_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۱۹ ـ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸۹

  No. 519 - Friday 4 March 2011

 
 

 

 

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

جواد مجابی

این شعر را كه در پی می‌آید در "كافه تئاتر"  كافه‌یی در سرخه بازار گفته‌ام، در مرداد هفتاد كه گاهی یك‌شنبه‌ها با دوستی دیداری داشتم در آن. قهوه‌یی می‌نوشیدیم و حرف می‌زدیم و جز این كاری نمی‌شد كرد. و در این شعر یاد كافه‌یی دیگر - كه كافه سلمان باشد و پاتوغ سراندازان عصر شادخواری و طرب - زنده شده است. این شعر را وقتی در پاتوغی خانگی/ هفتگی، برای شاملو خواندم گفت نامش را از كافه‌ی یك‌شنبه برگردان به روز دیگر كه فرنگی نزند و بعد هم خواست كه به جای شعر" بر بام بم" كه به او تقدیم كرده بودم این شعر را به او بدهم و چنین كردم. دو تكه از شعر بلند كافه‌ی پنجشنبه را می‌آورم كه یادآور نوعی كافه‌ی بهداشتی است (به قول عمران)  كه گریز می‌زند به امور غیر بهداشتی. یاد آن عزیزان گرامی باد!

 

كافه پنجشنبه

 

شُرّه‌یی سرشار

و بعد

چك

چك

چك

این صدای پایان‌ناپذیر

فلز را می‌پوساند

سیمان وسنگ را می‌شوید

در ماورای دیوارها و درها

اتفاق می‌افتد

آن چه می‌توان دید حاصل‌اش را

با چشم‌های عصری دیگر.

- لطفا شیر!

- با شكر؟

- نه ممنون!

در ابدیت غرقه است كافه‌ی پنجشنبه

با طعم تلخ قهوه.

شیر داغ را می‌نوشد

- در چه فكری هستی؟ بگو! حالا

- چیزی نیست

 

. . . . . . . . . . . . .

 

وقتی كه عشق طالع شد

در كافه ما چه قدر جوان بودیم

جهان عبور می‌كرد پرهیاهو  دور از ما.

آن كافه سال‌هاست كه ویران شده‌ست

میزهایش در خاطر هوا

هنوز بوی الكل و ماهی و قهوه دارد

تو بازپشت میز كهنه‌ی چوبی نشسته‌ای

می‌پرسی چیزی را

می‌گویم: پنجشنبه روز فراموشی ست.

می‌خندی

و پشت سرت عاشقان و آهوها

جاری در متن كاشی‌های قاجاری.

وقتی كه عشق فنجانی قهوه بود

و یك نگاه روشن از لبخند

دنیا قصه‌یی بود

كه دیگرانش می‌ساختند.

ما خود را از روزگار دزدیده‌ایم

ازخویش هم

شفاف چون هوا، در آفتاب فردا

بی ردپای خاطره‌ای حتّا.

 

. . . . . . . . . . . . . .

 

چك

تك

تیك

تاك

تیك تاك

كاشی‌های زیبایی و سكوت

هنوز خواب ترا می‌بینند

كه نیم‌رُخ‌ات را

از آفتاب به سایه می‌بری

و لب‌خنده‌ات

 در روشنا به جا می‌ماند.

 

 

 فرامرز سلیمانی

سلانه ی حضور

 

۱

 سلانه ی حضور بر پهلوی نگاه

هامون خاک لحظه‌های لخت  

جای به جای نگاهی کاهل  

گاهی خالی

 

کمین کمانی می‌گیرد  

سرشار خرامشی خاموش  

به روز می‌آید خراش آوایی  

 

حالا نام نسیم را بشمار   

به روال چهار عناصر  

بی‌تاب روزی امروزی 

 

۲

و بافه‌ی بی‌بدیل باد  

در تورینه‌ی هوا   هوایی محشر  

با پهلو آمده بود و به گمانی رفت  

و موهای سرخابی‌ی مادر  

پریشان شار  

در سبدی سیمابی  

 

سیمای ماه  

خیمه زد بر هامون  

وقت انتظاری ساکت  

سلانه‌ی سکوت  

 

و ماه ستیغ آبی را آن سوتر می‌خواند


 

 

روجا چمنکار

سه شنبه ، باران

 

 سه شنبه صبح

اول باران هزار و سیصد و هشتاد و تو

مردی که چال‌ات کردم لای مژه هام

خش برمی‌دارد صدایت روی گردنم

از نفس های های هایم تنها شیاری خون

 

سه شنبه ظهر

بگذار بیافتد این فاصله تا لذت ببرم از فراموشی ام

ساده می افتد اتفاق توی چالی که نیست روی گونه ام

 

سه شنبه بعداز ظهر

من راه می‌روم و

: ببخشید آقا

من راه می‌روم و

: ببخشید آقا

راه

: آقا

من راه می روم و همه را به جای تو اشتباه می گیرم

 

سه شنبه شب

پایان باران هزارو سیصدو هشتادو تو

یک‌دستی‌ات مستم کرده بود

(تقصیر خاک بود و عطری که از موهایت بلند)

وارونه در عکسی سیاه و سفید نشسته ام

وبخار چایی که همیشه از کادر بیرون می زند

بوی تند امروز سه شنبه و خاکی که باران می خورد

عشق‌ات به گردن من افتاده بود

گناهم به گردن‌ات

گفتم از این به بعد

شعر های عاشقانه بگویم ولی نشد

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۱۹ ـ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸۹

  No. 519 - Friday 4 March 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

قطران

ابو منصور قطران عضدی‌ی شادی‌آبادی‌ی تبریزی

[ سده‌ی پنجم هجری‌ی قمری / یازدهم میلادی]

 

سرشک ابرِ آزاری زمین را کرد پر گوهر

نسیم باد نیسانی هوا را کرد پر عنبر

ز گلْ‌بن گل همی خندد ز گل آذین همی بندد

کنون نرگس بپیوندد به هم مینا و سیم و زر

هوا غلغل‌ستان گردد ، زمین سنبل‌ستان گردد

گلستان گل‌ستان گردد ز دور چرخ و بخشِ خور

بیاراید درخت گل شود پیروز بختِ گل

شود پیروزه تخت گل چو یاقوتی کند افسر

گلستان چون نگارِ چین پر از نقش و نگار چین

چو تخت شهریار چین درخت گل پر از گوهر

هوا چون خوی دل‌بندان گهی گریان گهی خندان

چو ایوان خداوندان زمین از زینت و زیور

برآید باد شبگیری ز نسرین و گل خیری۱

جهان پیراهن پیری ز تن بیرون کند یک‌سر

بنفشه چون دل مردی کـ ش از هجران رسد دردی

و یا چون نیلگون گردی فراز دیبه اخضر

بنفشه بر چمن بینی فراز او سمن بینی

یکی را چون شمن بینی یکی را چون بت آزر

چمن با ارغوان آمد سمن با این و آن آمد

تو گویی کاروان آمد به باغ از روم و از شُشتر

شمالی باد برخیزد ز هر شاخی در آویزد

چنان‌شان در هم آمیزد که نشناسی یک از دیگر

 

۱. گلِ خیری : نوعی گل است که به نام گل همیشه بهار هم خوانده می‌شود


 

بُلفَرَج

ابوالفرج پسر مسعود رونی

[سده‌ی پنجم هجری قمری / یازدهم میلادی]

 

قبول یافت ز هر هفت اختر آتش و آب

وجیه گشت به‌هر هفت کشور آتش و آب

از این چهار مصدر که آخشیجان‌اند۱

قوی‌ترند همین دو مصدرِ آتش و آب

هوا که بیند خشک و زمین که بیند تر

چو باز گیرد از ایشان مقدر آتش و آب

همان کند که شهاب و همان کند که ذنب۲

به دیو دوزخ و خورشید خاور و آتش

چرا نزاید تف و چرا نبارد نم

اگر مؤنت هست و مذکر آتش و آب

شگفت و معجب و مغرور کارداران‌اند

به حول و قوت خویش این دو گوهر آتش و آب

چو حول و قوت بونصر پارسی گویند

به طوع۳ گویند اله‌اکبر آتش و آب

 

۱.آخشیجان : آخشیج ها : عنصرها . چهار آخشیج : چهار عنصر اصلی، آب و باد و آتش و خاک

۲. ذنب : نام شکلی است در آسمان که به‌صورت ماری بزرگ به‌هم میرسد یک طرفش را رأس گویند و طرف دیگر را ذنب

۳. طوع: فرمان برداری

 

 

ناکوک

ابوالعلا عطا غزنوی (ناکوک)

 [سده‌ی پنجم هجری قمری / یازدهم میلادی]

 

دو فرسنگ دیگر چو ببرید راه

یکی و ادی‌یی پیش‌اش آمد سپاه

زمین از تف زهر آن جانور

شکافه شکافه شده سر به سر

به ناگاه آن اژدها را بدید

که خود را بدان کوه دامن کشید

یکی جانور بود چون کوه زوش

که هرکس بدیدی برفتی ز هوش

ز سوز دَم‌اش سنگ بگداختی

عقاب از برش پر بیانداختی

دهان‌اش ز دوزخ نشانی در است

که همواره زو آتش و دود رُست

ز پیچدن‌اش پیچش اندر هوا

شدی خاره در زیر او توتیا

چو برزو بدید آن‌چنان جانور

بنالید بر داور دادگر

که ای آفریننده‌ی هرچه هست

به قدرت نگه‌دار بالا و پست

بده رستگاری مرا زین بلا

که خلق جهان‌اند از او مبتلا

به من زور بخش ای جهان آفرین

که سازم از این پاک روی زمین

و گر نه جهان است از او در هلاک

ببخشای ای دادفرمای پاک

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

به چشم‌اش یکی تیر راند آن دلیر

که تا بر فروشد به یک زخم تیر

یکی تیر دیگر به چشم دگر

زدش در زمان پهلو نامور

از آن زخم‌ها راست شد اژدها

به سان مناری سر اندر هوا

سپه‌بد بر او تیرباران گرفت

همه راه جنگی سواران گرفت

به هر تیر کـ از شست کردی رها

یکی نعره برخاستی ز اژدها

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

حکایت کشتن اژدها ـ برگرفته از برزونامه


 

 
       

 

 
       

بالای صفحه