_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۲۴ ـ ۲۶ فروردین ۱۳۹۰

  No. 524 - Friday 15 April 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

صمصام کشفی

بندی به پای سایه‌ها

 

 

دستِ من بند نیست به جایی، حتّا اگر تو بگویی  بند است نیست!

شب ، زیر این آسمان که دلش می‌خواهد بشود آبی و نمی‌شود صاف

گشتن به دنبالِ ستاره کاری‌ست بی‌هوده.

آویختن به گیسوانی پر پیچ وتاب و شبق

با آن چشم‌های مورب و پُر جلا

در ساعت سه پسین

از پسِ این‌همه دریا و کوه

در این هوای بی‌ستاره

دست، بند نمی‌شود  دیگر، 

به گفتنِ تو هم نمی‌شود.

یعنی ستاره‌ها هم شده‌اند همنشین خاطره‌ها؟

 

شب،

بر پشت بام که سینه می‌دادی به هوا

انگار الماس نشسته بود بر مخمل سورمه‌یی

خنکای لحافِ اطلسی

و فلس‌های ماهی‌ها‌ی شب‌نما

و بوی گِل‌ِ آب‌خورده 

خواب هم همان خواب‌ها      خواب سایه‌سار

و خاطره‌هایی که بوی خاکِ نم‌خورده و نارون می‌دهند و سایه‌

اما  جای خالی‌ی ستاره  در این آسمان بد عنق

امشب سرما می‌زند به خیال

و دستِ من بند نیست به جایی، حتّا اگر تو بگویی  بند است          نیست!

تیراژه نیز ، رشته‌ی دگری‌ست

که می‌تواند بند کند دست رودخانه و کوه را به آسمان پس از باران بهار

اما ، نیست باران    نیست

حتّا اگر تو بگویی.

تخته‌سنگ‌ها به جای آب

می‌زنند قهقهه در رودخانه‌ی خشک

و چه سنگین‌انند تخته سنگ‌ها و

وزوز مگس‌ها بر گرد لاشه‌‌یی پوسیده

و دردِ بی‌آبی و بی‌سایه‌گی

آشوب می‌کند در دل.

آب و سایه خوشی می‌آورند

همین‌جا نیز.

اگر چه بگویی چیز بی‌خودی‌ست این فکرها                   در این‌جا

میان این‌همه درخت و آب .

 

 

همی که می‌رسم به نرمه‌سایه‌یی در میانِ روزِ تابستان

گره می‌زنم بندِ خاطره را به گلوی بطری‌ها

و می‌آویزم‌شان

از گلوی بیدی که گیسو ریخته در آب

تا باد شن‌آلوده بمالد خود را به جان‌شان

و براند گرما را از وجودشان

در کنار جویکی لاغر میانِ آن‌همه خار.

 

 

من فرصت دوباره می‌خواهم

تا در آن چشم‌های مورب دوباره بنگرم

و بگویم : تو در این لباس نارنجی

            پس اگر زنی موهات را کمی

                                    خواندنی‌تری

تردید ندارم

اگر با چشم‌های قونیه نگاه می‌گردم

نهنگ‌تر می‌شدم

و  حسابِ جرعه‌ها در نمی‌رفت از دستم

در آن لحظه‌های پر شده از بوی علف

امّا

دستِ من بند نیست به جایی دیگر،

حتّا اگر تو بگویی  بند است   نیست!

 

 

همین که می‌رسم از راه

دم‌جنبانکی می‌پَرَد از پیش پام

ولی آبی نیست در میان

و دست من بند نیست به جایی، حتّا اگر تو بگویی  بند است              نیست!

حکم، خشت است سرخ

تمام دستِ من سیاه است امّا         سیاهِ سیاه

و بند نیست به جایی دست من،  حتّا اگر تو بگویی هست   نیست!

 

حالا که نیستند ستاره‌ها،

باید  آتشی کنیم تیار

یا

پتویی بپیچیم به دورمان،

تا این‌گونه تق و تق نخورند دندان‌هامان به هم

وگرنه

این لحظه، از این شبِ تنهایی،

ظرفیت‌اش همین است که می‌بینی

و دست من بند نیست به جایی، حتّا اگر تو بگویی  بند است             نیست!

 

۱۳ فروردین ۱۳۸۹ / ۲ آپریل ۲۰۱۰

 

 

حسنا صدقی

ابتدای نگاه تا انتهای واژه

 

 

ابتدای نگاه را به انتهای واژه بخشیدم. . .

 

 

در هیاهوی پرشتاب روزها وثانیه‌ها

در شکست بی‌صدا و مدام قلبم

خواستم اوج را در آخرین قله‌ی زمان

کف دستانت بکارم

رویش سبز نفس هایت همه جا جوانه زند

و خلقت هستی با ابتدای نوازش همراه شود.

 

 

برایت همه‌ی نرگس‌ها را تمنا کردم

همه‌ی لاله‌ها را به دامن دوختم

تا بیایی و در رنگارنگی‌ی خاک

همسایه‌ام شوی.

 

 

نگاهم کردی

و ناپیدا کران دشت هم گندمزار شد.

 

 

همیشه انتهای قصه ها زیبا نیست

اگر تو نخواهی

و معراج آن‌سوتر از افق چشمانت

که شور جاده را در خود زنده نگه بدارد.

 

 

می خواستم دریا فقط در دامن تو باشد

و موج لب‌خند کوبنده‌ی ویرانگرت.

 

 

سکوت می آید

تا واژه‌های متوالی

به انحلال دیده‌گانت بروند . . .

 

 

خواستم نشانی از تو بخواهم

باد آمد و رد پایت در شن ها گم شد

نگاه را به انحنای راه سپردم

آن‌جا که گندم ها خوشه بسته بودند.

 


 

فرشته پناهي

چهار هايكو

 

 

 

۱

گل های  پرده

پنهان لای  چند چین .

پاییز باغچه

 

 

 

۲

پیراهنی  رقصان

سر در مغازه .

فروشنده ی  سیاه پوش

 

 

۳

بوی اطلسی  ها

از تراس همسایه یی که

سر سنگین  است با من

 

 

 

۴

گودال گور

پر و خالی

از سایه ی  عابران

 


 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۲۴ ـ ۲۶ فروردین ۱۳۹۰

  No. 524 - Friday 15 April 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

سوزنی

شمس‌الدین تاج‌الشعرا محمد سوزنی‌ی سمرقندی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

شکسته زلفا عهد وصال من مشکن

چو زلف خود مکن از بار هجر قامت من

ز اب و آتشِ چشم و دلم رمیده مشو

که آب و آتش من دوست داند از دشمن

چو سرو و ماه خرامان به نزد من باز آی

که ماه و سرو منی مشک زلف وسیم بدن

بتی پری‌رخ و آهن دلیّ و بی‌رخ تو

دلی پری زده کردار شیفته‌ست و شمن

به من نمای رخ و اندکی به من دل ده

که با پری زده دارند اندکی آهن


 

شاه بورَجا

حکیم شهاب‌الدین شاه علی ابورجاء غزنوی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

نازنین سرو بارور نگرش

که برد سجده‌ی سرو غاتفرش۱

زیر آن بگذر و شگفتی بین

کــ آفتابی شکفته بر زبرش

کس ندیده‌ست بارور سروی

کــ آفتابی دمد ز برگ و برش

زیر هر سرو اگر ثمر باشد

دیده کرد از کنار من ثمرش

آفتاب ار به چشمه گردد باز

چشم بنهاده‌ام به ره‌گذرش

ز آن نیابد  همی به جشم درم

که نیایم همی به چشم درش

هست گویی زمرّد و مرجان

سبز خطّ و لب شکر شکرش۲

یا چو پر داده طوطی‌یی که بود

مانده منقار در میان پرش

پس غریب است این چنین طوطی

که ز منقار بردمد شکرش

نمکین ار چه شد لب شکرین‌ش

گر نگردم به آب دیده ترش

سحر از شب برآمدی زین پیش

می‌برآید کنون شب از سحرش

آتش از سنگ اگر جدا نشود

پس دلم بایدی میان برش

خواهمی کــ از رخ‌ام کمر زَنَدی

تا کنم دیده گوهر کمرش

نی‌نی آن زر که از رخ‌ام خیزد

به کمر کی کنند بی‌خطرش

شاه داند بهاش کرد که هست

رخ من بر عیار تخت زرش

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

۱. غاتفر : نام شهری است در ترکستان که مردمانش به خوب‌رویی شهره‌اند و سروهایش نیز.

۲. شکر: اسم فاعل از مصدر شکردن، به معنای شکستن 

 

رشیدِ وطواط

امیر امام رشیدالدین سعدالمُلک محمد عُمَری‌ی کاتب

(معروف به  خواجه رشید وطواط)

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

زهی فروخته روی تو در جهان آتش

زده غم تو مرا در میان جان آتش

اگر برآرم از اندوه عشق تو نفسی

بگیرد از نفس من همه جهان آتش

نماند زآتش دل اشک چشم و ترسم از آنک

به جای آب ز چشمم شود روان آتش

بَر توراست ز بی‌داد در میان خارا

دل مراست ز تیمار در میان آتش

اگر به خاره در آتش نهان بود چون است

دل تو خاره و در بر مرا نهان آتش

چو باد می‌گذری بر من و مرا در راه

همی گذاری چونان‌که کاروان آتش

به جوی مهر من ای نوبهار حسن که من

به کارت آیم چونان به مهرگان آتش

من‌ام همیشه در آتش ز انده تو و لیک

مرا ندارد با مدح شه زبان آتش

.   .   .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.   .   .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 


 

روحانی

ابوبکر روحانی‌ی سمرقندی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

ای نور بناگوش تو خندان به قمر بَر

طوبا لک یاقوت چه پوشی به دُرَر بَر

چون نقش تو در آینه‌ی روح بخندد

نقاش خیال تو بگرید به صوَر بَر

ای رشک گل روی تو از تابِ بنفشه

چون لاله مرا داغ نهاده به چگر بَر

صد نافه‌ی سربسته گشاید چو نشیند

عطار سر زلف تو بر باد سحر بَر

از رشک تو بر دیده‌ی خورشید زنم خاک

تا سایه‌ی تو با تو نیاید به اثر بَر

آمیخته‌اند آن خط و این چشم به خوبی

هم دود به آتش بر و هم سیم به‌زر بَر

ای در چمن عشق تو چون سرو خرد را

هم پای به گل مانده و هم دست به سر بَر


 

 
       

 

 
       

بالای صفحه