_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۲۵ ـ جمعه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

  No. 525 - Friday 22 April 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

نیما یوشیج

(علی اسفندیاری)

[۱۳۳۸ـ ۱۲۷۶خورشیدی / ۱۹۶۰ ـ ۱۸۹۷ میلادی]

دو شعر

 

۱) شکسته پر

 

نزدیک شد رسیدن مرغ شکسته پر

هی پهن می‌کند پر و هی می‌زند به در

زین حبسگاه

آواز می‌دهد به همه خفته‌گانِ ما

در کارگاه روشنِ فکر جوانِ ما

بیدار می‌کند همه شورِ نهانِ ما.

 

 

بر بام این سرای که کردش ستم نگون

استاده است هم‌ و یکی گوی واژگون

می‌کاودش دو چشم

تا چهره‌های مرگ‌نما را کند جدا

از چهره‌های خشم

تا فکر گم شده‌گان را

که کارشان همیشه ویرانه کردن است

و آثار این خرابی‌شان هر دم به گردن است

از فکرهای دیگر یک سوی تر کند.

 

 

تا نیم مرده‌گان را

کــ افسرده شوق شان، هم از او باخبر شوند

اوّل به رنگ‌های دگر روی می‌کند

تردید می‌فزاید

در ساحت غبار پر از شکل جانور.

تصویر آتشی بنماید

با سوزشی دگر.

می‌سوزد آن‌چه بینی

و ز خشم، چیزهای سیه می‌کند سفید

آن‌گاه می‌نماید از این سقف تیره‌سر

یعنی دمید از پس شام سیه سحر

نزدیک شد رسیدن مرغ شکسته پر.

دی ماه ۱۳۱۹

 

 

۲)  شب همه شب

 

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروان‌استم

با صداهای نیم زنده ز دور.

همعنان گشته همزبان هستم.

 

*

 

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این من‌ام مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروان‌استم.

 

 

* این شعر را مخصوصاً به دو وزن ساخته‌ام. (نیما)

 




 

بهرام بهرامی

از روبه‌رو با لب خند

 

سرم را به بغل دستی ام سپردم

گفتم برای روز مبادا شاید

بوی چلوار می آید در کافه        بوی گرسنه‌گی در باد

و باران یک‌ریز روی سینی  دهل  درنگ  رنگ  درنگ رنگ  دررنگ

از حاشیه تا حالا سه بار دور میز چرخیده ام

میز را شما نخواهید دید اما گفتم که

بغل دستی ام آنرا به تماشای سگ‌های دهکده برده است

حالا این سری که به شما لب‌خند می زند از نیم رخ

تمام شب را زیر تا تام تام تام  تا تام تام تام.  .بگذریم

بوی مردان و زنان اتو کشیده جدا از هم زیر چتری که شما نمی بینید

اما آواز دهل را می شنوید و بوی چلوار خیس خورده   باران یک‌ریز

سر را نخواهید دید باری

آنرا به تماشای خواب‌های ناسروده برده بودیم

در سراپرده امیر با خواجه‌گان جماع می کند

خواجه‌ی زیباروی جوان می گوید: امیر رخصت

امیر می گوید: رخصتی

خواجه قصّه‌یی را می‌خواند که روز پیش نوشته بود

او قصه را از جایی آغاز می کند که ما دور میز چرخ می‌زدیم

یک شب که باران یک‌ریز می بارید و کافه بوی چلوار خیس می داد

میز را گفتم اما شما نخواهید دید

آنرا به تماشای سنگسار برده بودیم

حالا این سر که بروی شما از روبه‌رو

لب خند می زند

 

سپتامبر ۲۰۰۷


 

مهتاب کرانشه

چرا نباید رها کنم؟

 

این یک روایت از سوی راوی ست

سری

که چشم هایش کور سویی ندارد

 

مگر پرنده از کلاغ بودن می‌میرد؟

مگر آبی را فقط به آسمان داده‌اند؟

من تنها از صداهای حجیم و سرد نمی ترسم

چرا نباید رها  کنم؟

تراکم سختی است

در اندام دردهایم

و تا گفتن تو

فاصله هاست

سرت را به من بده

چرا باید صبر کنم تا زمانی دیگر؟

من در اندوه یک شبه ی پروانه

و این‌که زن چه باید باشد

دست و پایم را

به پشت شب می‌بندم

و گنجایش پرواز

برای پروانه ها هم

یک راز نیست - نبود

و

در انتظار صدایی  دور

 باز

با ذرّه هایم

چقدر باید

صبر کنم

تا به دنیا آمدن آن کلمه

آن حرف

و یا کسی دیگر

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۲۵ ـ جمعه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

  No. 525 - Friday 22 April 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

انوری

اوحدالدین محمد انوری‌ی ابیوردی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

آن روزگار کو که مرا یار◦ یار◦ بود

من بر کنار از غم و او در کنار بود

روزم به آخر آمد و روزی نزاد نیز

زان گونه روزگار که آن روزگار بود

امروز نیست هیچ امیدم، به کار خویش

بدرود دی که کار من امیدوار بود

دایم شمار وصل همی برگرفت دل

این هجر بی‌شمار کجا در شمار بود؟

با روی چون نگار نگارم، هزار شب

کارم ز خرّمی و خوشی چون نگار بود

واکنون هزاربار شبی، با دریغ و درد

گویم که یارب آن چه نشاط و چه کار بود!


 

سمایی

محمود سمایی‌ی مروزی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

نه یار شبی به کوی من می‌آید

نه زو خبری به سوی من می‌آید

شرمم آید به روی او آوردن

آنچ از غم او به روی من می‌اید

 

5     5      5

 

چون یار دلا میان به آزار تو نیست

گفتم که نگر دل همه در کار تو بست

آن عشوه که در جهان از او کس نخرید

آورد و به نرخ نیک دربار تو بست


جبِّلی

امام بدیع‌الزمان عبدالواسع غرجستانی‌ی جبلی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

ای عارض تو چون گل و زلف تو چو سنبل

من شیفته و فتنه بر آن سنبل و آن گل

بر دانه‌ی لعل است تو را نقطه‌ی عنبر

بر گوشه ی ماه است تو را خوشه‌ی سنبل

تو سال و مه از غنج۱ خرامنده چو کبکی

من روز وشب از رنج خروشنده چو بلبل

زلفین تو مشکی است بر انگیخته از عاج

رخسار تو شیری ست برآمیخته با مُل

زلف تو چو زاغی‌ست در آویخته هموار

از ماه به منقار و ز خورشید به چَنگُل۲

از هجر تو من باک ندارم که دلم را

بر مدحت خورشید جهان است توکل

 

۱. غنج: ناز و عشوه

۲. چنگل: چنگال، ناخن

روحی

حکیم روحی‌ی ولوالجی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

من که از دیده ابر نیسان‌ام

بر سر آب دیده منشانم

ور نه ابرم چرا که ناشده پیر

بر جوانی‌ی خویش گریان‌ام

عمر نوح است مدت غم من

زان گشاد از دودیده طوفان‌ام

شبه‌ی توسی‌ام به‌قدر و به‌سنگ

غیرت گوهر بدخشان‌ام

چون ز خونی که نام او اشک است

گشت رخسار لعل و مرجانم

تا سخن‌های آب‌دار جهان

چون فروشد چو خاک ارزان‌ام

گرچه آبی نشد ز آبادی

اندرین خاکدان ویران‌ام

ورچه از روزگار رنگ آمیز

نیست حاصل گذشت حرمانم

نشگفت ار ز آتش خاطر

پخته گردد به عاقبت نانم

که به نزدیک مصر جامع ناز

داروی درد پیر کنعان‌ام

تا نماید زمانه خود بانی

نوبهاری پسِ زمستان‌ام

می‌نهد خارها کنون باری

به امید گل و گلستان‌ام

چرخ بیداد گر که پیکارش

تنگ دارد فراخ میدانم

نگشاید مرا در عیدی

تا نبندد برای قربانم

دهر نکبت رسان کز آسیب‌اش

گاه چون گوی و گه چو چوگان‌ام‌

زخم خایَسکِ۱ نکبت او را

یعلم الله که سخت سندان‌ام

گر به جان کسان کسی بزید

من رنجور ناتوان آن‌ام

پیش چشم خود از نحیفی‌ی تن

چون مژه آشکار و پنهان‌ام

گر برد فی‌المثل صبا چو صدا

از پی ی وزن هر دو وزّان‌ام

نبود در زمانه وزّان را

به ز دیوان شعر میزان‌ام

گر من‌ام بی تن و روان زنده

شعر عالی‌ی خویش را مان‌ام

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

۱. خایَسک : پتک

 
       

 

 
       

بالای صفحه