_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۲۲ ـ جمعه ۱۲ فروردین ۱۳۹۰

  No. 522 - Friday 1 April 2011

 
 

 

 

 
       

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

سید علی صالحی

دو شعر

 

۱) یک روز سرد

 

روزی

یک روز سرد زمستانی

یکی از همان روزهای سوز و بلرزِ یتیم

پرنده‌یی خیس و خسته

از بالای بام خانه‌ها گذشت

رفت رو به روی دریچه‌ی بی گلدان اتاق تو نشست

تو نبودی

همسایه ها می گفتند رفته‌ای راهی دور

خبر از شفای حضرت حوصله بیاوری

پرنده داشت

به شیشه‌ی مه گرفته‌ی بی تماشای تو

نُک می‌زد

انگار بو برده بود

انگار باد به او گفته بود

در دفتری که تو زیر بالش خود نهان کرده‌ای

راز کدام کلید گمِ ده رانوشته‌اند

و ما هیچ نمی دانستیم

تا شبی دیگر

که کودکان کوچه خبر آوردند

پرنده‌یی که به سایه سار هدهد مرده می مانست

آمده افتاده پای آخرین صنوبر پیر

زنده است هنوز

هنوز دارد مثل ما آدمیان انگار

می خواهد چیزی بگوید

چیزی شبیه راز همان کلید گم شده

که گفته اند پنهانی ترین شفای همین قفل کهنه است

 

۲ ) فاخته بايد بخواند

 

مهم نيست که نصف شب است!

 

 

پرسيدند کجاست

پرسيدند کيست

پرسيدند چه می‌کند

پرسيدند کی برمی‌گردد؟

 

و من هيچ نگفتم!

نه از شکوفه‌ی نرگس،

نه از سپيده‌ی دريا.

باد می‌آمد

يک نفر پشتِ پرده‌های باد پيدا بود،

همين و اصلا

نامی از کجا رفته‌ايدِ نرگس نبود،

چيزی از اين‌جا چطورِ سپيده نبود.

(نصف شب باشد، هر چه ...!

فاخته بايد بخواند)!

گفتم نگرانِ گفت و گویِ بلند من با باد نباشيد

دهانم را نبنديد، آزارم ندهيد

خوابم را خراب نکنيد

من نمی‌دانم سپيده‌ی نرگس کدام است

من نمی‌دانم شکوفه‌ی دريا چيست

من از فاخته‌های سحرخيزِ دره‌ی خيزران

هيچ آوازی نشنيده‌ام

فقط وقتی از بيتُ‌الَحْم

به جانبِ جُلجُتا می‌رفتيم

حضرتِ يحيا گفت:

چه زندان و چه خانه،

هر دو سوی همه‌ی ديوارهای دنيا يکی‌ست.

 

 

 

حسین زراسوند

برگ

 

از پشت بلوطم و کوه

از هواى کبک و برف

باد نمي‌داند اين زبان   اين حرف

از پشت کُنارم و گل سُرخ

از هواى کارخانه و گس

باد نمي‌داند اين زبان   اين حرف

برف‌ام و آفتاب

آتش و آب

داسه و داس‌ام من

باد نمي‌داند اين زبان اين حرف

هول شب پرستاره‌ام من

آواز هراس کوچه ى دير

شوره‌ى شرجه

شار چشمه بر گياه

باد نمي‌داند اين زبان اين حرف

باد نمي‌داند اين زبان اين حرف

 

                 *

بر خيس افتاده برگ از تاب:

خورشيد آويخته ــ ماسيده ــ به طاق آسمان   ماه می‌رسد به او خاموش   شب نمى رود

ستاره‌ها پس کو   کو ستاره   پس شب نيست

پرده   زير سنگين   جر

شار سرد   ستاره   تار در تاريک

قرار نبود باران

باران نه   اين که مى بارد

خيس ام   از ترک تبخير


 

مانا آقایی

دو شعر

 

۱) زمان

 

دنیا سفره‌ی هفت سین بود

زندگی تنگ بلور

و من کودک

نشستم و زل زدم

به رد پای ماهی هایی که در آب تبخیر شده بودند.

 

۲) میدان

 

هر وقت به یک میدان کوچک و آفتابی می رسم

که فواره‌یی در قلب خود دارد

فورا به فکر می افتم       

که نیم‌کتی پیدا کنم و بنشینم

نمی‌دانم چرا همیشه در این میدان‌ها

یک کلیسای قدیمی دربسته به چشم می‌خورد

که پیرمردی عصا بدست و ناشنوا

روی پله‌های ورودی آن چرت می‌زند

اگر یک بعد از ظهر خلوت قدم زنان از آنجا عبور کنید

زیر یک نخل بلند گربه‌ی کثیف و لاغری می‌بینید

که خودش را با لیس زدن دست و پایش سرگرم کرده است

آیا تابه‌حال دقت کرده‌اید

که مجسمه‌های ساکتی که در گوشه و کنار این میدان‌ها دیده می‌شوند

چقدر به کودکان بازیگوشی

که دور حوضچه‌های کم عمق دنبال هم می‌دوند شباهت دارند؟

کبوترانی که از زمین این میدان‌ها دانه می‌چینند

هیچ‌وقت به تق‌تق پاشنه‌های ره‌گذران اعتنایی نمی‌کنند

مسافران از کوچه‌های سنگ‌فرش شده و باریک وارد این میدان‌ها می‌شوند

آنها روی نیم‌کتی می‌نشینند

نفسی تازه می‌کنند و دوباره به راه می‌افتند

زیرا در این میدان‌ها طنین یک صدای عجیب به گوش می‌رسد

صدای ناقوس یک ساعت دور

که در میدانی بزرگتر منتظر ورود آن‌هاست.

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۲۲ ـ جمعه ۱۲ فروردین ۱۳۹۰

  No. 522 - Friday 1 April 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

معزّی

ابوعبدالله محمد بن عبدالملک برهانی‌ ـ معزی‌ی نیشابوری

[پایانه‌ی سده‌ی پنجم تا آغازه‌ی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی ]

 

گفتم مرا سه بوسه ده  ای ماهِ دل‌ستان

گفتا که ماه بوسه که را داد در جهان

گفتم فروغ روی تو افزون بود به شب

گفتا به شب فروغ دهد ماهِ آسمان

گفتم به یک مکان‌ت نبینم به یک قرار

گفتا که ماه قرار نگیرد به‌یک مکان

گفتم که از خط تو فغان است خلق را

گفت از خسوفِ ماه بود خلق را فغان

گفتم چرا گشاده نداری دهان و لب

گفتا که مه گشاده ندارد لب و دهان

گفتم که گل‌ستان شگفت است بر رخ‌ات

گفتا شگفت باشد بر ماه گل‌ستان

گفتم رخ تو راه قلندر به من نمود

گفتا که ماه راه نماید به کاروان

گفتم ز چهره‌ی تو تنم را زیان رسید

گفتا ز ماه تار قصب را بود زیان

گفتم عجب بود که در آغوش گیرمت

گفتا که بس عجب نبود ماه در کمان

گفتم که بر کف تو ستاره‌ست جام می

گفتا که با ستاره بود ماه را قران

گفتم قران ماه و ستاره به‌هم کجاست

گفتا به بزمگاه وزیر خدایگان


 

سنایی

ابوالمجد مجدودِ بن آدمِ سنایی‌ی غزنوی

[ پایانه‌ی سده‌ی پنجم تا آغازه ی  ششم قمری / یازدهم میلادی]

 

ای رخ تو بهار و گلشن من

هم‌چو جان است عشق در تن من

راست چون زلف تو بود تاریک

بی رخ تو جهان روشن من

هم‌چو خورشید و ماه در تابد

عشق تو هر شبی ز روزن من

دست تو طوق گردن دگری

عشق تو طوق گردن من

ماه را راه گم شود بر چرخ

هر شبی از خروش و شیون من

گر تو یک ره جمال بنمایی

برزند بابهشت برزن من

خاک پای‌ات برم چو سرمه به کار

گر چه دادی به باد خرمن من

رنجه کن پای خویش و کوته کن

دست جور و بلا ز دامن من

رادمری کنی به در نبری

بنهی بار خلق بر تن من

چون درآیی ز در توام به زمان

بردمد لاله‌زار و سوسن من

تا سنایی ترا همی گوید

ای رخ تو بهار و گلشن من


 

 

 

عمعق

ابوالنجیب شهاب‌الدین عمعق بخارایی

[سده‌ی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی ]

 

خیز ای بت بهشتی آن جام می بیار

که اردیبهشت کرد جهان را بهشت وار

فرشی فگند دشت پر از نقش آفرین

تاجی نهاد باغ پر از دِرّ افتخار

نقش خوَرنَق۱ است همه باغ و بوستان

فرش ستبرق۲ است همه دشت و کوهسار

این چون بهارخانه‌ی چین پر ز نقش و چین

وآن چون نگارخانه‌ی مانی پر از نگار

آن افسر مرصع شاخ سمن نگر

وان پرده موشح گل‌های کامگار

گل‌بن عروس وار بیاراست خویش‌تن

وابرش مشاطه وار همی شوید از غبار

آن لاله بین نهفته در او آب چشم ابر

گویی که جام‌های عقیق است پر عقار

یا شعله های آتش تیز است اندر آب

یا موج های لعل بدخشی است در بهار

یک باغ لعبتان بهشتی شدند باز

آراسته به دُرّ و گهر گوش و گوشوار

این از رداء رضوان پوشیده پیرهن

و آن از پرّ ِ فریشته‌گان دوخته ازار

آن لوح‌های موسی بینِ گردِ گردِ دشت

و آن صفحه‌های مانی بین بر سر چنار

از ژاله نقش آن همه پر گوهر بدیع

وز لاله فرش این همه یاقوت آب‌دار

رنگ است رنگ‌رنگ همه کوهسار و کوه

طرفه‌ست طرفه طرفه همه طرف جویبار

یک کوهسار نعره‌ی نخجیر جفت جوی

یک مرغزار ناله و الحان مرغ زار

هامون ستاره رخ شد و گردون ستاره بخش

صحرا ستاره بر شد و گلبن ستاره بار

ای نوبهار عاشق آمد بهار نو

من بنده دور مانده از آن روی چون بهار

گرد وداعگاه تو ای دوست روز و شب

داوود وار مانده خروشان و سوگوار

پیرامنم ز آب دو دیده چو آبگیر

پیراهنم ز خون دلم هم‌چو لاله زار

نی بر وصال روی تو ای دوست دست‌رس

نی بر دریغ و حسرت هجران تو قرار

هر قطره‌یی کـ از آب دو چشمم فرو چکد

گردد ز آتش دلم اندر زمان شرار

روزی هزار بار به پیش خیال تو

دیده کنم به جای سرشک ای صنم نثار

از تو به یاد روی تو خرسند گشته ام

زان پس که می بداشتم‌ات در دل استوار

گر یک نفس فراق تو اندیشه کردمی

گشتی ز بیم هجر تن و جان من فگار

اکنون تو دوری از من و من زنده مانده ام

سختا که آدمی‌ست بر احداث روزگار

شرط است مر مرا که نگیرم به جز تو دوست

عهدی است مر مرا که نخواهم به‌جز تو یار

گر کالبد به خاک رساند مرا فراق

در زیر خاک باشم‌ات ای دوست دوست‌دار

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  

 

۱. خورنق : دهی در نزدیکی‌ی بلخ

۲. ستبرق: معرب استبرک، دیبای زرین

۳. عقار : می

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه