_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۲۳ ـ جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۹۰

  No. 523 - Friday 8 April 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

حافظ موسوی

و بعد

 

 

و بعد .  .  . ( البته پیش از آن که او گریخته بود از دستت)

گفتی به باران کمی درنگ کند

ــ که کرد ــ

و چتر خیس

مثل سووالی که بی‌هوده باز مانده باشد       بود

همین‌طور    بی دلیل    بی تو و آسمان

که داشت عنقریب فرو می‌ریخت

 

 

 

و بعد

جنگلی که در حاشیه‌ی جاده بود

مثل زنی که منتظر یک مرد

هرکه

هر چقدر حقیر

کما این که   حتّا تو را   به خویش پذیرفت

                                    ــ بی سووال

امّا نبود، رفته بود

پیش از آن که رسیده باشی تو

و گفته باشی به باران درنگ کند

 

 

 

و بعد

خواسته بودی   میان درخت‌ها بدوی

ــ همین طور  بی‌خودی ــ

و او نبوده بود

تا مثل نیلوفری

بر ساقه‌ات ببندد بندی

یا مثل ماری که   با تحفه‌یی جهنمی

حوّات را بفریبد

و آدم‌ات کند.

 

 

 

و بعد

فکر کرده بودی که سووال چرا بازمانده است

و چتر بسته را گذاشته بودی در جلدش

و قهوه‌چی

سینی‌ی چای را گذاشته بود

پیشِ روی تو و زن‌ات

 

 

 

البته یک دقیقه پیش از آن‌که به باران بگویی

                                                درنگ کند.

 

 

۲ شهریور ۱۳۸۱

 

 


 

 

بیژن نجدی

[۱۳۷۶ ـ ۱۳۲۰ خورشیدی / ۱۹۸۷ ـ ۱۹۴۱ میلادی]

سه شعر

 

۱

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیراهن‌ات روی طناب رخت

باران را

اگر که می بارد

برچتر آبی‌ی تو

وچون تو نماز می‌خوانی

من ، خداپرست شده ام

 

۲

کوزه‌یی را اگر می‌بوسم

به‌خاطر دست خیام است

آنان که ز پی اش رفته اند

ای ساقی، مفرغی در حلق‌ام نیست،مگر به خاطر فردوسی

که لب رستم از تشنه‌گی شد چو خاک

و خاکستری،سرنوشت آبی شد

سیاه،سرگذشت سبز

چنان‌که افغان کردم

در آن، فغانم می سوخت با شولای مولانا

آه یلدای برف پوشیده

یلدای انار

حالا که خوابم نمی برد،پس تفالی بزنیم:

شب تاریک و بیم موج . . .

 

۳

. . . زیرا صدایی از ضیافت آوا

آمده بود

هجای اندام‌اش

رازواره‌های ریخته روی نی

تن اش پیچیده‌ی  رقص

بازوان‌اش

آبنوس و لبخندش،سکوت گیاهانه‌ ی کوهستان

. . . زیرا صدایی آمده بود

با نیم‌رخ ساکت

با استخوان بندی‌اش

آواز عاشقانه رنگ‌ها با رنگ

زیرا که دیده‌ام

صدایی را.


 

گراناز موسوی

تعزيه

 

والطّین والزّیتون که با این جماعتِ یأجوج

                                       زبانم به زنایِ محصنه می رود

 

باید به حاشیه ام دست ببرم و متنِ تن‌ام را دوباره بخوانم

تمام استخوان‌ام ویران است

در لفافه صدای خمسه خمسه می آید و

لالا این روایتِ لات به لالایی نمی ماند

 

دوباره چه کلکی به این حقه چسبیده که تریاک از کشتِ پیراهنم می گذرد

و اناالحق

        حناقِ هیچ حلقومی را چاره نمی کند

چه نشئه بازاری در این وامانده به ساطور می کشد!

 

الف لام مین

که در کوچه های رکیک

                     رمقی برای حادثه نیست

باد در ادعیه می پیچد و زارِ زمین

                  فقط اجنه را حشری می کند

                        که این هوای رگ کرده مدام خطبه شود

 خیره به خیمه های جماعت ياجوج و الفیه های پاچین و پوشینه و تک دست بالای عَلَم و علومِ غریبه

 

 

بازْ اينْ چِه نوُحِهُ و چِه عَزا و چِه ماتَمْ اَسْتْ

هی قمه بالا بردیم و هیهات!  قیمه بالا آوردیم

هي سرمه كشيديم و ياهو!  تكه شديم

تا حق‌مان تكه تكه و حلق‌مان عاشورا شد

كسي نگفت در اين تكيه شوهر نيست و تكيه بر تكه هاي هياهو نمي‌شد زد

حالا پشت کرکری های دیواری و کرکره های خانگی

                               کولمان بارِ نشئه است و زیم زیمِِ کابلی

فصل تیغ زدنِ غوزه است و حقه زدن

دیگر نمی کشم این همه کشیده را که توی گوش‌ام سنج می زند

 

حالا زنی که هیچ در دامن‌ام کوتاه نمی آمد

حنجره اش بگیر و ببند و پیراهن‌اش راه بندان و درنگاه‌اش بارانِ جرجر است ودنگ دنگِ آهنگران و نامش هاجری که واویلا!

 

تهران ۱۳۸۲  و ۱۳۸۳


 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۲۳ ـ جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۹۰

  No. 523 - Friday 8 April 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

مسعود سعد

مسعود پسر سعد پسر سلمان لاهوری

[پایانه‌ی سده‌ی پنجم تا آغازه‌ی ششم  قمری /  دوازدهم میلادی]

 

تنم از رنج گران‌بار مکن گو نکنم

جگرم چون دلم افگار مکن کو نکنم

دل نزار است ز عشق تو ببخشای و برو

تن نزار است به غم زار مکن گو نکنم

بر من ار بخت گشاده کند از عدل دری

آن در  از هجر به مسمار۱ مکن گو نکن

عهد کردی که از این پس نکنم با تو جفا

کردی این بار و دگر بار مکن گو نکنم

صعب دردی‌ست جدایی‌ی تو به هر هفته مرا

به چنین درد گرفتار مکن گو نکنم

به دگر دوستی‌یی کردی اقرار و مرا

چون خبر دادند انکار مکن گو نکنم

گنهی چو بکنی عذری از آن کرده بخواه

پس از آن بر گنه اصرار مکن گو نکنم

من هوا دار دل‌آزارم، هرزه‌دل خویش

از هوای من بی‌زار مکن گو نکنم

تیز بازاری هرجای به آزار تو تیز

با دل زار به آزار مکن گو نکنم

ای مرا روی تو چون جان و دل و دیده عزیز

به همه چیز مرا خوار مکن گو نکنم

بر من ای زلف تو و روی تو هم‌چون شب و روز

روز روشن چو شب تار مکن گو نکنم

جای مهر تو دل است ای دل‌ات از مهر تهی

پس دلم را ز تن آوار مکن گو نکنم

چون نی‌ام نزد تو ماننده‌ی دینار عزیز

رخ‌ام از رنگ چو دینار مکن گو نکنم

ای تن آسانِ دل آسوده ز بیماری‌ی هجر

کار من بر من دشوار مکن گو نکنم

این دلم را که همه مهر و وفای تو گرفت

به غم و انده بیمار مکن گو نکنم

این دل خسته، بی‌آزار تو رنج تو کشید

غم بر این خسته دل‌انبار مکن گو نکنم

کم شود مهر چو بسیار شود ناز بتا

ناز با عاشق بسیار مکن گو نکنم

ای بدان روی دل‌افروز چو گل‌نار ببار

دلم آگنده‌تر از نار مکن گو نکنم

آخر آن لاله ی رخسار تو پژمرده شود

تکیه بر لاله‌ی رخسار مکن گو نکنم

ای دل ار هجر کشد لشکر اندوه مترس

عَلَم صبر نگون‌سار کن گو نکنم

عاشقا جور و جفا دیدی هرگز پس از این

یاد بد عهد جفا کار مکن گو نکنم

گر نخواهی که گل تازه‌ی تو خار شود

یاد آن لعبت فرخار مکن گو نکنم

غم آن نرگس مخمور مخور گو نخورم

هوس آن گل  بربار مکن گو نکنم

هیچ‌کس نیست که راز تو نگه خواهد داشت

با کس این راز پدیدار مکن گو نکنم

ور تظلم کنی از عشق تو ای سوخته دل

پیش سلطان جهان‌دار مکن گو نکنم

 

۱. مسمار: آنچه بدان چیزی را استوار کنند

 

 

سید حسن غزنوی

اشرف الدین ابومحمد سید حسن غزنوی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

خَه۱ بنامیزد این جهان نگرید

خوشی‌ی باغ و بوستان نگرید

تاج یاقوت ارغوان بینید

تخت مینای گلستان نگرید

خاک را زنده کرد باد از لطف

ای عجب این دم روان نگرید

زنده زو شد جهان و او بیدار

این توانای ناتوان نگرید

چه گله است از شکوفه و سبزه

که به پروین آسمان نگرید

شکر ایزد همی کند سوسن

آن یکی گوی ده زبان نگرید

قدح لاله سرنگون بینید

قِمَعِ۲ یاسمن ستان۳ نگرید

جام بر کف گل جوان خندید

ای جوانان در این جوان نگرید

طبع گل نازک است رنگ آرد

هان و هان سوی او نهان نگرید

تا بدانید قدر فصل بهار

در گران‌جانی‌ی خزان نگرید

اعتدال بهار در گذر است

عدل شه دایم‌است آن نگرید

 

۱. خه: خوشا، آفرین

۲. قمع: قیف

۲. ستان: بر پشت خوابیده


 

خالد مکّی

امیرفخرالدین خالد مکّی‌ی طولانی

[سدهی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

امروز چنانی که تو را بنده توان بود

در وصل تو با دولت پاینده توان بود

بی عقل به نور رخ تو راه توان یافت

بی روح به یاد لب تو زنده توان بود

اندر هوس خاک سر کوی تو صد سال

چون زلف تو از باد پراکنده توان بود

با عشق خط و زلف تو حقا که قلم وار

بر پای همه عمر سرافگنده توان بود

در مجلس‌ات از جان و ز دل بی دهن ولب

چون جانِ می‌ی لعل همه خنده توان بود


 

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه