_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۲۱ ـ جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۸۹

  No. 521 - Friday 18 March 2011

 
 

 

 

 
       

سالِ نود: سالِ نو، فصلِ نو، ماهِ نو و روزِ نو خجسته باد

 
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

محمد مختاری

[ ۱۳۷۷ ـ  ۱۳۲۱ خورشیدی /  ۱۹۹۸ـ ۱۹۴۲ میلادی]

 

گل‌دان آبی

 

پروانه‌یی‌ست آن جا که بال گشوده‌ست

در وزن مردمک‌های آرام

سایه به سایه در طلبِ آفتاب     تا لبِ این بام.

 

بوی سلام گل به گل آیین خواهش و گرایش

شکل دوام در حجمی ناپایدار

انگار برگ در گذر نور به خود می‌آید.

 

 

پروانه‌یی صدایت می‌کند

در فرصت صدا و خلاء که پیله‌وار   آهنگی را انتظار کشیده‌ای

تا از لبی فروتابد

و تاب و توشت   بر ابریشم عبورش تصعید شود.

 

صوت و سکوت در آغوش هم

آینه‌یی بزابر آینه‌یی

عکسی درون عکسی    واژه‌یی درون واژه‌یی

درک حضور   در نفسِ شبنمی که می‌لرزد

                                    زیر ِ نگاه نور.

آسایش است این و ثمر دادنِ گیاه است

آزادی‌ی زمین است

تکثیر آن که می‌شنود   در گلوی آن که می‌گوید.

نقش صدا که از آب برمی‌آید  و فرو می‌رود در آب

آبی درون چشمی و چشمی درون شب

و شب که در ماه آویخته‌ست و

                                    ماه که از گیسویی

گیسو که روی صندلی‌ی نیمه‌شب به اهتزار درمی‌آید

و می‌نوازد گل‌های مریم را در گلدانِ آبی

                        که افشانده‌ست گل‌برگ های خواهش را

حوا که دست می‌گشاید

                        سیبی که از درون تابلویی بیرون می‌آید

و چرخ می‌خورد و ترس را به عشق بدل می‌کند.

دستِ شبانه

بر شانه‌ات که رو به خیابان پیر

وهمی بنفش را دنبال کرده است که ناگهان فرو می‌افتد از پنجره

قوسی کــ از آن فرو آویخته‌ست تاریکی

و پنجره پایین می‌آید تا کفِ پیاده‌رو

آن‌گاه راه می‌افتید

در سایه‌های آبی

و از بهار و تابستان می‌گذرید.

 

پیراهن بلند تعادل

در بارش ملایم صبح

خود را نگاه می‌کند بیداری

                        در چشم خواب.

و خواب می‌رود پا به پای بیداری.

 

 

پروانه بال می‌زند و می‌زند به آفتاب

نقشِ صدا که باز می‌گردد از آب.

 

این کیست   کیست؟

کی گشته است رو‌به‌روی کی؟

پروانه‌یی که دایره در دایره

در وزن مردمک‌های بی‌تاب

                        تاب به تاب

                                    در طلب‌ات آمده‌ست

 

لب‌ها که شادمانی را

بر بال‌های کوچک خویش سپرده‌ست

و روی خط افق   گاه می‌رود   کاه می‌آید.

 

 

سر می‌نهد به بال نظر   می‌رهد

جسمی که آبروی زمین است.

 

۸ تیر ۱۳۷۰

 

عمران صلاحی

[۱۳۸۵ ـ ۱۳۲۵ خورشیدی / ۲۰۰۶ ـ ۱۹۴۶ میلادی]

 

دو شعر

 

۱)  طرح های بهاری

 

۱

نقطه چینی از گل
طرح کم
نگی از غنچه و برگ
نا تمام است بهار

۲

خانه‌یی شعله ور از سرخی‌ی گل
دود سبزی بر بام

۳

کارمندی خسته
مثل یک کار اداری به افق می نگرد.



 

۲)  در پیاده‌رو

 

زیر پایش بهار جان می‌داد

گیسوان‌اش
مثل گندم بلند و پربرکت
به نگاه گرسنه نان می‌داد
دامن‌اش موج می‌زد و می‌ریخت
پیرمردی نشسته در راه‌اش
هی سر خویش را تکان می‌داد:
- باغ‌ات آباد!
چشم‌هایش
راه می‌خانه را نشان می‌داد
و به دست من استکان می‌داد
.

 


 

بهاره فریس‌آبادی

بنفشه های لای برف

 

 

سال

سال مار بود

با یخبندان بعد از بهار

و برگ های پهن انجیر

که گوشوار زرد شاخه های پیچ

شمد نازک نمک / روی شانه هاش

با تنها دردی خفیف

از سقوط فصل قبل

تغییر احوال ماه

بالای موج

که یخ زده بود

حوض

صدای شیون از پشت کوه بود

فرض که لب گزیده بود کسی از پشت پنجره

. . .

زجری پیچیده به اندام ساقه هاش

جسمی کبود

کنار تیرک عمود بود

شبیه بنفشه های لای برف

. . .

راست تا ماهور لمبَرهاش

با انحنای کمی به سمت جنوب

تعبیر شفاهی از خط و خال یار

. . .

 

 

 






 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۲۱ ـ جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۸۹

  No. 521 - Friday 18 March 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

منوچهری

ابوالنجم احمدبن قوص بن احمد منوچهری‌ی دامغانی

 [ سده ی پنجم قمری / ِیازدهم میلادی]

 

نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا

باغ هم‌چون تبت و راغ بسان عدنا

بوستان گویی بت‌خانه‌ی فرخار شده‌ست

مرغکان چون شمن و گل‌بُنکان چون وثنا۱

آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود

میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا

بر کف پای شمن بوسه بداده وثن‌اش

کی وثن بوسه دهد بر کف پای شمنا۲

کبک ناقوس‌زن و شارک۳ سنتور زن است

فاخته نای‌زن و بط شده تنبورزنا

پرده‌ی راست زند نارو۴، بر شاخ چنار

پرده‌ی باده زند قمری بر نارونا

کبک پوشیده به تن پیرهن خزّ کبود

کرده با قیر مسلسل دود بر پیرهنا

پوپوک پیکی، نامه زده اندر سر خویش

نامه گه باز کند، گه شکند بر شکنا

فاخته راست به‌کردار یکی لعبگرست

در فکنده به گلو حلقه‌ی مشکین رسنا

از فروغ گل اگر اهرمن آید بر تو

از پری باز ندانی دو رخ اهرمنا

نرگس تازه چو چاه ذقنی شد به مثل

گر بود چاه ز دینار و ز نقره ذقنا

چون‌که زرین قدحی بر کف سیمین صنمی

یا درخشنده چراغی به میان پرنا۵

وان گل نار به‌کردار کفی شبرم۶ سرخ

بسته اندر بن او لختی مشک ختنا

سمن سرخ بسان دو لب طوطی‌ی نر

که زبان‌اش بود از زر زده در دهنا

وان گل سوسن ماننده‌ی جامی ز لبن

ریخته معصفر۷ سوده میان لبنا

ارغوان بر طرف شاخ تو پنداری راست

مرغکان‌اند عقیقین زده بر بابزنا

لاله چون مریخ اندر شده لختی به کسوف

گل دوروی چو بر ماه سهیل یمنا

چون دواتی به‌سدین۸ است خراسانی‌وار

باز کرده سر او، لاله به طرف چمنا

ثوب عتابی گشته سلب قوس قزح

سندس رومی گشته سلب یاسمنا

سال امسالین نوروز طربناک‌تر است

پار وپیرار همی‌دیدم، اندوهگنا

این طربناکی و چالاکی او هست کنون

از موافق شدن دولت با بوالحسنا

 

۱ـ وثن : بت

۲ ـ شمن : بت پرست

۳ ـ شارک : مرغی خوش‌خوان

۴ ـ نارو : پرنده‌یی خوش‌آواز مثل بلبل

۵ ـ پرن : ثُریّا. پَرو. و آن چند ستاره است یک‌جا جمع شده

۶ ـ شبرم: گیاهی است در صحرا و کنارهای جوی‌ها روید و رنگ ساق آن به سرخی مایل است

۷ ـ معصفر: گلی زرد رنگ که در رنگرزی به‌کار می‌آمده

۸ ـ سدین: خون

 

عسجدی

ابونظر عبدالعزیز عسجدی‌ی هروی‌(مروزی)

[سده‌ی پنجم قمری / یازدهم میلادی]

 

۱

آن جسم پیاله بین به جان آبستن

هم‌چون سمنی به ارغوان آبستن

نی‌نی غلط‌ام، پیاله از غایت لطف

آبی‌ست به آتش روان آبستن

 

۲

مها! از روز خوبی، شب برافکن

فغان و ناله در هر کشور افکن

گمند زلف دست‌افزار بگشای

سرِ گردن‌کشان درپا درافکن

هلاک جان هر بی‌چاره‌یی را

مسلسل جعد مشکین در برافکن

ز لب، عناب را خون در دل انداز

ز پسته، شوری اندر شکر افکن

چو جان عسجدی صید لب‌ات گشت

کمند طره اندر دیگر افکن

 

۳

برخیز و برافروز هلا قبله ی زردشت

بنشین و برافکن شکم قاقم۱ بر پشت

بس کس که زردشت بگردید و کنون باز

ناچار کند روی سوی قبله‌ی زردشت

من سرد نیابم که مرا ز آتش هجران

آتشکده گشته‌است دل و دیده چو چرخشت۲

گر دست به دل بر نهم از سوختن دل

انگشت شود بی شک در دست من انگشت

ای روی تو چون باغ و همه باغ بنفشه

خواهم که بنفشه چنم از زلف تو یک مشت

آن‌کس که تو را کشت؛، تورا کشت و مرا زاد

و آن‌کس کهمرا زاد، مرا زاد و تو را کشت

 

۱ ـ قاقم: حیوان کوچکی است نظیر سمور

۲ ـ چرخشت: جایی که آب انگور می گیرند


 

منشوری

 ابوسعيد احمد منشوری‌ی سمرقندى

[ سده ی پنجم قمری / یازدهم میلادی]

 

چرا زرد شد دهر بی مهرگان

ازیرا که چون کوه شد آسمان

چرا مُعصَفَر بار شد تیره شب

ازیرا که شد بارور زعفران

چرا جام می‌خواست ناگاه شاه

ازیرا که‌ش آمد سده ناگهان

چرا از قضا برتر است امر او

ازیرا یقین برتر است از گمان

چرا رخ مجدّر نماید عدوش

ازیرا که از اشک باشد نهان

چرا بی کران است طول بقاش

ازیرا بود دایره بی‌کران

 
       

 

 
       

بالای صفحه