی

ضیاالدین عبدالرافع هروی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

ای دل بیار مژده که جانان همی رسد

وی دیده جای ساز که مهمان همی رسد

وی تن اگر چه کار تو از غم به جان رسید

جان را فرست پیش که جانان همی رسد

کار نشاط و لهو ز سر تازه کن کنون

چون رنج‌های هجر به پایان همی رسد

ایام درد و محنت و شدّت هم گذشت

هنگام روح و راحت و درمان همی رسد

چون بلبلان نوازان اندر بهار فضل

کــ آن تازه گل به صحن گلستان همی رسد

ز آن پس که ابر چشم تو بگریست بر رخ‌ات

امروز بر رخ‌ات گل خندان همی رسد

آری عجب مدار که از آب ابر چشم

در باغ و دشت لاله‌ی نعمان همی رسد

چونان‌که روح وراحت و شادی به جان خلق

از فرّ شلّ ِ رایت سلطان همی رسد


 

کمالی

امیر عمید کمال‌الدین جمال‌الکتاب کمالی‌ی بخارایی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

زلف نگار گفت که از قیر چنبراَم

شب صورت و شبه صفت و مشک پیکراَم

ترکیب‌ام از شب است و ز روز است مرکب‌ام

بالین‌ام از گل است و ز لاله‌‌ست بسترم

یا در کیان کاه بود سال و مه تن‌ام

یا بر کران روز بود روز وشب سرم

جنبان‌تر از هوایم و لرزان‌ترم ز آب

تیره‌ترم ز خاک و همیشه بر آذراَم

با ورد همنشین‌ام و با دود هم قرین

با زهره هم قران‌ام و با مه مجاوراَم

هم در جوار مشک‌ام و هم در پناه گل

هم مایه‌ی عبیراَم و هم رشک عنبراَم

زنجیر دل ربای‌ام و شمشادجان فزای

ابر زره نمای و بخار معنبراَم

با وَرد هم نبرداَم و با عاج در لجاج

جز ارغوان نسایم و جز لاله نسپرم

هندو نی‌ام مجاور آن خال هندوی‌اَم

کافر نی‌ام مرافق۱ آن چشم کافراَم

هم‌چون دل مخالف صاحب شکسته‌ام

مانند عیش دشمن و عمرش مکدّراَم

رخ تیره سر بریده نگون‌سار و مشک‌بار

گویی که نوک خامه‌ی دستور کشوراَم

 

۱.  مرافق: رفیق، همراه

 

فتوحی

اثیرالدین شرف‌الحکما فتوحی‌ی مروزی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

بر وعده مرا هر شب در بند روا داری

ای ماه چنین آخر تا چند روا داری

از سنگ‌دلی جانا بر جان و دلم هرشب

این واقعه بپسندی وین بند روا داری

جورت که روا دارد بر عقل و دلم فرمان

هل تا ببرد جانم هر چند روا داری

عشق تو که با جان پیوند بقا دارد

گر بگسلد از جانم پیوند روا داری

مژگان جگر دوز کشتند فتوحی را

بی‌جرم چو اویی را بُکشند روا داری


 

قوامی

اشرف‌الشعرا امیر بدرالدین قوامی‌ی خباز رازی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

خورشید رخ تو را غلام است

بی روی تو عاشقی حرام است

ماه تو ولی ز نور روی‌ات

در گردن آفتاب فام است

بی روی تو بامداد روشن

تاریک‌تر از نماز شام است

آن‌جا که ز لب تو نقل بخشی

جان بر کف عاشقان چو جام است

ماهی تو و نیکوان ستاره

این فخر من و تو را تمام است

نادیده شناسدت ازیرا

داند همه کس که مه کدام است

ماندی به سفر مقیم و عاشق

از عهد تو هم بر آن مقام است

نامه مفرست اگر چه مارا

در نامه تسلّی‌ی سلام است

غم‌های تو بهترین رسول است

سودای تو خوش‌ترین پیام است

هر چند قیامت است حسن‌ات

از عشق قوامی‌اش قوام است


 

 
       

 

 
       

بالای صفحه